‏نمایش پست‌ها با برچسب موضوعات روز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب موضوعات روز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ آبان ۳۰, پنجشنبه

شوخی با سردبیر









در ینگه دنیا هر دانشگاهی یا دانشکده ای برای خود چیزی به عنوان نماد (mascot) انتخاب می کند که همان نشان اقبال یا نظر قربانی خودمان باشد. به عنوان مثال  نماد دانشگاه صنعتی  جورجیا یک زنبور عسل  است. هر جا عکس زنبوری دیدید که در کنارش GT نوشته شده بدانید زنور عسل  Georgia Tech یا دانشگاه صنعتی  جورجیا است.








نماد زنبور عسل  را در جای جای دانشگاه می توان دید. برخی از اماکن تجاری شهر آتلانتا، بویژه  رستوران ها نیز مجسمه ها یا کاریکاتور هایی از زنبور عسل  در حالات مختلف را به معرض دید مراجعه  کنندگان گذاشته اند. علت اصلی اینکار به گفتهء خودشان بخاطر  احترام به دانشجویان و اساتید دانشگاه است. البته در فارسی سلیس آنرا به "جلب مشتری" ترجمه می کنند و در لهجهء اصفهانی به آن "خر کردن ملت" می گویند.



دانشکدهء مهندسی دانشگاه تورونتو ، نماد توپ را برای خود برگزیده است. البته توپی که در توپخانه پیدا می شود نه توپ ورزشی. عکس این نماد را میتوانید در زیر ببینید.








حال میرسیم به اصل مطلب چون اینها فقط مقدمه بود. اگر چه از اصل مطلب طولانی تر شد.

قضیه از این قرار است که دانشکده مهندسی دانشگاه تورونتو نشریه ای تحلیلی علمی دارد بنام توپ (CANNON) که وبسایت آنرا می توانید در اینجا مشاهده کنید:








 یکی از پسر های خوب که سردبیر نشریهء مزبور است، آنچنان وقت خود را وقف این نشریه و سایر امور دانشجویی کرده که برای خانواده وقتی باقی نگذاشته است. بهمین دلیل جشن تولد وی که قرار بود در چهاردهم مهر ماه انجام شود ، با یکماه تأخیر در اواسط آبان انجام شد.




از اینرو ، و بخاطر اینکه حق مطلب به درستی ادا شود ، در کارت تبریکی که به همین منظور تهیه کرده بودیم شعر زیر را نوشتم تا ضمن شوخی با سردبیر ، رابطهء او با "توپ" در تاریخ ثبت شود:

اشکان!

ای مرد پرتوان جوان!

ای سردبیر گاهنامهء دانشمدار "توپ"!

در کارزار علم 

با ارتجاع جهل 

توپ تو پر خروش 

                      - بادا 

زآن  عدو  خموش.





مسعود 

آبان ماه ١٣٩٢

     


۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

ساز انتخابات




ساز انتخابات



زمان انتخابات است و کس نیست 

                               بداند   رمز  و  راز    انتخابات 


ز شورای  نگهبان   نقل   کردند 

                                عبادت   بین   نماز   انتخابات 


به  چشم  آن  عقاب  تیز چنگال 

                                 کبوتر  نیست   باز   انتخابات 


زوی نقل است حبس و حصر و تبعید 

                                  همی   باشد   نیاز    انتخابات 


"نگهبان" بین  که  باشد  در  تکاپو 

                                 بهم   ریزد   تراز    انتخابات 


چو باشد دست بالا دست بسیار 

                                ببین  دستی   فراز    انتخابات 


به فکر انتصابات است آن کو 

                                که  می نازد  به  ناز انتخابات 


به  استبداد ، مرغ  انتصابات 

                                بود  ارجح  به  غاز انتخابات 


بزن مطرب  به ساز دیگری چنگ 

                             که جانسوز است ساز انتخابات


خوش آن دم کاشنایان بر سرایند 

                              سرود    دلنواز       انتخابات  



مسعود
اردیبهشت ١٣٩٢







۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه

تلخاب


تلخاب


در مهر ماه و بخشی از آبان ماه که این مثنوی دچار تأخیر شد. یکی از دوستان اهل ادب به اعتراض  در رخنامه مطلبی بدین مضمون نوشت:

"مدتی است از اهل ادب اثری نیست."

