‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات کوه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات کوه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ دی ۱۲, شنبه

شوخی شوخی جدی شد






یکماه پیش حسن از بنیان گزاران اتاق کوه دانشگاه صنعتی که  بهمراه دو نفر از جوانان قدیم کوهنورد در کشور شیلی مشغول کوهنوردی بود عکس خود گرفت (سلفی) بالا را در صفحهء فیس بوکش گذاشت. پشت سر وی بهروز در کنار آب دیده میشود که در حال آب ریختن بر سر و گردن خود است. 

این عکس سبب شد که ما محض  شوخی چند بیتی زیر آن بنویسیم از این قرار:   

این جوانک کیست مو ها ریخته
موی سر  کنده  به پشت آویخته

هست  گویا  از  جوانان  قدیم
کاوحسن را گشت در شیلی ندیم

گرحسن را خود سبیلی برلبست
این سبیلش آمده تا  غبغب است

تا که شوید گرد راه ازروی وتن
آب صاف  چشمه ریزد  بر بدن

چونکه خواهی نام این مرد جوان
نیم  قرن پیش  بد  بهروز  جان




کورس برادر بهروز ایضا" از جوانان قدیم پاسخی در زیر آن افزود به شرح زیر:



بود رمز نغزی در این خود گرفت(۱)
که آرد  ترا  بی گمان  در شگفت

ز حکمت چو خالی شود سر زمو
ز رحمت بروید به پشت ای عمو

چو  انبوه  باشد  ترا موی سر
بود  مشکلت  لاجرم  بیش  تر

که موی سرت هر چه  انبوه تر
تو در شستنش هر چه بستوه تر

چو خواهی کنی شانه اش بعد ازآن
ز انبوهیش  می شوی  خسته جان

ولی چون سرت کرد مو را جواب
بشوییش در دم  به یک مشت  آب

بود این چنین سر ز شانه معاف
که شانه بود قهر با سطح صاف

ولی زحمتی نیست در موی پشت
غم شستنش  هیچ کس را  نکشت

نه هرگز  زند شانه بر آن کسی
که باشد  به دور از تماشا  بسی

(۱) خود گرفت، معادل عکس سلفی طبق پیشنهاد فرهنگستان


از آنجا که برادر به پشتیبانی برادر بپا خواسته بود خواستیم با وی نیز شوخی کرده باشیم و یاد مشاعره های خود را هنگام کوهنوردی های جوانی زنده کنیم. پس نوشتیم:

 کس مبین خوشبخت تر ازاین جوان
چون برادر هست  او را  پشت بان

گر  برادر  پشت تو  خالی  کند
خلق  حملش  بر  بد اقبالی  کند

لیک اینجا بحث ، بحث دیگری است
بحث غیرت بر سر بی مو سری است

آنکه  با  بهروز  همدردی  کند
با خود  خویشش جوانمردی کند

میزند سوگند را بر طبل و کوس
لیک پیدا از پی اش دمب خروس

ای عمو کوروس ، برادر را بهل
زاین حمایت کرده ای او را خجل

خود کچل باشی و همدردی  ورا
هم  نیازت نیست  دیگر شانه را

چون  به موی پشت  وی دلواپسی
فاش شد موی است بر پشتت بسی

غم مخور من نیز اخمم در هم است
سر تنک گردیده  مو هایم  کم است

چون که چل پنجاه را رد کرده ای
فاش گردد هر چه با خود کرده ای

موی ریزد از هر آنجا خواستیش
روید آنجایی که خود نا خواستیش

بحث شد طولانی و پر پیچ و تاب
گویدم  خمیازه  دیگر  رو بخواب




حسن نوشت: بحث مو هاى پشت بهروز بدرازا كشيده است، مسعود پرچم و كورس ضيائى از شعراى بنام گروه كوه دانشگاه حاضر نيستند در اين بحث مهم مطلبى را ناگفته بگذارند و من مسئولم اين شعر هاى نغر را مخصوصا به دوستان جوانى كه در گروه كوه فعلى دانشگاه فعالنند انعكاس بدهم( طنز و شوخى)

کورس شعر زیر را برای حسن فرستادو نوشت: حسن جان دیدم مسعود عزیز شعر جدیدی سروده بود که نمی شد بی پاسخ گذاشت. چون برایم مدام رفتن به فیس بوک سخت است جوابیه را برای تو می فرستم که هر طور صلاح می دانی به مسعود برسانی:

بود حرف مسعود یک یک درست 
ندیدم در آن گفته یک حرف سست 

دفاعم  ز  بهروز  رندانه  بود 
حدیث خودی بود آن هرچه بود 

ولی ناگزیرم  از این اعتراف
مرا آرزو کله ای بود صاف 

به وقت جوانی گه شست و شو 
مرا جان به لب می رسانید مو 

چو می خواستم شانه بر آن زنم 
ز انبوهیش  خسته  می شد  تنم 

ولی  در عمل  بی اثر  هم نبود 
از آن برده ام بنده یک بار سود 

یکی کورسی چرخ بودم به کار 
به  گاه  تفرج  مرا  بود  یار 

چو یک بار زنجیر آن شد کثیف 
گرفتم کمی  نفت از توی  قیف 

که گیرم کمک از قلم موی زبر 
بپالایم آن چرخ از چرک و حبر(۲)

قلم مو چو در خانه پیدا نشد 
یکی ساختم بنده با موی خود 

به یاری من آمد آن بار موی 
دگر می نیابم به هر جستجوی 

(۲) حبر به معنی  دوده و سیاهی است 

امیدوارم سفر به همگی شما همچنان خوش بگذرد.



ما که وارد حال و هوای  سالهای دانشجویی شدیم گفتیم بهتر است همین جا یادی بکنیم از دوستانی که در آن سالها با ما بودند و دیگر در بین ما نیستند. یادشان همیشه با ماست.

