‏نمایش پست‌ها با برچسب جوانان قدیم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جوانان قدیم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ دی ۱۲, شنبه

شوخی شوخی جدی شد






یکماه پیش حسن از بنیان گزاران اتاق کوه دانشگاه صنعتی که  بهمراه دو نفر از جوانان قدیم کوهنورد در کشور شیلی مشغول کوهنوردی بود عکس خود گرفت (سلفی) بالا را در صفحهء فیس بوکش گذاشت. پشت سر وی بهروز در کنار آب دیده میشود که در حال آب ریختن بر سر و گردن خود است. 

این عکس سبب شد که ما محض  شوخی چند بیتی زیر آن بنویسیم از این قرار:   

این جوانک کیست مو ها ریخته
موی سر  کنده  به پشت آویخته

هست  گویا  از  جوانان  قدیم
کاوحسن را گشت در شیلی ندیم

گرحسن را خود سبیلی برلبست
این سبیلش آمده تا  غبغب است

تا که شوید گرد راه ازروی وتن
آب صاف  چشمه ریزد  بر بدن

چونکه خواهی نام این مرد جوان
نیم  قرن پیش  بد  بهروز  جان




کورس برادر بهروز ایضا" از جوانان قدیم پاسخی در زیر آن افزود به شرح زیر:



بود رمز نغزی در این خود گرفت(۱)
که آرد  ترا  بی گمان  در شگفت

ز حکمت چو خالی شود سر زمو
ز رحمت بروید به پشت ای عمو

چو  انبوه  باشد  ترا موی سر
بود  مشکلت  لاجرم  بیش  تر

که موی سرت هر چه  انبوه تر
تو در شستنش هر چه بستوه تر

چو خواهی کنی شانه اش بعد ازآن
ز انبوهیش  می شوی  خسته جان

ولی چون سرت کرد مو را جواب
بشوییش در دم  به یک مشت  آب

بود این چنین سر ز شانه معاف
که شانه بود قهر با سطح صاف

ولی زحمتی نیست در موی پشت
غم شستنش  هیچ کس را  نکشت

نه هرگز  زند شانه بر آن کسی
که باشد  به دور از تماشا  بسی

(۱) خود گرفت، معادل عکس سلفی طبق پیشنهاد فرهنگستان


از آنجا که برادر به پشتیبانی برادر بپا خواسته بود خواستیم با وی نیز شوخی کرده باشیم و یاد مشاعره های خود را هنگام کوهنوردی های جوانی زنده کنیم. پس نوشتیم:

 کس مبین خوشبخت تر ازاین جوان
چون برادر هست  او را  پشت بان

گر  برادر  پشت تو  خالی  کند
خلق  حملش  بر  بد اقبالی  کند

لیک اینجا بحث ، بحث دیگری است
بحث غیرت بر سر بی مو سری است

آنکه  با  بهروز  همدردی  کند
با خود  خویشش جوانمردی کند

میزند سوگند را بر طبل و کوس
لیک پیدا از پی اش دمب خروس

ای عمو کوروس ، برادر را بهل
زاین حمایت کرده ای او را خجل

خود کچل باشی و همدردی  ورا
هم  نیازت نیست  دیگر شانه را

چون  به موی پشت  وی دلواپسی
فاش شد موی است بر پشتت بسی

غم مخور من نیز اخمم در هم است
سر تنک گردیده  مو هایم  کم است

چون که چل پنجاه را رد کرده ای
فاش گردد هر چه با خود کرده ای

موی ریزد از هر آنجا خواستیش
روید آنجایی که خود نا خواستیش

بحث شد طولانی و پر پیچ و تاب
گویدم  خمیازه  دیگر  رو بخواب




حسن نوشت: بحث مو هاى پشت بهروز بدرازا كشيده است، مسعود پرچم و كورس ضيائى از شعراى بنام گروه كوه دانشگاه حاضر نيستند در اين بحث مهم مطلبى را ناگفته بگذارند و من مسئولم اين شعر هاى نغر را مخصوصا به دوستان جوانى كه در گروه كوه فعلى دانشگاه فعالنند انعكاس بدهم( طنز و شوخى)