حق با او بود. چون اگر چه شعر "گریز مرگ" را آماده داشتم ، ولی از انتشار آن بدلیل محتوی ویژه خودداری کرده بودم. با دیدن اعتراض این دوست اهل ادب، آنرا انتشار دادم. از آنجا که متقابلا" نظری دریافت نکردم، در رخنامه نوشتم که: "اوامر مطاع گردید، لیکن اهل ادب التفاتی نفرمودند."

دوست دیگری در پاسخ نوشت که: "اهل ادب خودتی ما فقط مصرف کننده ایم."

در پاسخ این دوست عزیز می گویم:

آنان که از دایرهء اهل ادب بیرونند وقت خود به معقولات نمی گذرانند و به مقبولات بسنده می کنند. آنان که از مقبولات گذشته اند و وقت (به بطالت!) به معقولات می گذرانند، چه بخواهند چه نخواهند در این دایره اند. 

من و توهر دو در این دایره ایم و راهی به برون رفت نداریم. لیکن آنان که در این دایره نیستند نمی توانند "مصرف کننده" باشند  و باید هشدار زیر را آویزهء گوش  جان کنند:

هشدار دردمند!

"مصرف" مکن ز اهل ادب هیچ حاصلی،

چون خامه ریز سوته دلان شهد و قند نیست.

تلخاب حنظل است.


مسعود
آذر ١٣٩١

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

خاطرات کراواتی


خاطرات کراواتی


 

سه چهار ماه پیش عکسی در رخنامه گذاشتیم از یکی از گردهمایی های بچه های دانشگاه صنعتی در رستوران دوستان. در آن عکس تعدادی از دوستان از جمله من بدون کراوات ظاهر شده بودیم و تعدادی هم با کراوات. یکی از رفقای قدیم پیغام گذاشت که ظاهرا" شما هنوز با کراوات مساله دارید. ما هم که از شما چه پنهان سادگی خود را همچنان حفظ کرده ایم، فکر نکردیم که "کی گفته ما با کراوات مساله داریم؟" بلکه فکر کردیم که راستی "چرا ما با کراوات مساله داریم؟" یعنی مساله داشتن رو دربست پذیرفتیم.
این قضیه ما رو یاد اون قصه ای می اندازه که مادره به صورت بچه نگاه می کنه و فکر میکنه رنگ صورتش زرد تر از معموله. می گه چی شده صورتت زرد شده؟ بچه هم که فکر میکنه مادره درست میگه رنگش می پره و میگه واقعا زرده؟ مادره میگه ببینم پیشانیت هم مثل اینکه داغه؟ و خلاصه چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه که مادر و بچه راه می افتن طرف مطب دکتر ببینن بچه چه مشکلی داره.
البته تلقین اونوری هم شنیدیم. از یک دانشجوی دانشکدهء ادبیات دانشگاه اصفهان شنیدیم که چند تا از بچه های دانشکده تصمیم میگیرن که شب امتحان به یکی از بچه های "خر خون" قرص خواب آور بدن. یک نفر می ره پیشش و میگه قرص "ضد خواب" دارم می خواهی بخوری تا بتونی تا صبح درس بخونی؟ اونم از خدا خواسته قرص رو میندازه بالا و  تو خیابون دانشگاه زیر چراغهای خیابانی شروع میکند به راه رفتن و درس خواندن. خلاصه در اثرتلقین خوردن قرص "ضد خواب" تا صبح  به درس خوندن ادامه میده و حریفارو تو خماری نگه میداره. البته راست و دروغش با همون که تعریف کرده.
در هر حال ما هم از روی سادگی و تلقین این رفیق قدیمی مساله دار بودن با کراوات را آنقدر جدی گرفتیم که ناخود آگاه طبع شعرمان یقهء کراوات را گرفت. لیکن چون کراوات پارتی اش از ما کلفت تر بود بجای اینکه پدر اورا در آوریم، تیشه به ریشهء خودمان زدیم.
 پیچیدگی قضیه در پست بعدی روشن خواهد شد.
 مسعود 
دوم اردیبهشت ۱۳۹۱

 

  