از این رو نوشتیم کورس جان شوخی شوخی جدی شد:



کاش می دیدم  ترا  ای  کهنورد 
بعد ازین چل سال با هجران نبرد

هم  ترا هم  ممد  آداب  دان 
توبه کوهستان گل وبلبل همان 

چون ببینی  دوستان  شاد  شاد 
این جواد و آن جواد و آن جواد 

خود بگوشان یاد مسعودان کنند 
یاد این  مسعود و  یاد  آن کنند 

آن که  تا  بیند  رفیق  راه  پاک 
بادوچرخه رفت خود سوی ساواک 

یاد  باد  از  مصطفای  نازنین 
کزصدایش هست درگوشم طنین 

تا  بر آری  یاد او  در کوهسار 
روز رو بر ناز و شبها بر کهار 

چون به توچال است راه آرام ران 
چونکه هوشنگ است خوابیده درآن 

مانده  از هوشنگ  دوم  درد پا 
در خیال  کوه  و جنگل تا  نکا 

مجتبی  را بین  که  تا یاد آیدت 
پای  آتش  نازلی   می خواندت 

یاد  آر از آن  حسینان  جسور 
این یک ازدزفول وآن قزوین پور 

یاد  فرزاد  و فریبرز استوار 
همچو آرش  در دل  امیدوار 

یاد جعفر  گوشهء  ذهنم  نشست 
خنده هایش شیشهء اشکم شکست 

با محمد  ، پور دینان  "خوش گذشت" 
بس که "وحشتناک" بد در کوه و دشت 

طاهره  در یاد ما  معصوم  ماند 
غنچه ای کز شاخ گل زود اوفتاد 

یاد ادنا  ماند  ثابت  پیش  ما
تا تلاویورفت وبرگشت ازقضا 

آمد  ایران  نوی  را  پی  کند 
راه "فردوس" برین را طی کند 

بین  علی اکبر  چه  بر لب  آورد 
چون ز اسفرجان به کوهستان رسد 

کوله را  برگیر و سوی کوه  رو 
جان و تن می پال هردم نو به نو 

یاد آن  گلها  که  با  باد خزان 
گشت  پر از باختر  تا خاوران 

چرخ دوران گر چه با ما چپ فتاد 
گر چه داغ  دوستان  بر دل نهاد 

بچهء کوهیم  و زین رو  استوار 
آشنا  با  جور  چرخ    کجمدار 



مسعود ۱۳۹۴

۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

اولین فرود S






اولین فرود S


در دوران دبیرستان یکی از ورزش ها و سرگرمی های ما کوهنوردی در کوه های اطراف اصفهان بود. نزدیک ترین کوه ها به شهر یکی کوه صفه است که درست در جنوب غربی شهر واقع شده و این روز ها دیگر چسبیده به شهر به حساب می آید ، و دیگری کلاه قاضی که کمی جنوبی تر در اوایل جادهء شیراز واقع شده است.

یکی از بچه های مدرسه بنام علی که یکی دو پیراهن بیشتر از ما پاره کرده بود و یک سالی از ما بزرگتر بود نقش مربی و راهنمای ما را داشت. او گاهی در برنامه های هیات کوهنوردی اصفهان شرکت می کرد و اطلاعاتش از کوه و کوهنوردی بهتر از ما بود. غیر از برنامه های چهار پنج نفره که با بقیهء دوستان میرفتیم، من و علی برنامه های دو نفرهء زیادی اجرا می کردیم.

یک بار که دو نفره به کوه صفه رفته بودیم گفت امروز می خواهم کمی کار فنی انجام دهیم. گفتم مگر تا حالا کار ما غیر فنی بود؟ گفت نه این اصطلاحی است در کوهنوردی که برای سنگنوردی با استفاده از طناب و میخ و کارابین  و سایر وسایل استفاده میشود. گفتم بگرد تا بگردیم.

همین طور  که در بارهء صعود فنی و جزئیات آن صحبت می کردیم رفتیم تا به بالای دیواره ای رسیدیم که در ضلع  شمالی کوه درست جنوب پادگان فرح آباد (که حالا گویا پادگان دستگرد نامیده میشود) قرار دارد.

در آنجا کوله را باز کرد و طناب و میخ و کارابین  را در آورد. سه میخ در قسمت مسطح بالای دیواره در شکاف سنگ ها کوبیدیم بطوری که یک مثلث را تشکیل می دادند. سه کارابین به میخ ها وصل کردیم و طناب را از کارابین ها گذرانده و به هم گره زدیم . علی قسمت باقیماندهء طناب ر ا که به صورت حلقه بود برداشت و از بالای دیواره به پایین پرتاب کرد.

دیوارهء مزبور حدود سی چهل متر ارتفاع داشت و حدود سه چهار متر آخرش شیب منفی پیدا میکرد. به این ترتیب در هنگام فرود سه چهار متر آخر میبایست بدون تماس با سنگ انجام شود. جادهء مالرویی تقریبا افقی به عرض حدود یک متر از سمت غرب کوه به پایین دیواره  امتداد می یافت که در اثر عبور کوهنوردان و مردمی که به کوه می آمدند ایجاد شده بود. آنطرف جاده ، شیب بسیار تند سنگی به سمت پایین وجود دشت که اگر انسان از جاده به آن سقوط می کرد تکه بزرگش گوشش می بود. به دلیل شیب  منفی پایین دیواره ، عرض جاده در این قسمت حدود دو متری می شد.

لازم به ذکر است که این دیواره در قسمت غرب کوه قرار دارد. رفت و آمد در آن بسیار کم است و با دیواره شمال شرقی که بالای پارک صفه قرار دارد متفاوت است.

 سرتان را درد نیاورم، علی یک پا را اینور طناب گذاشت و یک پا را آنور.بعد طناب را از پشت سر گرفت و آورد جلو و از روی دوشش به عقب  انداخت بطوریکه طناب ازوسط پا رفته بود عقب ، ران را دور زده از روی شکم و سینه به شانهء مخالف رفته و در نهایت از پشت رفته بود پایین. به این ترتیب وضعیت طناب روی بدن شبیه حرف S انگلیسی میشود. نامگذاری فرود S هم از همین روست.