کورس شعر زیر را برای حسن فرستادو نوشت: حسن جان دیدم مسعود عزیز شعر جدیدی سروده بود که نمی شد بی پاسخ گذاشت. چون برایم مدام رفتن به فیس بوک سخت است جوابیه را برای تو می فرستم که هر طور صلاح می دانی به مسعود برسانی:

بود حرف مسعود یک یک درست 
ندیدم در آن گفته یک حرف سست 

دفاعم  ز  بهروز  رندانه  بود 
حدیث خودی بود آن هرچه بود 

ولی ناگزیرم  از این اعتراف
مرا آرزو کله ای بود صاف 

به وقت جوانی گه شست و شو 
مرا جان به لب می رسانید مو 

چو می خواستم شانه بر آن زنم 
ز انبوهیش  خسته  می شد  تنم 

ولی  در عمل  بی اثر  هم نبود 
از آن برده ام بنده یک بار سود 

یکی کورسی چرخ بودم به کار 
به  گاه  تفرج  مرا  بود  یار 

چو یک بار زنجیر آن شد کثیف 
گرفتم کمی  نفت از توی  قیف 

که گیرم کمک از قلم موی زبر 
بپالایم آن چرخ از چرک و حبر(۲)

قلم مو چو در خانه پیدا نشد 
یکی ساختم بنده با موی خود 

به یاری من آمد آن بار موی 
دگر می نیابم به هر جستجوی 

(۲) حبر به معنی  دوده و سیاهی است 

امیدوارم سفر به همگی شما همچنان خوش بگذرد.



ما که وارد حال و هوای  سالهای دانشجویی شدیم گفتیم بهتر است همین جا یادی بکنیم از دوستانی که در آن سالها با ما بودند و دیگر در بین ما نیستند. یادشان همیشه با ماست.

از این رو نوشتیم کورس جان شوخی شوخی جدی شد:



