‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر نو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر نو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ مرداد ۱۲, یکشنبه

دوری و دوستی

دوری و دوستی



کنون که روزگار

به داس مرگ میزند هر آنکه در ره است

و پاشنه به در 

قرار باز داشت میدهد

بخود نهاده در دیار دور

به خاطرات رفته چنگ میزنم

                                - میابمت

به فرش دیده می نشانمت

چو آشنای دور دیر یافته

به سینه می فشارمت.



مسعود
مرداد ۱۳۹۹


۱۳۹۸ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

گمشده






گمشده



کجاست آفتاب 

چرا رخی نمینمایدم 

اگر به راه دور دست کهکشان

شبانه توشه بر گرفت

چو نقطه ای اگر

بر آسمان شب نشست

چرا مرا 

به میهمانی نگاه آشنا نمی برد

چرا به چشمکی

به اوج شادمانگی 

نمی نوازدم

چو نقطه ای چرا

به کهکشان جاودانگی

کنار خود نمی نشاندم



مسعود
مرداد 1398

۱۳۹۸ شهریور ۵, سه‌شنبه

پرواز






پرواز


آهسته آمدی
وز بام صبر
بر دشت لاله خیره شدی
در سکوت غم


نرگس که در سحرگه غمگین
در خاوران به شبنم ماتم نشست
بر دامن نگاه تو زد چنگ و ماند
تا هاله ای ز پرتو رنگین کمان عشق
بر بوم و بر فشاند


در مهر بینهایت آغوش آشنا
زان بارگه، بلند
وین بوم دودمان
آهسته پر گشودی
آرام، بی صدا و سبکبار
تا اوج آسمان


مسعود
در سوگ مادر خاوران
تیر ماه 1398

۱۳۹۶ بهمن ۲۸, شنبه

جام خاطره

جام خاطره


آنسوتر از امید

در تنگنای این سر بی باک

در کنج قصر پیر

دهلیز تنگ و تار 

دیوار بس بلند

اصطبل اسبهای فروخفته زیر خاک

جامیم داد دوست

تا

با مستی اش به قاف رهایی سفر کنم.

رندانه بگذرم

از مرز پوچ

آنسوی نا کجا تر بیمرز بوم

با رمز آشنا

با میگسار و ساقی و میخانه سر کنم.



مسعود
آذر ۱۳۹۶

۱۳۹۶ خرداد ۱۳, شنبه

محراب خاکستری



محراب خاکستری




خاکستری تر از

محراب ذهن نیست

گر سالها

در خلوتش نماز گزاری

شک نیست

روزی

روزی که دیر نیست

روزی که دور نیست

چیزی از آن

جز سجده های سهو پیاپی

از انحنای خاطر محراب نگذرد.




پر کن پیاله را

بگذار

مدهوش و مست

تا روز رویداد

تقدیر را

با غفلت شلوغ خرابات

آشنا کنیم.




مسعود
خرداد 1396




۱۳۹۵ بهمن ۵, سه‌شنبه

نهال






نهالی از تبار عشق آوردی
به مهرش کاشتی در سبزه زار ناب بیرنگی
نگاهش داشتی با جان
ز جور خشکسالی های دلتنگی


که آورد آن تبر , آیا
کدامین آستین نحس پوشانید
قضا را دست
که‌ زان دیگر
فروافتاده در اندوه خود حیران
نشسته در کویر غم
نگاهی دوخته با پرسشی دیرین
به بشکسته نهالی آشنا در دست.


مسعود
۱۳۹۵

۱۳۹۵ دی ۱۳, دوشنبه

باغبان


باغبان


باغبان را چه نویدی به از این:
بوستانت پر گل
سرو های چمنت بالنده 
غنچه ها بر سمنت زیبنده
چشمه های بختت
عرصهٔ غلغلهٔ شادی آب
شبنم دوخته بر برگ گلت تابنده.



آرزویی به از این نیست که خواهندش خلق:
گر ترا نیست جز این دار و ندار
از پس اینهمه سال
وآنهمه سوختن و ساختن و سختی کار
باد گلهای تو سرزنده و تر
آشنا با نفس باد بهار.


مسعود
دیماه ۱۳۹۵

۱۳۹۵ آبان ۱۳, پنجشنبه

اولین شعر






جمعه ای دلگیر است
آسمان از سر صبح
یک نفس می بارد
دستهای پدرم 
گرمی دست مرا می بوید 


به پدر می گویم
ابر ها می گریند


دستهای پدرم
که به آغوش من آموخته است
می زداید اشک از گونهٔ شوق
تا در این مویهٔ ابر
زایش شعرم را
با نگاهی که از آنسوی افق دور تر است
به فراسوی مکان
آشنایان جهان مژده دهد


(برای سوفی)
آبان ۱۳۹۵

۱۳۹۵ آبان ۲, یکشنبه

فرهاد




فرهاد



تیشهٔ فرهاد
می نوازد دنگ دنگ
راز پنهانیش ، پیوسته  به سنگ




تا که شیرین
راز دل در شرم رقص تیشهٔ فرهاد دید 
با نگاهش 
دستهای روشنای مهر
غنچهٔ لبخند را 
از دهانش شاد چید