 بگذریم ، با یک دست قسمت جلو  و با دست دیگر قسمت عقب  طناب را گرفت و گفت اینطوری می روی عقب. وزنت را بیانداز روی طناب. خواستی بروی پایین طناب را کمی شل کن. خواستی بایستی طناب را سفت بگیر.

ما اگر چه آبادانی نبودیم و عینک ریبن هم نداشتیم با اینحال خودمان را خدای کوهنوردی قلمداد کردیم و گفتیم: همین! گفت همین. میخواستیم بگوییم اول بهتر بود یک دیوارهء دو سه متری را امتحان میکردیم بعد میآمدیم سر وقت دیوارهء چهل متری آنهم با شیب  منفی در انتها. لیکن پیش خود گفتیم از ما بعید است که جا بزنیم. عین قرقی پریدیم روی طناب و آن را از زیر ران چپ  رد کردیم از روی شکم و سینه و شانهء راست عبور دادیم و با یکدست از جلو و با دست دیگر از عقب طناب را چسبیدیم.

همانطور بالای دیواره بودیم کمی بدن را به عقب متمایل کردیم دیدیم اتفاقی نیفتاد. وزن را بیشتر روی طناب انداختیم دیدیم همه چیز تحت کنترل است. یواش یواش رفتیم عقب تا به لبهء سنگ رسیدیم. پا ها را یکی پس از دیگری روی لبهء دیواره گذاشتیم و طناب را کمی شل کردیم تا کم کم پا ها عمود بر دیواره قرار گرفت. طناب جلو دیگر روی زمین قرار داشت و با لبه دیوارهء  سنگی در تماس بود. 

علی داشت چیز هایی در تائید درستی کارهای ما میگفت ولی ما فکر می کردیم پایین را نگاه کنیم یانه. می ترسیدیم اگر نگاه کنیم منصرف شویم. شروع کردیم آرام آرام پایین رفتن. دیدیم مثل اینکه چندان مشکل هم نیست. سرعت را بیشتر کردیم دیدیم همه چیز تحت کنترل است. شروع  کردیم جفت پا پریدن. زانو را خم میکردیم روی دیواره و با فشار مختصری خود را از سنگ جدا میکدیم و در عین  حال طناب را شل میکردیم.

دیگر فراموش کردیم در کجای جهان آویزانیم. تند و تند جفت پا میزدیم و با هر پرش دو سه متری میرفتیم پایین. اواسط دیوارهء  را رد کرده بودیم که یکباره احساس کردیم چیزی ران ما را نیش زد. توقف کردیم و دیدیم بوی پلاستیک سوخته هم بلند شد. همین طور  که از درد به خود مپیچیدیم حواسمان به طناب بود که از دستمان در نرود و فکر میکردیم که چه شده. با توجه به درد ران متوجه شدیم که در اثر  سرعت زیاد و اصطکاک طناب با شلوار ما که از جنس داکرون بود شلوار و ران با هم سوخته بود.

  با حال نزار  وسط  دیواره مانده بودیم نه راه پس داشتیم نه راه پیش. می خواستیم علی را صدا کنیم ولی گفتیم وسط این دیواره چه کاری از عهدهء او بر می آید؟ چند دقیقه ای صبر کردیم , دیدیم هیچ چاره ای جز پایین رفتن نیست. ولی با هر حرکت جزیی از درد به خود مپیچدیم. جای طناب را روی رانمان کمی اینور آنور کردیم تا درد آن کمتر شود و بصورت میلیمتری پایین رفتیم تا به قسمت شیب منفی رسیدیم.

در اینجا , چون وزنمان دیگر صد در صد روی رانمان بود دردمان بیشتر بود  ولی خوشحال بودیم که به آخر دیواره رسیده ایم. به پایین نگاه کردیم و با کمال تعجب دیدیم که طناب کوتاه است و به پایین دیواره نرسیده است. تقریبا" دو متری با زمین پایین دیواره فاصله داشتیم. جای دشمنتان خالی , درد ران یکطرف و آویزان ماندن بین زمین و آسمان هم یکطرف. می ترسیدیم بپریم پایین ولی بدلیل نزدیکی به پرتگاه نتوانیم خودمان را نگهداریم و سقوط کنیم. 

چاره ای جز کمک خواستن نداشتیم. با تمام قوا علی را صدا کردیم ولی خبری نشد. ظاهرا" او خوش خیال بالای دیواره نشسته بود و منتظر بود بعد از فرود برویم بالا و به وی ملحق شویم. دیواره هم مانع  از آن بود که صدای ما به او برسد. هیچکس دیگری هم در کوه نبود.

وقتی از آمدن علی نا امید شدیم , تنها چیزی که به ذهنمان رسید این بود که حالت آونگی به خودمان بدهیم وطوری  بپریم که نزدیکتر به دیواره و دور تر به پرتگاه باشیم. همین کار را هم کردیم و اگرچه دست و پایمان  دراثر افتادن روی سنگها دچار کوفتگی شدند ولی به دره سقوط نکردیم.

طولانی شد تا همین جا بس است. 

عکس فوق از سایت گروه کوهنوردی یاوران کوه اصفهان عاریه  گرفته شده است. با توجه به اینکه کوه آتشگاه در دور دست دیده میشود , این عکس باید مربوط به دیواره های نزدیک به محل وقوع این حادثهء تاریخی باشد.
مسعود

مهر ماه ١٣٩٢


۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه

یادها وخاطره ها







یادها وخاطره ها

یاد داشت زیر را جواد عزیز -یکی از جوانان قدیم- نوشته که ضمن تشکر از وی عینا" جهت اطلاع دوستان نقل میکنم:

زمستان سال53  دانشگاه به علت اعتصاب تعطیل بود و من در قزوین بودم. روزپنجشنبه طبق برنامه ای که قبلا"برنامه ریزی شد ه بود  برای  صعود به توچال به تهران رفتم، لیکن به علت بدی آب وهوا برنامه لغو شد.