کاش می دیدم  ترا  ای  کهنورد 
بعد ازین چل سال با هجران نبرد

هم  ترا هم  ممد  آداب  دان 
توبه کوهستان گل وبلبل همان 

چون ببینی  دوستان  شاد  شاد 
این جواد و آن جواد و آن جواد 

خود بگوشان یاد مسعودان کنند 
یاد این  مسعود و  یاد  آن کنند 

آن که  تا  بیند  رفیق  راه  پاک 
بادوچرخه رفت خود سوی ساواک 

یاد  باد  از  مصطفای  نازنین 
کزصدایش هست درگوشم طنین 

تا  بر آری  یاد او  در کوهسار 
روز رو بر ناز و شبها بر کهار 

چون به توچال است راه آرام ران 
چونکه هوشنگ است خوابیده درآن 

مانده  از هوشنگ  دوم  درد پا 
در خیال  کوه  و جنگل تا  نکا 

مجتبی  را بین  که  تا یاد آیدت 
پای  آتش  نازلی   می خواندت 

یاد  آر از آن  حسینان  جسور 
این یک ازدزفول وآن قزوین پور 

یاد  فرزاد  و فریبرز استوار 
همچو آرش  در دل  امیدوار 

یاد جعفر  گوشهء  ذهنم  نشست 
خنده هایش شیشهء اشکم شکست 

با محمد  ، پور دینان  "خوش گذشت" 
بس که "وحشتناک" بد در کوه و دشت 

طاهره  در یاد ما  معصوم  ماند 
غنچه ای کز شاخ گل زود اوفتاد 

یاد ادنا  ماند  ثابت  پیش  ما
تا تلاویورفت وبرگشت ازقضا 

آمد  ایران  نوی  را  پی  کند 
راه "فردوس" برین را طی کند 

بین  علی اکبر  چه  بر لب  آورد 
چون ز اسفرجان به کوهستان رسد 

کوله را  برگیر و سوی کوه  رو 
جان و تن می پال هردم نو به نو 

یاد آن  گلها  که  با  باد خزان 
گشت  پر از باختر  تا خاوران 

چرخ دوران گر چه با ما چپ فتاد 
گر چه داغ  دوستان  بر دل نهاد 

بچهء کوهیم  و زین رو  استوار 
آشنا  با  جور  چرخ    کجمدار 



مسعود ۱۳۹۴

۱۳۹۳ آذر ۹, یکشنبه

خاطرات طرشت - استاد سلمانی





خاطرات طرشت - استاد سلمانی


همانگونه که از صفحهء فیس بوک دوست عزیزم جواد نقل شد, در دوران دانشجویی مدتی در جوار رفیقان شفیق در دو آپارتمان دو قلو که درب مشترکی به کوچه داشت زندگی می کردیم. محفلی داشتیم از رفقای بی غش و کم و بیش سر کش.

 مدتی نگذشت که آوازهء طرشت خانه همهء دانشگاه را فرا گرفت. از اینرو کسانی که دنبال دردسر نمی گشتند از طرشت خانه فاصله گرفتند. ولی کسانی که از درد سر چندان بدشان نمی آمد گاه و بیگاه به آنجا سر میزدند برخی مدتی هم میهمان جمع  بودند.

در طرشت خانه همه چیز عمومی بود و از مالکیت خصوصی تقریبا" اثری یافت نمی شد. بودجهء طرشت خانه از صندوقی تامین می شد که در دسترس همه بود و هر کس هر چه نیاز داشت از آن برداشت می کرد.

 از آن طرف وام و حقوق ماهانهء کسانی که کار دانشجویی داشتند یا مبلغی که از خانواده ها می رسید به آن واریز می شد. صندوق پر برکتی بود و هیچگاه کسری بودجه جدی پیدا نکرد.

شاید تعجب آور باشد ولی واقعیت  این است که در این جمع  دانشجویی حتی لباس ها هم عمومی بود و هر کس هر لباسی اندازه اش بود می پوشید و پس از استفاده آنرا در محل لباس های استفاده شده می گذاشت تا در روز مقرر یکجا شسته شوند.

از آن دوستان یکدل تعدادی جان شیفته در طبق اخلاص نهادند و این نقد را به بهای آزادی دادند. آنان که آن مقام نیافتند, اکثرا" اسیر ناملایمات فراز و نشیب راه شدند, سالها بعد نیز, یک نفر مبارزه را به بیماری صعب العلاج باخت .

 از آن گروه نسبتا" خشن هفت نفر جان سخت بیش نمانده است که در حال حاضر سه نفراز آنان در داخل حیرانند, سه نفر در خارج ویلان و یک نفر بین خارج و داخل  در نوسان.

چندی پیش یکی از دوستان خاطرهء اولین ورودش به طرشت خانه را برایم از راه دور نوشت که از یادم رفته بود و خاطرهء آنرا دوباره زنده کرد.

مقدمتا" عرض کنم که در طرشت خانه تخصص ها نیز بطور دوستانه به همه ارائه  می شد و هر کس هر هنری داشت  در اختیار جمع  می گذاشت. من هم که با تمرین روی سر دوستان سلمانی یاد گرفته بودم شدم استاد سلمانی. نه تنها سر اهالی طرشت خانه را می زدم, بلکه دوستان دور و نزدیک هم به این منظور به طرشت خانه می آمدند.

تفاوت سلمانی طرشت خانه با سایر سلمانی ها فقط در مجانی بودن آن نبود. تفاوت اساسی در این بود که برای جلوگیری از پخش شدن مو ها در خانه, مشتری باید روی زمین می نشست و استاد سلمانی روی صندلی. مشتری می بایست  به فرمان استاد به چپ یا به راست می چرخید تا سرش اصلاح شود.