۱۳۹۰ بهمن ۱, شنبه

پیام ورزی "تصادفی" با دوستان



فرصتی دست داد تا در تعطیلات سال نوی میلادی از سرمای اینجا فرار کنیم و برویم به قشلاق در آتلانتا. بعد از یکی دوروز لذت بردن از هوای معتدل، یک روز صبح تا عصر بارون داشتیم. بارون که بند اومد زدیم بیرون که وقت رو بیش از این تلف نکنیم. بعد کمی گشت زدن و خوردن شام در حال برگشت بودیم که چشمتون روز بد نبینه، روی رمپ یک اتوبان به اتوبان دیگه سر خوردیم و با دماغ زدیم تو دیوار سیمانی کنار رمپ. دماغ ماشین خرد شد و فکش از جا در رفت و خون سبز از دهنش زد بیرون. اعلیحضرت بنده وعلیا حضرت بانو که جلو نشسته بودیم ، سر و دماغ و گل و گردن و سک و سینه و دک و دنده و پر و پا را له و لورده کردیم ولی به یمن کیسه های هوای ترکیده و کمربند ایمنی از خورد و خمیر شدنمان جلوگیری شد. بچه ها هم که عقب نشسته بودند کم و بیش همین وضعیت را داشتند به استثنای کیسهء هوایی. 

دو نفر با آمبولانس راهی بیمارستان شدند و ماشین هم با آمبولانس مخصوص خودش راهی "اوراقستان" شد. خوشبختانه عکس برداری در بیمارستان شکستگی مکستگی نشان نداد و پس از چند ساعت سوته دلان گرد هم آمدیم. بعد از سه چهار روز که حالمان کمی جا آمد و دوباره روی دندهء طنز افتادیم، فیس بوک را باز کردیم و در آن نوشتیم: 

توی تورونتو یخ و یخبندون برای سر خوردن کم بود! هزار و ششصد کیلومتر کوبیدیم اومدیم آتلانتا تا با یه نرمه بارون سر بخوریم هم ماشین رو داغون کنیم هم خودمون رو!!! 

دیری نپایید که برخی از دوستان که فریب ظاهر طنز را نخوردند اظهار لطف کرده و از حال ما جویا شدند. بنده هم با پیام های متقابل از ایشان تشکر کردم. ضمنا" پیام دادم که:

" مطلب بالا رو نوشتم تا از یه حادثهء ناگوار جنبهء خنده دارش رو دیده باشم."

از همهء دوستانی که اظهار لطف کرده بودند هم تشکر کردم و برای آنان و خانواده هایشان در سال نوی میلادی سلامتی آرزو کردم.

در این میان دکتر ابو، طنز ما را به زبان طنز پاسخ داد که:

"مهندس جان ، عوضش به سلامتی سال نو سر بخوری."

در پاسخ پیام دادم که:

"ابو الفضل جان در سرازیری زندگی سر خوردن امری کاملا محتمل است. و متاسفانه به سر خوردن فیزیکی ختم نمی شود. سر خوردن بیولوژیک قطعی است. سر خوردن های اقتصادی، اجتماعی،  سیاسی و ایدئولوژیک هم به وفور یافت می شود."

دکتر ابو پیام داد که: 

"مسعود جان مرسی برای پاسخ. البته منظورم (اینم از ویژگی های خط فارسی است) سر خوردن بود که در آلمان برای تبریک سال نو می گویند و تو با آن احاطه ات بر فارسی واقعیتی از «سر خوردگی» نسل ما را گفتی که به گمانم پدیده ای تاریخی در ایران بوده و به«جان شیفته» ایرانی بر می گردد که اندیشه ای پر از احساس است و با تعریف غربی اندیشه زیاد هم خردمندانه نیست. خب باید بمیریم دیگه این که سر خوردن نیست، روندی است ذاتی زندگی و چه خوب. حالا برگردیم به تصادف تو، خوشحالم که اون تصادف «سر خوردن بیولوژیک» را جلو نیانداخت :-) و تندرست هستی. ارادت" 

ما که از آن "احاطه ات بر فارسی" بفهمی نفهمی خوشمان آمده بود، پیام دادیم که: 

سرخورده از زمانه و سرخوده برزمین 
این شوخ بین که خنده به تقدیر می کند 

دکتر ابو پیام داد که: 

"شاید اگر حمل بر خودستایی نشود، دانستن بیشتر یاری دهد تا از غم «تقدیر» رها شویم. مسعود جان «نیچه» پاسخگوی این غم است. فلسفه او چشمان را به این "تقدیر" بیشتر باز می کند. ارادت" 

ما هم که جلوی طنزمان را نتوانستیم بگیریم گفتیم: 

"نیچه اگه همش هیچه ولی یه چیزش چیزه! اونم اینه که میگه "چیزی که نمیکشه، قویت میکنه". به قول عباس شاهرخ (lo que no mata engorda) این برای راضی کردن بچه برای خوردن غذایی که دوست نداره کاربرد داره." 