روزشنبه خبر آمد که تعدادی از کوه نوردان روی قله توچال(که همیشه بادشدیدی دارد) دچار کولاک شده وبرنگشته اند .ازلحظهء پخش خبر،  گروه های کوهنوردی دانشجویی وآزاد بودند که سراسیمه راهی دامنه های توچال شدند.  شب در پناهگاه شیر پلا بودیم ازگروهها وسلیقه ها وگرایشهای مختلف درکنار هم که تنها دغدغه شان پیدا کردن مفقود شده ها بود. یازده کوهنورد از گروه کوهنوردی.....(اسم گروهشان یادم نیست) پس از صعود به قله موقع برگشت در فاصله کمی از قله دچار کولاک شده و زمین گیر میشوند.

نیمه های شب روز دوم جستجو چند نفر که دست از جستجو بر نداشته بودند خبر پیدا شدن اجساد آنها را آوردند.با روشن شدنٍ هوا اکیپها براه افتادند. بیش از دویست تا سیصد کوهنورد دامنه توچال سفید پوش را اشغال کردند.

 ده کوهنورد با ارادهای استوار وآرام در کیسه های خوابشان آرمیده بودند به امید آنکه با طلوع خورشید از خواب بیدار شوندهرکدام از اجساد را که همچون مجمسمه ای ازسنگ خارا بودند ، حدودآ" بیست نفر طناب پیچ کرده وبطرف پناهگاهٍ شیر پلا حرکت دادند.

هوا آفتابی بود وجمعیت انبوه. چون امکان سقوط بهمن در مسیر وجود داشت سعی میشد حرکت به آرامی وبا فاصله انجام شود. یکی از یازده نفر که به علت نداشتن دید کافی به لبه شیب نزدیک شده بود ظاهرا" سرخورده وبه ته دره رفته بود وجنازه اش بعد از آب شدن برفها پیدا شد.البته شرح این ماجرا در این مجمل نمی گنجد.

 همه کسانی که در اون سالها با کوه سرو کاری داشتند اون واقعه را هرگز فراموش نمیکنند همانطور که این روزها را فراموش نخواهند کرد.

یاد همه جانباختگان کوهستان گرامی باد.


مرداد ١٣٩٢

۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

شریک جرم




در یکی از روز های بهاری سال ۱۳۵۲ از طرف اتاق کوه دانشگاه یک کلاس آموزش سنگ نوردی ترتیب داده شده بود که تعداد زیادی از بچه های قدیم و جدید کوهنورد در آن شرکت داشتند.من هم برای ارتقای مهارت های خود در صعود فنی در این برنامه شرکت کردم. یکی دیگر از کسانی که در این برنامه شرکت داشت از همدوره ای های ما در دانشکدهء برق بود و از دوستان بسیار نزدیک من. وی اگرچه اهل مشهد بود ولی از نظر مردانگی و مروت، نوعدوستی و فتوت، هوش و ذکاوت، از خود گذشتگی و شجاعت و بطور خلاصه در کلیهء صفات حسنه چیزی از اصفهانی ها کم نداشت. حتی در یک زمینه اضافه هم داشت و آن هم بزنم به تخته -چشم حسود کور- از جهت هیکل بود که به اندازهء یک سر در ارتفاع و به اندازهء یک شانه درعرض بر من می چربید. ( امیدوارم کاظم جلالی از نظر ارتفاع اعتراضی نداشته باشد.)


نام او مهدی بهاریان بود و از سال ۱۳۵۰ ، زمانی که برای اولین بار در خوابگاه به اتاق ما آمد و زبان باز نکرده پاسخ شنید "خاموش مرتجع"، دوستی ما آغاز شد و تا سال ۱۳۵۴ که دست تقدیر میانمان فاصله انداخت، ادامه یافت. قضیهء خاموش مرتجع را باید در فرصتی دیگر توضیح دهم، فعلا" بر می گردم سر اصل موضوع یعنی شریک جرم.

کلاس آموزش سنگ نوردی قرار بود در محل سنگ مریم برگزار شود که در دامنهء توچال زیر پناهگاه شیرپلا قرار داشت. این سنگ هر ساله میزبان گروه های زیادی از علاقمندان سنگ نوردی بود.

در آن روز پس از رسیدن به سنگ مریم و خوردن صبحانه، بچه ها به گروه های مختلف تقسیم شدند و آموزش ها شروع شد. ضلع شمالی سنگ مریم شیبی بیش از نود درجه دارد که اصطلاحا" به آن شیب منفی می گویند. برای صعود چنین شیب هایی، سنگ نورد در واقع به نوعی از سنگ آویزان می شود و با کوبیدن میخ های مخصوص در شیارهای سنگ خود را بالا می کشد. سنگ نورد برای جلوگیری از سقوط، طنابی را که به بدن خود متصل نموده از حلقه هایی بازشو (به نام کارابین) که به میخ ها متصلند، می گذراند. سر دیگر طناب در پایین سنگ در دو دست حمایت چی به گونه ای قرار می گیرد که بخشی از طناب با پشت او تماس دارد.

من اولین داوطلب صعود از شیب منفی بودم و مهدی هم رسم دوستی را به جا آورد و داوطلب شد که طناب حمایت من را در دست های پر توان خود گیرد. سنگ مناسبی پیدا کرد تا پارا حمایل سنگ کند. طناب را از پشتش رد کرد و با دو دست از دو طرف محکم گرفت.

