‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات فرنگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات فرنگ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ آبان ۲۶, سه‌شنبه

خاطرات خود دریانوردی








خاطرات خود دریانوردی 



آن زمانی که نگارنده جوان بود و (مگر نیست)  غمش  در پس شادیش نهان بود و(مگر نیست) هم آب از دهنش  بهر گل و گشت روان بود (مگر نیست) و در برزن ما مرغ جمالش بت غاز دگران بود و (مگر نیست) که اغیار ز بی باکیش انگشت تحیر به دهان بود و (مگر نیست) صد البته چه باک ار که رقیبان به لب آرند که حالش نه چنین بود و که روزش نه چنان بود بناگاه رها کرد دمی خانه و کاشانه  بزد دل به دو دریاچه و در دم به ره افتاد بهمراه عیال  نمکین و دو سه تن چند ز احباب مهین جمله بهمراه عیالات وزین از قبل زحمت آنی که همی کرد چنین همت و یک چند کشید از همه سو زحمت و بگرفت برای همگان نوبت و هم کرد کرایه ز هپی دیز (happy days) سه شب کشتی پر شوکت و شرمنده نمود از عملش  جملهء ما را.

چون لب آب رسیدیم یکی بندر نقلی و دو صد قایق و چندین فقره کشتی صف بسته بدیدیم و دو صد توصیهء ناب ز آقای مربی بشنیدیم که گفتا که زمان است که اندیشه نماییم چو این بحر  نه باریکهء آب است و نه هنگام شراب است و نه وقت سخن سیخ و کباب است و هوا جمله خراب است و هراساند ز توفان و هوای بد و دریاچهء مواج عیال  و من و بل جملهء ما را.

دستیار طرف آمد به دو صد ناز و بگفتا که بیایید به گرد من طناز که گویم دو سه صد راز ز ملاحی و در دم بکنم راهی این بحر  پر از ماهی و مرغابی و هم لون و پر از غاز شمارا.

باز آقای مربی که فرانک است ورا نام ندا داد که آموزشتان رو به تمام است و همین ختم کلام است و که اوضاع هوا خیس و چنین بارش جوی نه به کام است و به لب خنده حرام است و از این لحظه بدانید که باید همه آماده  بمانید و خدای خود و مسئول پدافند ز توفان خودتانید و از این روی بترساند اقلیت مردانه و بیشینهء دختانهء ما را.

بعد از آنی که به صف کرد اقلیت مردانه به ترتیب قد و قامت و بنیه , ناخدا خواند یکی را و معاون دگری را و کمکهای ورا حکم به فرمانبری از وی بنمود و دو سه من توصیه فرمود و بسی "شور فرانک" (Sure Frank) از همه بشنود و بگفتا سفری خوش بود این بار  که باشید همه دوست یکرنگ روادار و بزد طعنه  همه کرکر و هم خندهء بیشینهء ما را.

چون فرانک از بر ما رفت و هم از دیده نهان شد , ناخدا دست بزد بر سر سکان و نگاهی ز غضب کرد به اندام معاون که چرا جفت نکرده است ورا پاشنهء پا و کمکهای یک و دوننموده است بخط  تا زند استارت و براند به عقب  یا به جلو تا که زند دور و شود راهی شط  تا که رساند دو سه فرسنگ از این بندر نقلی به محلی که به ساحل  بزند پهلو و لنگر ز پس و پیش بیاندازد و گاهی به مکان یابی جی پی اس و هم نقشه و هم قطب نما حوصله پردازد و طرحی به امان ماندن از موج و برو باد بیاندازد و اینگونه به سامان برساند سفر اول ما را.

ناخدا گاز موتور را بگرفت و بزد از خوف خروشانی امواج که گویی رسد از راه بزودی دل پر جوش به دریا و ازین روی شتابان سوی سر منزل اول حرکت کرد و بتازاند سوی غرب و چو چندین گره می راند به یکباره بگفتا که ره غرب نه خوب است و ره رو به غروب است و ببایست که بر شرق بتازیم که این رزم پر از حادثه بر موج نبازیم و بزد دور و همی رفت سوی شرق و بتازاند و بتازاند و چو باران چو دم اسب فروریخت و آوای نفس کش ز لب ابر سیه چرده بپاخاست , در این دم ناخدا رنگ ز رخ باخت و فریاد بزد آی  فرانک! آی مربی! تو کجایی؟ که ره راست به شاگرد جدیدت بنمایی کشی از دامگه حادثه بیرون ز سر لطف خودت کشتی ما را 