(توی پرانتز اضافه کنم که البته این همون گفتهء نیچه هست به زبان اسپانیایی. گفتم به قول عباس چون می خواستم یادی از "رابطهء ویژهء" عباس با زبان اسپانیایی -که با هر دو مون در میان گذاشته- کرده باشم.)

دکتر ابو پیام داد که: 

"زدی به هدف اما یه کم اگاه شدن به این ناتوانی کمک می کنه آرامش بیابیم، من این چور میفکرم. و ارادت دارم"

پیام دادم که: 

این مکالمه با دکتر" ابو" هم ما را سر کار گذاشت تا دست به کار شویم و چند بیت به بیت بالا اضافه کنیم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید: 

 سرخورده از زمانه و سرخورده برزمین 
این شوخ بین که خنده  به تقدیر می کند 

دلو بضاعتش    شده  همزاد    آبکش 
حالی خوشست وطعنهء کفگیرمی کند 

 گفتا "ابو" که "نیچه" به داد تو میرسد 
چون ناله ات  حواله به   تقدیر می کند 

 گفتم که "آنچه نا کشدت، سازدت قوی" 
اعجاز ها به   کودک   دلگیر  می کند 

 پیام داد که: 

"خرد است حواله ای که او می کند دست همه پیامبران تک خدایی را رو می کند از زردشتت تا مسیح پیامبر همه را لخت و عور می کند تا ببینیم واگنر رمانتیک مثل شوپنهاور "تیک" می کند" 

و ادامه داد:

"مسعود جان یه پرسش فنی، چه جوری مثل تو شعر رو می شه ردیف کرد با ارادت" 

ما که فکر کردیم دکتر ابو ما را آدمی حساب کرده و از شعر می پرسد، بادی به غبغب انداختیم وبا عاریه گرفتن "گره خوردگی اندیشه و خیال"  در تعریف دکتر اسماعیل خویی از هنر پیام دادیم که: 

"نگارگر ، اندیشه و خیال را با رقص قلم بر بوم نقاشی گره میزند. شاعر به شیوه ای دیگر "گره خوردگی اندیشه و خیال" را در قالب واژه های موجز متجلی می سازد. کمی سرت را از روی بوم نقاشی بلند کن و شعر های شعرای بزرگ (همردیف من را) بخوان، بعد می بینی که شعر خود بخود می آید." 

دکتر ابو با پیامش آب سردی روی سر ما خالی کرد که: 

مهندس جان من نه مدعیم و نه توانش شاعری دارم، که به اشعار شاعران همردیف تو بنگرم و بیاموزم، پرسش من نه در فن شعر(معر) که در فن دستگاه «کی بورد» بود. چون هر گاه می خواستم ردیف پشت سر هم بزنم می پرید و پیام «معر من» فرستاده می شد و در یک ردیف(شعری نه، بلکه شکلی :-) ه گمانم باید یه راهی باشه تا همه مطلب نوشته شده را یکباره فرستاد. 

درست مثل الان که می خواستم سر خط برم و دکمه را فشار دادم و پرید و پیام فرستاده شد 

در حالیکه(ای بابا بازم پرید) می خواهم یاد بگیرم که اگر دکمه (به آلمانی می دانم) ورودی را بزنم پیام نپرد. شاعر قرون و اعصار و دوران من کی و شعر کفتن کجا؟ تازه معر هم بگم خیلیه. ارادت 

ما که زیر آب سرد خیس شده بودیم پیام دادیم که: 

ابو جان ما رو از عرش هنر کشوندی به فرش اپراتوری کامپیوتر. عزیز جان اینکه کاری نداره ،همهء کارا با تقلب درست می شه. یه جای دیگه تایپ کن و کپی کن توی فیس بوک. 

پیام داد که:

"مهندس، اینم یه «عرش» بود دیگه عرش فن که من فرش کردم دیگه.خیالیدم بدون کپی مستقیم میشه. ارادت، اما بی خیال هم مهندسی واسه من هم «...ترین» (جاش رو خودت پر کن مثلا بزرک، عظیم، بی همتا، بی رقیب، آخه ایرونیها همیشه "ترین" اند دیگه) شاعر همه قرون و سده ها و اعصار و دوران هستی و خیلی هم دلم می خواد به جای این که با ماشین بری و "سر" بخوری سوار هواپیما بشی بیای اینجا با هم "سر" بخوریم بازم ارادت 

ما ماندیم با سرا پای خیس که چه بگیم که اوضاع از این خرابتر نشه!