من اگرچه تجربهء قبلی کوهنوردی و سنگ نوردی داشتم لیکن این اولین بار بود که صعود از شیب منفی را تجربه می کردم. به همان دلیل سابقهء قبلی، تند شروع به صعود کردم و با آرامش و انعطاف بدنی مناسبی به کوبیدن میخ و بالا رفتن ادامه دادم. در جریان صعود، سنگ نورد با هر میخ جدیدی که می کوبد، کارابینی به آن متصل کرده و از حمایت چی میخواهد تا طناب حمایت را شل کند. سپس طناب را از کارابین جدید میگذراند تا یک گام به بالای سنگ نزدیک تر شود. اینکار را ادامه میدهد تا به بالای سنگ برسد. بعد از او سایر کوهنوردان می توانند از همان میخ ها استفاده کرده و خود را به بالای سنگ برسانند. نفر آخر در حین صعود میخ ها را در می آورد تا در محل دیگری مورد استفاده قرار گیرد.

من در ادامهء مسیر به میخی برخوردم که از قبل در شکاف سنگ جامانده بود. بر خلاف میخ های استاندارد که ساختمانی فنری دارد، و ضمن داشتن استحکام در شکاف سنگ، در آوردن آن هم مشکل نیست، میخ مزبور با استفاده از نبشی (توسط بچه های دانشگاه خودمان) ساخته شده بود.و فنریت نداشت.در نتیجه باید محکمتر کوبیده می شد تا بتواند تحمل وزن کند.از آن طرف در آوردن آن هم چندان ساده نبود. میخ مورد بحث آنچنان محکم در شکاف سنگ فرو رفته بود که کسی نتوانسته بود آن را در بیاورد. در هر حال برای من غنیمت بود چرا که نیازی به پیدا کردن محل مناسب برای کوبیدن میخ نداشتم. لذا کارابین را به همان میخ انداختم و خود را بالاکشیدم برای کوبیدن میخ بعدی.

میخ بعدی را هم بلافاصله کوبیدم و باز خود را بالاکشیدم تا میخ بعدی را بکوبم. محل مناسبی برای میخ بعدی پیدا کردم ولی هر چه کردم دستم به آن نقطه نرسید. ده سانتی کم آورده بودم. با خود می گفتم چه می شد اگر این دست ده سانت بلندتر بود. حدود ده سانت پایین تر از آن شکاف تنگی وجود دشت که برای کوبیدن میخ مناسب نبود. در هر حال چاره ای جز این نداشتم که میخ را در محل نامناسب بکوبم. بدلیل تنگ بودن شکاف، بیش از نیمی از میخ در شکاف نرفت. این در حالی است که طبق اصول سنگ نوردی  حد اقل دو سوم میخ باید در شکاف سنگ درگیر باشد.از آنجا که بنظر نمی رسید چارهء دیگری باشد، کارابین را به میخ وصل کرده و جهت حصول از محکم بودن آن بتدریج وزن خود را روی آن انداختم. بنظر می رسید محکم باشد. دل به دریا زدم و به مهدی گفتم طناب حمایت را شل کن. طناب را به داخل کارابین انداختم و نگاهی به بالا انداختم. یکی دو میخ دیگر لازم بود تا به بالای سنگ برسم. خود را بالا کشیدم تا میخ بعدی را بکوبم که به یکباره میخ در رفت و من به طرف پایین سقوط کردم. در اثر ضربه ناشی از وزنم ، میخ بعدی هم در آمد و سقوط ادامه یافت. میخ بعدی همان میخی بود که از سال قبل جا مانده بود و آنچنان محکم بود که حتی ضربهء ناشی از سقوط من هم نتوانست آن را از جا بکند. مثل پاندول در بین زمین و هوا آویزان ماندم، چرا که طناب حمایت آن پایین در دست های پرتوان مهدی بود که با قدرت طناب را چسبیده بود. ضربهء ناشی از سقوط من هم نتوانسته بود او را از تعادل خارج کند. اگر کسی هم وزن خودم به حمایت نشسته بود چه بسا که در اثر ضربه به هوا بلند میشد. یا طناب را از دست میداد.

اگر فاصلهء میخ هارا حدود ۸۰ سانت تا یک متر فرض کنیم، و طول طناب از بدن من تا آخرین میخ را هم همین قدر تخمین بزنیم، این بدان معنی است طناب باید دو و نیم تا   سه متر آزاد شده باشد. یعنی من باید حدود ۵ تا شش متر سقوط کرده باشم. این در صورتی است که طناب روی بدن مهدی سر نخورده و بدن او در اثر ضربه جا به جا نشده باشد.

 البته در وضعیت پاندولی، من عمق فاجعه را آنگونه که بچه ها می دیدند درک نکردم. برای من همه چیز گویی در یک لحظه اتفاق افتاد. ولی بچه ها کنده شدن میخ ها را دیده بودند و تصور میکردند که همهء میخ ها یکی پس از دیگری کنده خواهد شد. در هر حال حالت پاندولی خود را بیشتر کردم تا به دیواره برسم و طناب حمایت را بگیرم. رکاب را به نزدیکترین میخ انداختم و شروع به بالا رفتن کردم. مربی ما که روی سنگ دیگری با فاصله ایستاده بود فریاد زد که ادامه می دهی یا میایی پایین. گفتم چیز زیادی نمانده ، ادامه میدهم. از میخ های موجود بالا رفتم و بلافاصله کار میخ کوبی را ادامه دادم تا به همان نقطه ای رسیدم که ده سانت کم آورده بودم. این بار با کمال تعجب و نا باوری دوستانی که شاهد ماجرا بودند بر ده سانت کوتاهی دست فائق آمدم و میخ را در محل مناسب کوبیدم. و پس از آن با یکی دو میخ دیگر به بالای سنگ رسیدم.

در بالای سنگ تعدادی از بچه ها آمده بودند تا مرا در آغوش گیرند. من انتظار چنین وضعیتی را نداشتم. بچه ها یکی پس از دیگری مرا در آغوش میگرفتند. اشک شوق را در چشمان برخی از آنها مشاهده کردم. تازه متوجه شدم که چه خطری از سرم رفع شده است!