چون فرانک این سخن از سلفون بیشینه شنید اول از او خواست که آرام کند محفل و شاگرد عجولش , ناخدا سلفون بیشینه گرفت و به سراسیمه بگفتا که مسیر این بد و آن بود و هوا نیز چنان بود و همی آدرس جی پی اسمان  نیز همان بود و نهایت بگرفت آدرس امنی و برفت آنسو و چون یافت مکان را به جلو رفت و عقب رفت و بزد پهلو و فریاد بزد آی کسی نیست جهد یک تنه بر ساحل و محکم کند این یک دو طناب این سو و آن سوی؟ معاون! تو کجایی؟ د بجمب از سر جایت! تا معاون بشنید این سخن از جا بپرید , جست بزد از روی عرشه  به روی سنگ که از بخت بدش پاش بلغزید و به دست و کمر و ساق و دک و دنده فرود  آمد و مجروح بپاخاست و محکم بنمود از دو طرف کشتی و راحت شد از این کار خیال همه و رفع بشد دغدغه ما را. 

چون که شب آمد و زین رو سخن از خاتمهء لهو و لعب  آمد و وقت عمل قرعهء بیتوتهء شب آمد , آن دوست خوش روی خوش اخلاق بخود آمد و دریافت که گویا شده کم هوش و لزومات سفر کرده فراموش و یکایک همه رو کرد چه از لیست اقلام خود آورد و چه را از قلم انداخته ناورد  و بیکباره بهم ریخت همه کاسه و هم کوزهء ما را. 

آن مه چارده  در چند که یار دهه ها دود و دم "روح" کمین است بپاشد, سینه ای صاف نمود و به سخن آمد و گفتا که بود از همه شرمنده که هم بالش شبخواب نیاورد و همی ملحفهء پاک نیاورد و نه پیژامه و نه البسهء خواب نیاورد و خمیری که بشوید اثر نان و کباب از دهن و دود ز دندان و نه مسواک و نه حتی نخ دندان و از این روی به آوردن هیچش به فغان داد اقلیت و بیشینهء ما را.

عذر  این غفلت مذکور چنین داد که آلزایمر و افزودن بر عمر  و هم آزار اقلیت و هم شوق سفر دست به هم داد و زدود از ورق ذهن همی عقل و هم اندیشهء ما را. 

الغرض , بالش و ملافه یکی داد و یکی کرد تعارف  که شریکش کند اندر پتو و شانه و مسواک و از آن یک همه اصرار  و از این یک همه انکار و چنان شد همه تکرار که تا شوهر مربوطه بجوش آمد و گویی که اقلیت تاثیر گذار است بگفتا که بس است این سخن و بحث ز آوردن و نآوردن  و یک چند گذارید بخوابیم کمی خستگی از تن بدر آریم و چو فردا برسد پاسخ کوبنده بیاریم به نقد سبک و بحث وتفاصیل شمارا.

اکثریت چو شنید این سخن و یافت ورا قابل ابرام همی رأی به خوابیدن خود داد و چنین گشت که هر زوج سوی حجرهء خود رفت که تا صبح کند شام ولیکن ناخدا کاو زده بد جامی و پنداشت هنوز است جوان و بتواند سخن از امر خصوصی برد از دل به زبان و شدش از دست کمی کنترل مغز و زبان و همگان جمله شنیدند ز وی نا متعارف سخن این نادره پیغام که هشدار! نگیرید در آن حجرهء خود گاه ز هم کام و بتر سید ز فرجام و ز هشیاری و هم تیزی این گوش وگرنه نکند مرتکب جرم فراموش دگر عاقبت نیمه شب اول رویایی و هم نیمچه دریایی ما را.

در شب دوم از این واقعه بیشینهء مطلق به سخن آمد و گفتا که ورا حجرهء تنگ است و نه جای غلت  و غولت و شلنگ است و دگر نیست به دل جای شکیبایی و خواهد که بخوابد بروی مبل پذیرایی و بیند ز سه سو منظرهء خوب و تماشایی و هر چند بود موی دماغی به شب زوج جوان و خود از این کار نیارد کم و نظم  شبشان را بزند بر هم و تخریب کند قرعهء ما را. 

حضرتش روی به سوی ملکه کرد و بگفتا که ترا نیز بود جای در این مبل مبدل شده با تخت , که این تخت فراخ است و همی جای لمیدن نه برای یک و دو بلکه دو چندان نفرات است و به این گفته ورا همره خود کرد و همی کوفت از آن میخ خود و پنبه نمود از همه سو رشتهء ما را.