  مسعود - ژانویهء ۲۰۱۲

 

۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

پنج شنبهء آخر ماه







 
 خیابان سر آسیاب (یورک میلز) که در شمال شهر (نورت یورک) تورونتو قرار دارد، جزء مناطق تقریبا" گران قیمت شهر محسوب می شود و قیمت خانه های آن نسبت به سایر جاها بالاتر است. تعدادی از هموطنان ما هم که "باد" افزایش قیمت نفت "چیز" هایی برایشان به ارمغان آورده بدون وام بانکی و بصورت نقد (جیرینگی) اقدام به خرید خانه در این منطقه کرده اند. رییس مستعفی بانک ملی یکی از آنهاست. البته "باد" افزایش صادرات چین برخی از کمیسیون مداران آن کشور را هم به این منطقه کشانده و به خرید "جیرینگی" واداشته است.

در تقاطع سر آسیاب و منظر خلیج (بی ویو) بازارچه ای هست که تعدادی مغازه از جمله رستوران دارا دار (ریچ تری) را در خود جای داده است. رستوران دارا دار بر خلاف موقعیتش رستوران گرانی نیست چرا که وضعیت خود نوکری دارد. اگر چه تعدادی خانم و آقا به چاکرم نوکرم مشغولند، لیکن وظیفهء آنها بیشتر تخلیهء میز هاست. هر کس برای گرفتن غذا نوکر خودش است. داخل رستوران هم حالت بازارچه دارد. دور تا دور غرفه هایی است که هر یک انواعی از اطعمه و اشربه را ارائه می دهند.


در ابتدای ورود به هر نفر کارتی داده می شود که می توانید با آن از کلیهء غرفه ها خرید کنید. لازم نیست دست به جیب شوید. با ارائهء کارت همه چیز مجانی است.بهمین دلیل بچه ها خیلی از آن خوششان می آید. منتهای مراتب، در آخر کار کارت ها را مثل نامهء اعمال به خورد کامپیوتر می دهند و مبلغ مربوط به کلیهء اطعمه و اشربه را به اضافهء سیزده در صد مالیات و پانزده در صد حق چاکرم نوکرم از شما می گیرند.

 چند سالی است که دیدار های ماهانهء اعضاء و هواداران انجمن فارغ التحصیلان دانشگاه صنعتی شاخهء تورونتو، در این محل برگزار می شود. محفلی است عمدتا" درویشی در آخرین پنجشنبهء هر ماه.

  حسن دارا دار در این است که با همهء سلیقه ها جور در می آید. عده ای به قهوه و شیرینی و بستنی بسنده میکنند. تعدادی شام می خورند و اهل خمره هم البته چیز هایی برای انتخاب دارند که به سلامتی دوستان بالا بیاندازند.

 بد نیست بدانید که قهوه اش واقعا" خوردن دارد. هم کیفیتش خوب است و هم کمیتش. نوع بزرگش در فنجانی ارائه می شود که از پیالهء سوپ هم بزرگتر است. چیزی از پیاله چای ترکمن های خودمان هم بزرگتر.

 در ماه سپتامبر ، از آنجا که یار ترک دیار کرده بود، انتظار پنجشنبهء آخر ماه در اثر فشار تنهایی خود را بیش از پیش نشان می داد. نتیجه چه شد؟ قطعه شعری بنام "دارا دار" که در پست بعدی خواهید دید و عکسهایی که در آن بالا ملاحظه نمودید. 

 مسعود پرچم کاشانی
سپتامبر ۲۰۱۱ 

 

۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه

خاطرات فرنگ - کسبهء نوین




 