یادم نمی آید که آیا از مهدی تشکر کردم که با تحمل ضربهء وزن من و شل نکردن طناب حمایت مرا از مرگ حتمی نجات داد یا نه. تعجبی ندارد اگر تشکر نکرده باشم، چرا که آنقدر وقت به بذله گویی گذرانده بودیم که دیگر جایی برای صحبت جدی باقی نمانده بود.

در هر حال به قول قدیمیها ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. من در همین جا رسما" از این دوست عزیز جهت نجات جان خود تشکر می کنم. اگر چه به قول خودش تعمیرات اساسی کرده و موتور پایین بالا گذاشته، امیدوارم سالهای سال سلامت باشد و سایه اش بر سر فرزندان مستدام بماند.

در پایان باید واقعیتی که ممکن است از دیده ها مخفی مانده باشد را نیز یاد آور شوم و آن اینکه ایشان با شل نکردن سر طناب و نجات جان من در کلیه جنایاتی که اینجانب در حق بشریت مرتکب شده, میشوم و خواهم شد سهیم بوده، هست و خواهدبود و بهیچوجه نمی تواند سهم خود در جنایات مزبور را منکر شود.


 

شهریور ۱۳۹۰ 

 
 

۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

خاطرات دانشجویی (۳)


روزهای پایانی اسفند ۱۳۵۲ روزهای پر مشغله ای برای اتاق کوه دانشگاه بود. برای تعطیلات نوروز ۱۳۵۳ برنامه ای ده روزه تدارک دیده بودیم برای صعود به تعدادی از کوه های استان فارس از جمله کوه سفید( کوه بل که بلند ترین قلهء استان فارس است) در  جنوب اقلید و چند قلهء دیگر در بخش های سوریان و جشنیان. برای اینکه برنامهء بدون درد سری داشته باشیم تعدادی از کوه نوردان آماتور(!!)  را فرستادیم به قلهء قارون در خوزستان دنبال نخود سیاه و ده دوازده تن از کوهنوردان حرفه ای (!!) را برای برنامهء خودمان گذاشتیم. در آن روزها جلسات متعددی برای تقسیم کار، تدارکات اولیه و هماهنگی های لازم برگزار می شد. قرار بود برای ده  روز غذا همراه داشته باشیم. بهمین دلیل نان معمولی، نان خشک، انواع کنسرو، کواکر ( که با آب گرم به یک آش مقوی فوری تبدیل می شد) و خرما تهیه می کردیم تا بین افراد مختلف توزیع شود تا کوله ها سنگینی متعادلی داشته باشند. مادهء غذایی مهم دیگری هم که لازم داشتیم حلوا بود. حسن حلوا در این بود که اولا غذای بسیار انرژی زایی بود که در سرمای کوه می توانست مورد استفاده قرار گیرد، و ثانیا براحتی قابل تقسیم برای وعده های مختلف غذایی در کیسه های پلاستیکی بود و برای هر وعده غذا می توانستیم یک قسمت را استفاده کنیم.

تا اینجا قضایا به طور عادی پیش می رفت تا اینکه حلوا برای بسته بندی و توزیع به اتاق کوه آورده شد. مقدار زیادی حلوا برای مصرف ده روز گروه تهیه شده بود که به دلیل مشکلی در فرایند پخت، بکلی شکرک زده بود. دانه های شکر در حلوا مثل الماس می درخشید. در هر صورت  چاره ای جز قبول وضع موجود نبود. اتفاقا همین حلوای شکرک زده کلی کمکمان کرد.

جریان از این قرار بود که در برنامهء مزبور اشتهای بچه ها باز شده بود بطوری که پس از صرف غذای مربوط به هر وعده، هنوز همه گرسنه بودند.در نتیجه یک وعده غذای دیگر را هم سر سفره می آوردیم. البته چون قرار گذشته بودیم که برنامه را سریع تر اجرا کنیم، بنظر نمی رسید با کمبود غذا مواجه شویم. با اینحال تنها حلوای شکرک زده بوه که با شیرینی بیش از حدش، احساس گرسنگی را از بین می برد. به همین دلیل بچه ها اسم آنرا ترمز گذشته بودند چون اشتهای بچه ها را ترمز میکرد. به این ترتیب در هر وعدهء غذا به اندازهء دو وعده غذا سرو می شد و سر آخر هم می گفتیم ترمز را بیاور و بچه ها با خوردن مقداری از حلوا سیر میشدند.

در طول برنامه های کوهنوردی، برای خواب در شب معمولا بدنبال محلی برای اطراق می گشتیم. محل مناسب برای اینکار معمولا مدرسه بود.  در این برنامه اولین مقصد اقلید بود که در نزدیکی کوه سفید قرار داشت. غروب گذشته بود که به اقلید رسیدیم. درست شب عید، که همه در تدارک جشن چند هزار سالهء نوروز بودند یک گروه خشن از مینی بوس پیاده شدند و در شهر بدنبال محل اطراق می گشتند. ظاهرا اعتراض به وضع موجود ما را تا بی توجهی به سنت ها هم کشانده بود. البته جای این جملهء معترضه اینجا نبود، ولی چه کنیم با این قلم که وقتی موضوعی را شروع می کنی خودش هر کجا بخواهد میرود و تو را هم با خود می کشد. ولی من این جمله را همین جا قیچی می کنم و تفصیل قضیه را به علما وا می گذارم. 

در هر حال یکی از بچه ها حسینیه ای در آن حوالی پیدا کرد و قرار شد شب را در آنجا سپری کنیم و فردا صبح به سوی قله رهسپار شویم. کسی در حسینیه نبود. هنگامی  که وسایلمان را از کوله ها در می آوردیم خادم حسینیه سری به آنجا زد ولی خیلی زود رفت. شام سریعی آماده کردیم که زود بخوابیم تا هم خستگی سفر را از تن بدر کنیم و هم صبح زود بیدار شویم و صعود را آغاز کنیم. همان طور که گفتم  قرار گذاشته بودیم برنامه را ضربتی اجرا کنیم، یعنی برنامهء ده روزه را پنج روزه تمام کنیم.