با نسیمی از حضور  
در مه ناباور بود و نبود
پردهٔ تنهایی فرهاد را
از غبار غم زدود



تا نسیم امشب
بوی گیسویش بروی بستر افشاند
شهسوار عشق
مرکب سرکش
تا فراز کوه های شوق
یک نفس ، چالاک می راند



تیشهٔ فرهاد
میزند فریاد در آنسوی باور
اینهمه خواب است و رویا؟
یا که بیداری است این؟
سنگ بی آهنگ را 
با زبان تیشه میگوید: دهان بگشا
از بنار هستیم می پرس.
از امیدم ، آرزویم
از خروشم ، 
نعره های مستیم می پرس
گر نسیمم یاوه می گوید
شاهد طوفان شورم باش
جار زن بر آسمان از آنچه بر من رفت 
گر نمی آری به لب حرفی
جاودانا، مهربان سنگ صبورم باش




در دراز عمر طولانیش سنگ
باز بشنیده است بس فریادها
از غم  دیرین نومیدی
وز امید لحظه های شاد هم
از زبان بی زبان تیشهٔ  فرهاد ها



با نگاهش سرد
پاسخش این است سنگ
با صدایی آشنا لیکن دهانی بسته ، خسته:
 دنگ دنگ


مسعود 
۱۳۹۵



۱۳۹۵ شهریور ۲۶, جمعه

فراپویی




فراپویی


وه چه زیباست فراپویی کرم

در سراپردهٔ ابریشم نرم پیله

در سکوت سبک خوابی خوش

انتظار بالی رنگارنگ

و حضور رویایی شیرین

از پریدن زین گل تا آن گل

از لمیدن به تن شاخ گلی رنگینتر

بال بگشودن بر لطف نسیم

تن سپردن به فراوانی مهر خورشید.

در شکوهی ابدی

آشنا با غم پیشینهٔ کرمینهٔ خویش



مسعود 

کلونا - بریتیش کلمبیا - ۱۳۹۵

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۴, جمعه

آن سرخ



آن سرخ



باران استوایی

گر خون ارغوان را

از برگ برگ جنگل

آنسان نشسته بود

شاید

دیری ز بعد حادثه

                          - اینک

آن سرخ آتشین

در چشم آسمان

این ذهن بردبار زمان

هم در خیال آدم

چون آشنای سوته دلان 

سبز مینمود.




مسعود
اردیبهشت ۱۳۹۵

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۸, شنبه

چه




چه



گفتم: "چه"

             - گفت: باز چه گفتی؟

گفتم: چه؟ هیچ، هیچ.





بیناب  ذهن

خاکستری ز هیچ به تن کرد

در هایهوی واقعه گم شد.





تا کی

رنگین کمان خواهش جان را

خاکستر زمانه بشویم

آن سوی عافیت

در گوش هوش آدم 

با بانگ آشنا 

چه بگویم.




مسعود
اردیبهشت ۱۳۹۵




۱۳۹۵ فروردین ۵, پنجشنبه

دستم بگیر



دستم بگیر 


زانسوی برج و باروی ممنوع

زانسوی مه

               - غلیظ

چون چهره واگشودی

وا مانده را 

زنگار دل به مهر زدودی 

 آرام کاشتی

در مزرع نگاه دماوند 

با دست دل هزار

صد ها هزار بوتهء لبخند.




گفتی ز ارغوان

از رمز شب

وز راز سر به مهر بلندای آسمان.




گفتم

دستم بگیر

با خود ببر مرا 

این زانوان

             - نزار اگر

پا ، خسته ، ناتوان

این سینه گر چه مخزن اندوه

این دل

        - چو خنده های تو نستوه 

این آشنای شهر 

با تو ، هوای کوه 

با تو ، هوای جنگل انبوه می کند.


مسعود
فروردین ۱۳۹۵

۱۳۹۴ مرداد ۲۵, یکشنبه

در سر چراغ شامگهان




در سر چراغ شامگهان 



آن رازهای کیهانی 

کز واژه  های نغز تراوید 

پر کرد 

خورجین خاطرات مرا 

از درک بینهایت گلبرگ اتفاق 






خورجین سبز خاطره بر دوش 

از چارسوق واژه  گران 

تا کوی سر به مهر سرایان

آن راز پیشه گان  

در سر چراغ شامگهان  پرسه می زنم 

تا لابلای گوهر کالایشان 

با بویش امید بیابم 

عطری

از تار و پود آدم 

چون مشک  آشنا   

زان راز رازیانهء هستی.  



 مسعود 
مرداد ۱۳۹۴



۱۳۹۴ خرداد ۱۴, پنجشنبه

ماتم







ماتم





در سکوت  مویهء چشمان اشک آلود

ماه در حیرت

گوش استاده بر این غم

در پی تسلیم نا خشنود ساق گل 

بر فرود داس بی رحم گجسته مرگ 

 این بی بوته

 این بی برگ. 