دوست مزبور که در آن هنگام نه او مرا نمی شناخت و نه من او را  ولی بعد ها دست تقدیر صورتمان را به یکسان سرخ کرد و فراز و نشیب هایی از زندگی را با هم گذراندیم خاطرهء اولین دیدار را اینطور نقل می کند:

" از طریق دوستان اتاق کوه دانشگاه شنیدم که می توانم برای اصلاح به طرشت خانه بروم. به آنجا آمدم و به دوستی که در را باز کرد منظور از آمدنم را گفتم. او هم به یک صندلی که در هال  آپارتمان بود اشاره کرد و گفت همینجا منتظر باش تا استاد سلمانی بیاید.
من هم که اولین بار  بود به طرشت خانه می آمدم نمی دانستم چه باید بکنم. رفتم روی صندلی نشستم. مدتی گذشت تا اینکه تو از در درآمدی و وقتی دیدی من روی صندلی نشسته ام به زمین اشاره کردی وبا تحکم گفتی: آنجا نه, اینجا (اشاه به زمین). آنجا (اشاره به صندلی) جای استاد سلمانی است."

البته گفتهء بالا نقل به مضمون بود. شاید خود این مشتری بتواند با یادداشتی آنرا تایید یا تکمیل کند.


مسعود
آذر ١٣٩٣



۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه

یادها وخاطره ها







یادها وخاطره ها

یاد داشت زیر را جواد عزیز -یکی از جوانان قدیم- نوشته که ضمن تشکر از وی عینا" جهت اطلاع دوستان نقل میکنم:

زمستان سال53  دانشگاه به علت اعتصاب تعطیل بود و من در قزوین بودم. روزپنجشنبه طبق برنامه ای که قبلا"برنامه ریزی شد ه بود  برای  صعود به توچال به تهران رفتم، لیکن به علت بدی آب وهوا برنامه لغو شد.

روزشنبه خبر آمد که تعدادی از کوه نوردان روی قله توچال(که همیشه بادشدیدی دارد) دچار کولاک شده وبرنگشته اند .ازلحظهء پخش خبر،  گروه های کوهنوردی دانشجویی وآزاد بودند که سراسیمه راهی دامنه های توچال شدند.  شب در پناهگاه شیر پلا بودیم ازگروهها وسلیقه ها وگرایشهای مختلف درکنار هم که تنها دغدغه شان پیدا کردن مفقود شده ها بود. یازده کوهنورد از گروه کوهنوردی.....(اسم گروهشان یادم نیست) پس از صعود به قله موقع برگشت در فاصله کمی از قله دچار کولاک شده و زمین گیر میشوند.

نیمه های شب روز دوم جستجو چند نفر که دست از جستجو بر نداشته بودند خبر پیدا شدن اجساد آنها را آوردند.با روشن شدنٍ هوا اکیپها براه افتادند. بیش از دویست تا سیصد کوهنورد دامنه توچال سفید پوش را اشغال کردند.

 ده کوهنورد با ارادهای استوار وآرام در کیسه های خوابشان آرمیده بودند به امید آنکه با طلوع خورشید از خواب بیدار شوندهرکدام از اجساد را که همچون مجمسمه ای ازسنگ خارا بودند ، حدودآ" بیست نفر طناب پیچ کرده وبطرف پناهگاهٍ شیر پلا حرکت دادند.

هوا آفتابی بود وجمعیت انبوه. چون امکان سقوط بهمن در مسیر وجود داشت سعی میشد حرکت به آرامی وبا فاصله انجام شود. یکی از یازده نفر که به علت نداشتن دید کافی به لبه شیب نزدیک شده بود ظاهرا" سرخورده وبه ته دره رفته بود وجنازه اش بعد از آب شدن برفها پیدا شد.البته شرح این ماجرا در این مجمل نمی گنجد.