اولین چیزی که در فرنگ به چشم می خورد فقدان کسبه به مفهومی که در مملکت خودمان می شناسیم و حضور ملموس فروشگاه های بزرگ زنجیره ای است در تمام مناطق شهری و روستایی. فروشگاه های بزرگی که به خرده فروشی به مصرف کننده مشغولند لیکن اجناس خود را نه از عمده فروش بلکه مستقیما" از تولید کننده تامین می کنند.گاهی تمام محصول یک تولید کننده را یکجا می خرند و آنرا با استفاده از سیستم انبار داری و حمل و نقل اختصاصی، به شعبات بی شمار خود در اقصی نقاط کشور و حتی سایر کشور ها می رسانند.از آنجا که این فروشگاه ها به صورت یک مکعب مستطیل بسیار بزرگ ساخته می شوند، به آنها جعبهء بزرگ یا "بیگ باکس" هم می گویند. این فروشگاه ها به قول معروف از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را در خود جای داده اند. برخی از آنها علاوه بر فروش انواع کالاها، خدماتی نظیر خشک شویی، عکاسی، نسخه پیچی در داروخانه، اصلاح سر، تعمیر اتومبیل، و غیره را هم ارائه می دهند. به این ترتیب نابودی کسبهء خرده پا را بوضوح می توان دید.


 

یکی دو هفته پس از آمدن ما به فرنگ، فستیوال تابستانهء ایرانیان در میدان اصلی شمال شهر (نورت یورک) برگزار میشد. فرصتی بود تا ببینیم در دنیای مهاجرت چه می گذرد. اولین چیزی که در میدان جلب توجه میکرد، آگهی های تبلیغاتی هموطنانی بود که به عنوان مشاور معاملات املاک بر در و دیوار خود نمایی می کرد. هر یک پوستر خود را با عکس بزرگی از خود با لبخندی بر لب مزین کرده و شعاری هم برای خود انتخاب کرده بود. 

"کلید خانهء شما در دست من است."

" سراغ خانهء رویایی خود را از من بگیرید."


 

آگهی های دیگری هم بود از مشاورین وام مسکن با عکس هایی مزین به لبخند و شعارهایی از قبیل:

"بهترین نرخ وام مسکن"

"اگر بانک میگوید نه، ما می گوییم آری."


 

جالب اینجاست که همهء آنها بدون استثناء در کنار عکس خود آرم یک شرکت بزرگ (که به آن وابستگی داشتند) را هم زده بودند. در واقع در عین حال که برای خود تبلیغ می کردند، برای شرکت مربوطه نیز تبلیغ می کردند. آدم در این فکر که جل الخالق! شرکت باید برای کارمند تبلیغ کند یا کارمند برای شرکت؟

پس از کنکاش معلوم شد که آنان نه کارمند حقوق بگیر بلکه کسبهء نوع جدیدی هستند که با تبلیغ برای خود و شرکت مربوطه، مشتری جلب کرده و با هر معامله در صدی به عنوان کمیسیون دریافت می کنند. البته این لب مطلب به صورت ساده است لیکن روابط و قضایا پیچیدگی های زیادی دارد که از شرکت به شرکت و صنف به صنف می تواند متفاوت باشد. 


 

در هر حال اگرچه کسبه به مفهوم سنتی آن تقریبا" بر افتاده لیکن به صور جدیدی ظهور کرده و جای آنها را گرفته است.


 

جالب آنکه روحیهء کاسبکاری در تمام سطوح جامعه تبلیغ می شود به طوریکه حتی کارمندان تمام وقت بخش عمومی و بخش خصوصی را هم در بر گرفته است. چگونگی آموزش این روحیه به متقاضیان کار را در فرصتی دیگر خواهم آورد.


 

شهریور ۱۳۹۰ 


 


 

۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

پاسخ به سوال دکتر هژبری

دکتر هژبری سلام


با تشکر از ایمیل شما، در خصوص اسامی جوانان قدیم که در عکس مربوط به پست قبلی در کنار اینجانب دیده می شوند به اطلاع میرسانم که نفر سمت چپ الیاس سعیدی دورهء ۲ و نفر وسط علیرضا طنازی دورهء ۸ ومن هم میانگین آنها یعنی دورهء ۵ هستم. هر سه نفر برق هستیم.


از فرصت استفاده کرده سه عکس دیگر هم از این راهپیمایی اضافه میکنم. البته دوستان دیگری هم حضور داشتند که در این عکس ها دیده نمی شوند.

با احترام

مسعود پرچم کاشانی






۱۳۸۸ اسفند ۱۵, شنبه

راه پیمایی در جنگل منو کلیف

در تابستان ۱۳۸۸ راه پیمایی سه ساعته ای توسط هواداران انجمن دانشگاه صنعتی شریف در جنگل زیبای منو کلیف در انتاریو (کانادا) برگزار شد که جوانان قدیم نیز در آن حضور داشتند.