الغرض , مرغ یه پا دارد و زین روی یکی قرعهء تجدید به جا آرد و همراه در این معرکه بیشینهء دیگر کند و کوچ نمایند ز قشلاق غم حجره به ییلاق فرحبخش پذیرایی و تنها بگذارند اقلیت مربوطه توی حجره و مسدود نمایند ز هر گونه سخن هم لب و هم لوچهء ما را. 

اکثریت چو بپا خواست سحرگاه ز بستر ز پس یک دو سه خمیازه بفرمود که باید سوی اشکوب دوم رفت و نظر کرد به آفاق که سرخی شفق آنسوی دریاچه قشنگ است و هوا رنگ به رنگ است و مرا زینهمه  زیبایی و مسحور  طبیعت شدگی قافیه تنگ است و ولیکن سخنانم نه جفنگ است و چو شمشیر سحر با سپر کهنهء ته ماندهء شب دست به جنگ است , نباید که ز دستش بدهیم اینهمه زیبایی دریاچه و هم دار و درخت و مه برخاسته از آب و چراغانی زیبای فلق در پس سرخاب رخ ابر تنک وین نفس زود رس باد صبا را. 

چون به یک لاک (lock) رسیدیم علی القاعده کشتی ز دو سو سفت به دیوار ببستیم و زمانی بنشستیم که تا آب آسانسور شود و کشتی ما را برساند لب دیوار و چو دروازه بشد باز کمک های یک و دو بجهیدند روی خشکی و هم باز نمودند طناب و به تلاشی و هولی کشتی و محموله براندند سوی آب و بدینسان ناخدا هم بزد استارت که آغاز کند باز سفرهای پر از خاطرهء نیمچه دریایی ما را.

چونکه کشتی به ره افتاد و کمک بر روی خشکی لختی کرد تعلل , ملکه داد بزد بر سر بی موی اقلیت خود "بپر از آنجا به روی کشتی" و در دل به فغان گفت که ای وای اقلیت ما رو به فرار است و که کشتی به ره و او به کنار است و نه هنگام قرار است و تحکم بنمودش که "دگر بپر و این پای گشادت به چه کار است؟" و اقلیت مربوطه ز دیوارهء لاک (lock) جست بزد بر روی کشتی و بگفتا که ببخشید که دلواپستان کردم و من مخلص والاگهرم  هر دم و لیکن ناخدا هست مقصر که ز من خواست بمانم ولی من دوری آن حضرت علیا نتوانم و دگر حرف ورا نشنوم و جمع  کنم خاطر آزرده شما را.  
   

ادامه دارد.....


-------------------------------
واژه  نامهء جدی تر از شوخی:

اکثریت - بیشینه: هر یک از بانوان حاضر , به تنهایی , قائم به ذات و فارغ  از هر گونه تعینات مادی و معنوی.

اقلیت - کمینه: کلیهء آقایان حاضر, قائمین  به غیر , همراه با کلیهء تعینات مادی و معنوی آنها بصورت درهم و یکجا.

اقلیت (کمینهء) تاثیر  گذار: اقلیتی که با کسب اجازه از اکثریت , جسارتا" نظر خود را با دلایل و شواهد کافی و متقن بیان میکند و اکثریت این نظر را "قابل بررسی" ارزیابی می کند.

اکثریت (بیشینهء) مطلق: هر اکثریتی (به تعبیر فوق) که با اعتماد به نفس کامل نظر خود را به عنوان نظر نهایی اعلام  میدارد و در برخی موارد با بزرگمنشی حاضر به رای گیری میشود لیکن نتیجهء رای گیری طبعا" نمی تواند مغایر نظر با بصیرت او باشد.




۱۳۹۴ خرداد ۳, یکشنبه

شوخی قهوه ای



شوخی قهوه ای 


چند روز پیش قرار گذاشتیم با تعدادی از دوستان انتقال و توزیع برق دور هم جمع شویم و دیداری تازه کنیم. قرار ما در Java Joe's بود که به اصطلاح خودمان می شود قهوه خانهء جو. لیکن برخی از دوستان بنا به دلایلی به آن قهوه خانهء جواد جان می گویند.