 همه کسانی که در اون سالها با کوه سرو کاری داشتند اون واقعه را هرگز فراموش نمیکنند همانطور که این روزها را فراموش نخواهند کرد.

یاد همه جانباختگان کوهستان گرامی باد.


مرداد ١٣٩٢

۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

با کنفوسیوس هم بله؟


با کنفوسیوس هم بله؟


یکی از جوانان قدیم اونور آب از قول کنفوسیوس در رخنامه چنین نوشت:

Photo


 
( گفتم اونور آب ولی ممکنه اینور آب باشه ، بسته به اینکه شما که دارید این رو می خونین اینور آب باشین یا اونور آب)

به او پیغام دادم که از قول من به کنفوسیوس بگو که تجربه مثل  یک لیوان نیمه پره. اگه به نیمهء خالیش نگاه کنی تلخه. اگه به نیمهء پرش نگاه کنی چندان هم تلخ نیست.
از طرف دیگه، راه اندیشه اگر چه والاترین راهه، ولی گاهی خیلی دردناکه، زغنبوته،  تلخابه.

دوست قدیمی ما بشوخی پیغام داد که: 

شاید تو تابلوهارواشتباهی دیدی. یعنی خسته بودی و وقتی رسیدی به سه راهی اشتباهی رفتی تو راه تجربه و تو راه همش می گفتی: آخ چه سخته این راه اندیشه!

پاسخ دادم که:

هفت هشت سال اول که با هم میرفتیم و نیازی به نگاه کردن به تابلو های راه نداشتیم، چون پیشقراول ها جلو جلو میرفتن و راه رو نشون می دادند.
 وقتی اون جلو شلوغ پلوغ شد، یکی دانش رو رانش تعبیر کرد، اون یکی تقلید رو با تقید قاطی کرد، بقیه هم تجربه رو با تجزیه اشتباه گرفتند.
 ما که خیلی سرمون می شد (!) راه دانش رو پیش گرفتیم، ولی نیازی نداشتیم تابلو، مابلو  نگاه کنیم. حالا اگه کسی تابلو هارو جا به جا کرده ما بی تقصریم.

پیغام داد که:

دست رو دلم نذار  که این قصه سر دراز دارد... این نسل همهء راه هارو رفت بی تابلو یا با تابلو. راه تقلید، راه تجربه و راه بی انتهای  اندیشه. و بهای زیادی هم براش پرداخت کرد.
من که فکر می کنم اگه کنفوسیوس هم تو این دوران بود از این غلط ها نمیکرد.
حالا بگو تو الان تو کدوم راهی؟ با تابلو یا بی تابلو؟ :-))

در جوابش سه بیت نوشتم که اینجا دو تا دیگه هم برای دوستان اهل ادب اضافه میکنم. 
  

تابلو 

هزار  تابلو  اگر  بر هزار  راه  زنند 

                                     من آن  خمیدهء  سرگشتهء  ره خویشم 

اگر چه نقل زر و زور نقل مجلس شد 

                                       ز زمره  نقل  گریزان  دانش  اندیشم

ز پیش محضر زردوستان چوپس رفتم 

                                     گریخت نیمه رفیقان هم از پس و پیشم  

به برق و صنعت دانشمدار وی شاهم 

                                      به نزد اهل ادب خرقه پوش  درویشم 

سبیل غیرت  مردانه  پشت  لب  دارم 

                                     سبیل ریب و ریا طی نکرده بی ریشم 



هر کس اهل شوخی در مورد جدی ترین مسایل زندگیه بیاد هر چه دل تنگش می خواد بگه.