مویهء بنشسته بر اعماق تاب آینه 

                                - در لابلای پردهء  چشمان تر

مهمان نا خوانده است.

با حضورش 

 غنچهء لبخند را دردم

بر لبان دوست خشکانده است.




گر بلوغ رنگ رنگ گل

می نشاند کاکل رنگین کمان عشق  

بر بلور نغمهء مستانهء بلبل

شادی امید می پوشد چرا اکنون لباس تیرهء غم را

 نو عروس وادی امید نومیدانه غمگین است.

زندگی اینست.




خواند این ترجیع  بند آشنا را باد

از زبان لاله های واژگون در کوه

                                  - بر گوش شکاف سنگ:

زندگی اینست.

زندگانی ارتفاعی رو به پایین است.

آری آری 

آشنا را 

زندگی اینست.




مسعود
۱۳۹۴

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

میخ سترگ





میخ سترگ




زهدان خاک چیست 

                        - که رویاند  و کوفت 

میخ سترگ چوبی خود را 

                               - بر آسمان 



آویخت این چنین 

سنگینی صلابت اندام خویش را 

در چشم آشنا 

بر باد بی نشان 



مسعود

اردیبهشت ۱۳۹۴




۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

پیک آفتاب







پیک آفتاب 




در گوش من سروش 

ز آنسوی ابر خاطره می خواند: 

گر می روم 

تا عمق دستها و پنجره ها 

" می خواهم آفتاب شوم"



من نیز 

این اخگر بر آمده از خاک

این آشنای  آتش  

این هست تابناک 

در گوش خویش خواند: بر آنم 

در سایهء نگاه پر از مهر آسمان 

تا پیک آفتاب بمانم 



مسعود

اردیبهشت ۱۳۹۴

۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

مرگ برگ





















مرگ برگ



مکن انکار مرگ برگ 
را ،

                                 -  گل را

که اینجا برگریزان است.
  
میِ خشم  است سر ریز از سبوی صبر،

به مرگ زندگی سوگند 

که مرگ و زندگی اینجا هماوردند.

گهی این , گاه آن پیروز میدان است 

و برگ خون به داس باد پاییزی 

                                    - نفیر مرگ , افشانده 

به خاک آشنا اینک 


فراوان است.




مسعود

آبان ١٣٩٣

۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه

زنده رود ابدی

















زنده رود ابدی


رود زایندهء دلسوخته جان می گیرد 

از چم اندر چم چمگردان تا 

نا  شکیبایی شهر 

باز در بستر خود می پیچد 

گرد سرپیچی کوهستان را 

به سراپای رواداری دشت 

ارمغان می آرد 

بوی مرطوب غروب 

در پس خاطرهء رودکنار 

در سراپای تنم می پیچد 

گوییا جاذبهء جاری رود 

طفل بیتاب 

            - مرا 

سوی خود می خواند 







چون گریزی ز هم آغوشی با نیستیم نیست یقین 

از شما می خواهم 

در پی این شب پر بیم و امید 

چون سحربا فلق سرخ دمید 

شعلهء سرکش ققنوس مرا 

بر لب  آب روان 

زنده رود ابدی 

در پس حادثه تیمار کنید 

دور آتشگه من جمع شوید 

مانده خاکستر گرمالودم 

پخش بر رود کف آلود روادار کنید 

تا دگر دیسی زایندهء آب 

یاد اندوه مرا 

در فراوانی سبزینهء دشت 

آشنا تر ز سر انگشت نسیم 

روی گیسوی غم آلودهء بید 

جاودان گرداند.




مسعود

آبان ١٣٩٣

عکس بالا هدیهء دوست عزیزم مهرداد است که همین چند روز پیش از زایش دوبارهء زاینده رود گرفته است.

همچنین عکس پایین در ١٩ آبان ١٣٩٣







۱۳۹۳ آبان ۱۱, یکشنبه

پاییز است




پاییز است 



حیاط  پشت جولانگاه پاییز است 

هزاران برگ گلگون است روز و شب اسیر باد 

هزاران برگ بر شاخ درخت و دار 

سماع زندگی در مرگ را مردانه می رقصند.

ز باد زندگی سوز خزان 

                          - داروغهء بیداد 

                                         - این همداستان مرگ 

هزاران برگ 

هزاران سر به دار 

                  - آویخته بر شاخ دار سبز 

به ریش زوزهء بیداد 

به خشم و عر و تیز باد 

                          - می خندند 

سرود زندگی در مرگ می خوانند 

ز دامان بلند مهر مام دار 

                          - دست می شویند 

به روی باد 

            - این ویرانگر , این بیداد 

                                           - می لغزند 

به گرد خویش می چرخند 

به مرگ خویش می خندند 

هزاران برگ 

تن گلگون به روی خاک می سایند 

                                   - میدانی غم انگیز است 

حیاط آشنا زاندوه لبریز است 

                                   - پاییز است.



مسعود

آبان  ١٣٩٣