صبح خیلی زود بیدار شدیم و پس از خوردن صبحانه، مشغول جمع و جور کردن وسایل بودیم که سر و کلهء خادم و یکی دیگر از اعضای هیات امنای حسینیه پیدا شد. ایشان شدیدا به خوابیدن ما در حسینیه اعتراض داشت و میگفت این عمل شنیع از مسلمان بعید است. کافر حربی هم چنین کاری نمی کند. ما که متوجه نشدیم کجای کار ما جنایت محسوب می شد.حدس زدیم آنها فکر می کنند ما می خواهیم کل تعطیلات نوروزی را آنجا پلاس شویم. نمی دانستند که ما در حال رفتن هستیم و بنا نداریم شب به آنجا برگردیم. برایشان توضیح دادیم که قصد ماندن نداریم. آنها هم با دیدن جمع و جور کردن وسایل باورشان شد و کمی آرامتر شدند. ما هم بلافاصله به راه افتادیم تا از برنامه عقب نمانیم.

از آن سفر سی و پنج سال گذشت و در سال ۱۳۸۸، یکی از دوستان همنورد بنام عباس موسوی به تورونتو آمد و قرار شد در آخر هفته همدیگر را ببینیم. اتفاقا، در همان آخر هفته، بر و بچه های انجمن فارغ التحصلان دانشگاه صنعتی یک برنامهء پیاده روی درجنگل تک صخره ( که در گویش محلی به آن منو کلیف می گویند) در بخش نارنجستان (ایضا اورنج ویل) ترتیب داده بودند. عباس را به آن برنامه دعوت کردم و او هم با خوشحالی پذیرفت. 

در طول این برنامه صحبت های زیادی از خاطرات دوران دانشجویی شد، از جمله برنامهء نوروز ۱۳۵۳ و حلوای شکرک زده. جالب اینجا ست که می گفت کولهء من از همه سنگینتر بود چون حلوا ها همه در کولهء من بود. البته قبل از سفرکوله ها را متعادل می کردیم، ولی چون حلوا ها فقط به عنوان ترمز استفاده می شد، مقدار زیادی از آن تا آخرین روز باقی بود.

با توجه به رد و بدل شدن خاطرات و زنده شدن خاطراتی که به فراموشی سپرده شده بود شعری به ذهنم رسید که بعد از سفر آن را یادداشت کردم. امیدوارم بزودی فرصت تایپ کردن آن را بیابم و برایتان پست کنم. در این حال از دوستان عزیز درخواست دارم اگر خاطراتی از آن سفریا سفر های مشابه دارند، ارسال کنند تا به آگاهی سایر دوستان هم برسد.

از آنجا که عکسی از این برنامه در دسترس ندارم، عکس گروه کوهنوردان آماتور(!!) که به کوه قارون رفته بودند را ضمیمه می کنم.
 
آن بالا عکسی از کوه بل را می بینید که از وبلاگ "روز نوشت" عاریه گرفته ام.

مسعود پرچم کاشانی



 

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

خاطرات دانشجویی (۲) - سیب های شهرستانک.



سیب های شهرستانک 




بسیاری از خاطرات دانشجویی ما به برنامه های کوهنوردی یکی دو روزه در آخر هفته ها و برنامه های چند روز در تعطیلات نوروزی یا تابستان ها مربوط می شود.در برنامه های اتاق کوه تعداد شرکت کننده زیاد بود و معمولا امکان کوهنوردی سریع وجود نداشت. به همین دلیل گاهی بچه ها در گروه های دو سه نفره به اجرای برنامه های ضربتی می پرداختند. 

اواخر تابستان یا اوایل پاییز ۱۳۵۰ بود که با مرتضی مقدم - یکی از همدوره ای های دانشگاهی- قرار گذاشتیم یک برنامهء دو نفرهء سریع اجرا کنیم که شامل صعود به توچال و بازگشت از درهء شهرستانک و جاده چالوس بود. 



البته آن مو قع از تله کابین خبری نبود و نمیشد تا زیر توچال را سواره رفت و گفت به توچال صعود کردم!! تله سی یژ هم که ملت را از سربند تا نزدیکی پس قلعه می برد، مورد استفادهء کوه نوردان نبود.

سرتان را درد نمی آورم. از بالا رفتن  نمیگویم چون که شیرینی قصه مربوط به سیب های شهرستانک است. برنامهء موفقیت آمیزی بود. باهم صحبت می کردیم و خستگی را نمی فهمیدیم.بالای قله کمی خستگی در کردیم ولی قرار گذاشتیم از ناهار خوردن صرف نظر کنیم و هر چه زود تر به سمت شهرستانک سرازیر شویم تا قبل از تاریکی شب به جادهء چالوس برسیم.

به سرعت راهی شدیم و نفهمیدیم چگونه به نزدیکی های شهرستانک رسیدیم. باغهای سیب شهرستانک در دو طرف جاده شکم گرسنه را وسوسه می کردند. تا چشم کار میکرد درخت سیب بود با سیب های درشت و قرمز پاییزی. حدود نیم ساعتی در جادهء باریک مالرو می رفتیم و سیب ها بد جوری چشمک می زدند. شاید هم یک ربعی بیشتر نبود ولی بر اساس تئوری خودمان که انیشتین از آن ناشیانه اقتباس کرده ، زمان بر آدم گرسنه تند تر میگذرد.

از تئوری گذشته،  باغ های سمت چپ همسطح جاده بودند، ولی باغهای سمت راست حدود دو متر از جاده پایین تر، به طوری که شاخه های درختانش سیب های قرمز را  درست در مقابل صورت ما به نمایش گذاشته بودند. در نظر  بیاورید: توچال را صعود کرده باشید، کلی راه هم در آن طرف توچال رفته باشید، ناهار نخورده، شکم خالی، سیب ها هم به شما چشمک بزنند. توافق ناگفته ای بین من و مرتضی بود که این سیب ها مال مردم است و نباید از آن ها خورد. جالب اینکه هیچکس آن اطراف دیده نمی شد.