مسعود

آذر ١٣٩١



مسعود 

۱۳۹۰ آبان ۲۲, یکشنبه

روز های سخن از علم و ادب یاد آمد


روز های سخن از علم و ادب یاد آمد


چون  ز زنگ  تلفن  نالهء  فرهاد  آمد 

جادویی  کرد  که گوشیم  به فریاد  آمد


هرچه بود ازقبل رقص سرانگشتش بود

همچو برقی زبرش برشد وچون باد آمد


گوییا  تا  برساند  دم  گرمش   بر  ما

هاتف  غیب  سماوات   به  امداد  آمد


بعد  سی سال  رفیقا چو  شنیدیم ز  تو

روز های سخن از علم و ادب  یاد آمد


شاد گشتیم ز روحیهء سر زنده و لیک

خاطر از جسم  فرو کوفته  نا شاد آمد 


شعرهای تو  به رخنامه ادب آموز است

در پس  هر خطش  ایمان تو  فولاد آمد


گرچه آموختمت علم درآن گوشهء حزن

کم نگشت  از من و اندوخته  مازاد آمد


این محصل  که تو آموختیش رمز ادب

چون  نظر کرد  به  آموخته  استاد آمد


دارم  امید  که  بینند رفیقان  به  حیات

عید  موعود  ز  تبعید   به  میعاد  آمد



مسعود پرچم کاشانی

اکتبر ۲۰۱۱

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

در محضر ابن قارون

 
 

همچنانکه در "کتاب الوجه" به قرائت مراسلات ماضیه در "تار عنکبوت عرض عالم " که به اختصارش  " تار ع  ع  ع " خوانند اشتغال داشتم، مرسله ای از ابن قارون رؤیت کردم  که ما را به جملهء  موجزی مفتخر و خستگی جسم و جان مختصر نمود. در زمان ، یاد ما از بیداد زمان گذشت و قطعهء زیر قلمی گردید:

سرمایهء ما همین اساتیدی هستند که هر ازگاهی بنده نوازی کرده چند خطی می فرستند. استاد محمد ابن قارون هم از این قاعده مستثنی نیست، هر چند در جمله ای کوتاه بنویسد: " تو و فرهادت خوش باشین و خرم"

جهت اطلاع دوستان جوانی که نام استاد محمد ابن قارون را از اجدادشان شنیده، حضرتش را ندیده، و فیوضاتش را نفهمیده اند، لازم دانستم که شرحی از تلمذ در محضر استاد را به "اوراق خاطرات" بیافزایم.

 
 

ابن قارون از علمای ما قبل تاریخ - به اعتباری ما قبل انقلاب - بود که در علم العلوم ید طولایی داشت و درتهذیب احوالات نفس طریقتی اولی. نگارنده مدتی در محضرش از ارسطو تا کانت را  تلمذ نمود و در احوالات نفس تفحص. اگر چه حجرهء کوچکی داشت، لیکن طالبان حقیقت اولی در صفی مجازی در کویش به زیارت مایل بودند و در انتظار تا به درک او نایل آیند و همچو حضرتش  در سیر و سلوک کامل. 

 
 

محشر کبری است سر کوی دوست

جان به فدای خم آبروی دوست.

 
 

حجره اش مختصر بود بی زرق و برق به ابعاد کمتر از یک ذرع در دو  ذرع و ظرفیت بیش از دو طلبه را نداشت. اگرچه در ارتفاع دو و نیم ذرعی از زمین قرار داشت، ولی در مرتبهء سوم بود و طلبهء علم می بایست از مرتبهء اول و دوم بالا می رفت و در مرتبهء سوم در خدمت استاد می نشست. گویا می خواست، به شاگرد بفهماند که اگر طالب نیل به اعلی علیین هستی، می بایست هر یوم اندکی به مرتبهء خود بیافزایی. ارتفاع حجره را دلیل دیگری هم بود و آن اینکه نمی بایست از استماع محاجهءما یار بهترین را حرجی افتد و اغیار کمترین را - به خبر چینی - فرجی.

ارتفاع حجره به طالب علم القاء می نمود که نقطهء کوچکی بیش در عالم وجود نیست و جز اتکای بی ثباتی در راه سلوک به  اعلی علیین ندارد و هر لحظه می تواند با سر به اسفل السافلین سقوط کند.

 
 

همدرس حقیر در محضر ابن قارون طلبهء جوانی بود اهل قزوین بنام جواد. وی که سالها قبل در قریه طرشت با نحله ای از اجتماعیون عامیون حشر و نشر داشت به جواد جوجه معروف بود تا با جواد دیگری که با هیئت بزرگتر به دست خر الشعراء مشهور بود(اگر چه ضابط الشعراء بر وی روا تر) اشتباه نشود. در همان حوالی جواد دیگری هم ادعای جوادی داشت و به جواد یره معروف بود (اگر چه بعد ها به ضیاء الصنایع مشهور شد) و از آواز خوانی خود مشعوف.

آی یره یره یره.... 

 
 

از آنجا که اینهمه جواد فی الواقع اسد اندر اسد را بخاطر متبادر می نمود، ابن قارون او را بنام ملا جواد قزوینی ملقب نمود. ایشان نگارنده را نیز بی نصیب نگذاشت و به اراده او لقب میرزا مسعود کاشی مرا به یادگار ماند. 

 
 

بر خلاف من که سابقه در علم کهربا داشتم، پیشینهء ملا جواد کیمیا گری بود. پس از تحمل مشقات در مراتب کیمیاگری خدمت استاد رسیده بود تا به عرض برساند که:


 

از طلا گشتن پشیمان گشته ایم

مرحمت فرموده ما را مس کنید.


 

نگارنده هم از باب ادب خدمت استاد رسیده و گفت:


 

اگرچه کاشی ام و جمله کهربا کارم

به خال رهروی علم العلوم بیمارم


 

استاد از افلاطون و ارسطو آغاز کرد و پرتوی از اشراق افلاطونی را بما نمایاند و جرعه ای از مشرب مشاء ارسطویی بما چشاند.


 

گفت ز ماهیت مشائیان

نقش به دیوار ز اشراقیان


 

حکمت اشراق کم از عرش نیست

چونکه ورا هیچ بجز نقش نیست


 

نگارنده که بابت ارادت به معلم ثانی به مشرب مشاء تعلق خاطر بیشتری داشت ناگهان خود را در مکتب اشراق غوطه ور دید.


 

اشراق فلاطونی ، دیوانه ترم کرد

مشاء ارسطویی ، از سر بدرم کرد


 

و آن هنگام که سخن به برهان وجود آگوستین قدیس رسید،


 

گفت وجود ارجح موجود بین

عارض او بین همه فرش زمین


 

استفاده از محضر ابن قارون دیری نپایید. امواج انقلاب بدوا" حجره اش را به اعتبار اولویت واقعیت عینی بر حقایق ذهنی ( و پس از چند صباحی به دلیل تمامیت خواهی بخشی از واقعیت عینی) تعطیل ، و در زمان پرونده اش در اتاق تمشیت تکمیل و در عزلت نشینی اش تعجیل به عمل آمد.

راقم این سطور نیز که مدتی را به عزلت گذرانید، مدت ها از مصاحبت ابن قارون و ملا جواد محروم و در خلوت خود مغموم ، به کشف و شهود مرسوم پرداخت تا اینکه بر وی مسموع افتاد که در بلاد فرنگ علم کهربا در اولویت است و کهرباگران را وفور نعمت.


 

آن شنیدسی که در اقصی دور 

کهرباگر سور و ساتش جفت و جور؟


 

از این رو رخت سفر بربست و در شمال شهر (نورت یورک) تورونتو در منطقه ای بنام بید آباد (ویلو دیل) رحل اقامت گزید که فاصلهء چندانی از خار تپه (تورن هیل) نداشت. پس از مدتی غور در بازار استخدام و تفحص مدام، در شهر بلوطستان (اوک ویل) در بیست فرسنگی بیدآباد به کار کهرباگری مشغول شد.