سر آخر من طاقت نیاوردم و گفتم: این سیب ها بد جوری چشمک می زنند. نظرت چیست؟ ظاهرا، او هم منتظر همین بود و چیزی در تایید حرف من گفت. ایستادیم و دست بسوی شاخه دراز کردیم تا دلی از عزا در آوریم که صدایی از ته باغ بلند شد.از لابلای شاخه ها به داخل باغ نگاه کردیم و دیدیم مردی با چوبی در دست از آن سوی باغ به سوی ما میدود و فحش می دهد.



به مرتضی گفتم ظاهرا ناهار (به عبارت دیگر عصرانه ) را باید اینجا بخوریم. پریدیم پایین داخل باغ و شروع کردیم چاق سلامتی کردن با مرد روستایی از راه دور . او می دوید و فحش میداد و چوبش را در هوا تکان میداد. ما هم دست تکان می دادیم و می گفتیم: سلااااام! چطوووررری ی ی؟ و این قضیه آن قدر تکرار شد که مرد روستایی از رو رفت. دویدنش تبدیل به راه رفتن شد و در نهایت هم ایستاد. ما به او نزدیک شدیم و گفتیم دنبال جایی می گشتیم کمی استراحت کنیم. ولی هیچکس این طرف ها نیست. گفت همه جا هستند. شما آن ها را نمی بینید.اگر سیب میخواستید چرا به خودم نگفتید؟ 

بالاخره یک جوری سرو ته قضیه را هم آوردیم و همان طور که با او صحبت می کردیم، رفتیم تا رسیدیم به محلی که مرد روستایی آتشی برای خود روشن کرده بود. نشستیم کنار آتش و کنسرو لوبیا و خرما و نان را از کوله بیرون آوردیم و به او هم تعارف کردیم.


میزبان ما با چوبش آتش را به هم زد و از میان خاکستر، چند سیب زمینی "لای خل" (به قول آن روزی ها) در آورد و به ما تعارف کرد. با خوردن سیب زمینی ها تئوری دوم ما که انیشتین نتوانست از آن سر در بیاورد هم اثبات شد: نسبت سیب زمینی لای خل به بیابان مثل کباب سلطانی است به رستوران.

جای همهء دوستان خالی، ناهار بسیار خاطره انگیزی بود.آدم در رستوران "میان باغ"  بجای کتک ، کباب سلطانی بخورد باید هم خاطره انگیز باشد. القصه ، ناهار که تمام شد نوبت چایی شد و از میزبان اصرار که چای راهم باید میهمان من باشید. آخ که چای در کتری و قوری دود زده کنار آتش چه لذتی دارد!

چای هم تمام شد و ما نگران تاریک شدن هوا بودیم. به میزبانمان گفتیم که باید برویم. همین طور که وسایل را در کوله میگذاشتیم، میزبان ما هم از آن اطراف دامن دامن سیب میاورد و در کوله های ما می ریخت. هر چه گفتیم ما سیب نمی خواهیم، می گفت نه حتما باید ببرید. ما که از خستگی توان زیادی برای راه رفتن نداشتیم حالا باید کولهء پر از سیب را هم حمل می کردیم. بهر حال از ادب به دور بود که تعارفش را قبول نکنیم. به راستی که هر که نا دار تر سخاوتمند تر. 

خداحافظی کردیم و راه افتادیم. با کولهء پر از سیب مجبور شدیم از آنجا تا جادهء چالوس پیاده برویم.


فکر میکنم حدود ساعت یازده ، یازده و نیم بود که به جادهء چالوس رسیدیم. نیم ساعتی هم طول کشید تا اتوبوسی ما را سوار کند. نمیدانم اول خوابمان برد بعدا روی صندلی اتوبوس نشستیم، یا اول روی صندلی نشستیم و بعدا خوابمان برد....   


 

 
 مسعود 


بیستم مهر ماه ١٣٨٩

 

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

خاطرات اتاق کوه دانشگاه صنعتی شریف



در خبرنامهء شمارهء ۱۶ انجمن فارغ التحصیلان دانشگاه، عکسهای دانشجویان دورهء ۵ از جمله نگارنده چاپ شده بود که خاطرات زیادی را برایم زنده کرد. در بخشی دیگر خاطراتی از یکی از "جوانان قدیم" و کوهنورد پیشکسوت ، حسن مرتضوی ، از فعالیت های اتاق کوه و برنامهء نوروز سال ۱۳۵۰ نیز چاپ شده بود. این نوشته نیز بسیار خاطر انگیز بود. امیدوارم حسن عزیز به اینگونه خاطره نویسی ها ادامه دهد تا بتوان مجموعهء کاملی از خاطرات جوانان قدیم گرد آورد. از کوروس هم که دست به نوشتنش از همان روز ها خوب بود میخواهم که دست به قلم شود و ما را از خاطرات خود بی نصیب نگذارد.
نکته ای که من میخواستم تذکر دهم این بود که در ذکر تاریخ این خاطره باید اشتباهی رخ داده باشد. به چند دلیل:
اولا: برخی از افرادی که اسم برده شده اند در نوروز ۱۳۵۰ هنوز وارد دانشگاه نشده بودند. مثل مسعود پرورش و حسین قلمبر.
ثانیا: در آن سال مربی کوهنوردی دانشگاه آقای کرباسی بود نه بهمن شهوندی.
ثالثا: مرتضی مقدم ، عبدالرضا پروین ، جواد ضیائیان و مجید حداد عادل در نوروز ۱۳۵۰ با ما در حال صعود به دنا بودند.
با توجه به مراتب فوق برنامهء مزبور باید در سال ۱۳۵۱ یا بعد از آن اجرا شده باشد. مدرک آن را هم میتوانید در عکس ملاحظه کنید. با تشکر از ممد یزدانفر که این عکس را برایم فرستاد.


به امید دیدار همهء جوانان قدیم و جدید
مسعود پرچم کاشانی