در تعطیلات جمعه که در بلاد فرنگ با دو روز تاخیر در یوم یکشنبه برگزار می شود، با گذر از خار تپه به قهوه خانهء قنبر در تپهء غنی آباد (ریچموند هیل) می رفت تا ضمن غور در احوالات نفس، نشانی از ابن قارون و ملا جواد بیابد.

سالها گذشت تا به یمن " کتاب الوجه" در "تار ع ع ع" ابتدا ابن قارون را در بوستون از بلاد شمالی ایالات متحده یافت و سپس ملا جواد را در محال قزوین.

علی ایحال، هر چند حجرهء استاد همچنان تعطیل، لیکن صف طلاب علم العلوم همچنان در تطویل، "کتاب الوجه" پر از افاضات جمیل و مراسلات کهربایی پر از اشارات بی بدیل. ابن قارون موش مصنوعی در دست، از قلم نی چوبین گسست، لوح سنگی وانهاد تا خویش را با لوح فرنگی آشنا کناد. حضرتش می رود تا انگشتان بر صفحه کلید نشاند و داد سالک مظلوم از تقدیرنه چندان محتوم ستاند.


 

تمت ۱۷ شهر امرداد سنهء ۱۳۹۰

کتبه بارق المهندسین میرزا مسعود کاشی.

   
  

 
 

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

خاطرات امروز


 

یکی از دوستان که بعد از حدود سی سال بی خبری مرا از طریق اینترنت
پیدا کرد برایم چنین نوشت:


 

درودی و سرودی بسیار.

 خرسندم که سرانجام تو را در جایی از این جهان،دست ِ کم از راه ِ فیس بوک و رایانه پیام، پیدا کرده ام. بد نیست بدانی که همراه ِ زندگی ام،نسرین، تو را می شناسد. من ناگزیرم سلام ِ او را هم برسانم! به امید ِ روزهای ِ خوشتر و شادتر. با مهر و دوستی. 

فرهاد


 

من هم که رفتم توی همان حال و هوای سی سال پیش ، فراموش کردم که به مناسبت سن و سال باید کمی سنگین رنگین تر خوش و بش کنم و در جوابش نوشتم:


 

نسرین تو گر همی شناسد مارا،
من نیز همی شناسم او را جانا،
خواهی تو دلیل ادعایم ؟ بشنو،
"نونی" به سرش نهاده "نونی" بر پا.
ضمنا اگر گفت من با کسی حساب شوخی ندارم ، یک جوری به من برسان تا با یک شعر جدی ، ماست مالی کنم.


 

تاکنون عکس العمل شریک مربوطه به من ابلاغ نشده. اگر مدتی از من خبری نشد، بدانید یا با لنگه کفشی (پاشنه بلند ) تصادف نموده ، و یا از ترس تصادف با آن زندگی زیرزمینی اختیار کرده ام.

  ۲۵ جولای ۲۰۱۱


 

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

قصهء دیرینه




                               قصهء دیرینه

 گرد آمدیم 

           - قصهء دیرینه باز گوی

ایثار، حبس،

             - عشق، زخم،

                            - ضجه، ترانه.

آن دوستان بی غش همراه، 

یاران آن ستارهء  گلگون. 

آن دشمنان فاسد گمراه، 

آن ناکسان گاه شبیخون.

یاد رفیق و آن پر پرواز،

در قلعه، ظلم ساقی سرباز.

سلول تنگ، از همه سو بسته، روز شب،

بی نور، زخم دیده و هذیان به لب ز تب.

آن دل به بوی دنبه بهم خوردن خراب،

حیرت زده ز جیرهء آن روز،

نان خمیر و دنبهء در آب.

آن خط خط خراش به دیوار،

تاریخ بندیان.

آن آرزوی گشته به دیوار تیره حک،

آن جملهء سه واژه 

               - که امید می دهد،

تشویش می برد:

"این نیز بگذرد."


 مسعود
تیر ماه ۱۳۸۹