یکی از دوستان مدعو که اهل ادب هم هست و اخیرا به محل کار جدیدی در کم و بیش هزار کیلومتری جنوب قهوه خانهء محل قرار منتقل شده پیامی فرستاد در قالب یک رباعی  زیبا و تاسف خود از غیبت در جمع  را اینگونه بیان کرد:


یاران

یاران   به مرافقت  چو  دیدار  کنید

باید  که  ز دوست  یاد  بسیار  کنید

چون قهوهء خوشگوار نوشید به هم

نوبت چو به ما رسد نگون سار کنید


با این رباعی  نغز فهمیدیم که این دوست عزیز تا چه حد ناراحت است که نمی تواند به ملاقات ما بیاید. ولی فکر کردیم که اگر بخواهیم حرف او را بشنویم و به مصرع  آخر رباعی عمل کنیم یعنی قهوه او را روی میز برگردانیم بساط  عیش  و نوش ما بهم می ریزد. از این رو فکر کردیم به جای آن رباعی  زیر را تقدیمش کنیم:

یاد دوست

امروز  به  قهوه  خانه   دیدار   کنیم

از  غایب  جمع   یاد   بسیار     کنیم

عباس غمین چوماند دوراز جاوا جوز

در خواست   شادیش  ز  دادار  کنیم


در همین اثناء یکی دیگر از دوستان هم پیام داد که او هم از شرکت در این گردهمایی معذور است چرا که راهی غرب شده و دو سه هزار کیلومتری با محل قرار فاصله دارد.

ما نیز که اوضاع  را اینگونه دیدیم رباعی  زیر را سرودیم و بلافاصله برای همهء دوستان ارسال کردیم تا نشان دهیم چقدر به این دو دوست عزیز علاقمندیم:

ما   قهوهء  دوست  را  نسازیم  نگون

بس دوست که دورازجاواجوزست کنون

عباس جنوب رفت و رامین سوی غرب

از دل  نروند  گر چه  از  دیده   برون


هنوز مرکب مجازی صفحه کلید ما برکاغذ مجازی نمایشگر خشک نشده بود که یکی دیگراز دوستان پیام داد که بهتر بود این گردهمایی در زمان دیگری ترتیب داده میشد. فردا روز مادر است و تعدادی از دوستان مشغول تدارک برای روز مادر هستند و امکان حضور ندارند.

عذر این دوست عزیز نیز موجه بود چراکه فرزندان نو جوان و خردسالش به کمک پدر نیاز داشتند تا برای روز مادر برنامه ریزی کنند.

البته ما این مشکل را نداشتیم چرا که پسران ما از قبل برای روز مادر برنامه ریزی کرده بودند و به کمک ما نیازی نداشتند. از این رو محکم روی قول خود ایستادیم و جهت اطلاع دوستان این رباعی  را انتشار دادیم:


یک دوست به عهد دوستی پای نبست

گویی  دستش  به روز مادر بند است

ماییم  به  قهوه  خانه   میدان   داری

اینسان گل ما سرشت از روز الست


در نهایت این قرار با حضور تتمهء دوستان بخوبی و خوشی انجام شد. در پایان هم یکی از دوستان که با موتور سیکلت  آمده بود ما را مفتخر کرد و اجازه داد با موتورش بوقی بزنیم.

مسعود

اردیبهشت ۱۳۹۴




۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه

شوخی با هلیفاکس







شوخی با هلیفاکس 


شدم به دامن گوگل به جستجوی هلی  فاکس 

                  شبی که می زده خفتم در آرزوی هلی  فاکس 


دعای  جمعی  ده تن   نتیجه  داد  چو  آخر 

              به صف شدند سپس بیست دیده سوی هلی فاکس 


از آن زمان که خبر در رسید یکسره آمد 

                   ز "تپهء غنی آباد" رنگ و بوی هلی  فاکس 


ز یار ماه شنو مرغ آن دیار چو غاز است 

                    ز غاز ناز  فراتر  بگو که قوی هلی  فاکس 


از آسمان کرم   فرض  بود   مائده   بارد 

                   که "خار تپه" کند پر ز گفتگوی هلی  فاکس 


نبود  هیچ  فراز  و فرود چرخ  فلک  را 

              به افت و خیز چنان چون که هایهوی هلی  فاکس 


هزار وعدهء ایمیل  منتفی  شد  و  گویی 

                  که گم شده است پیامک به بلبشوی هلی فاکس 


شدم به جشن شن و ماسه بازی لب دریا 

                 مگر ادامه  دهیم ازکوبورگ سوی هلی فاکس  


چو در مقابل  اصرار  ما  نبوده  جز انکار 

              دگر بس است ازاین پس می ازسبوی هلی فاکس 


چو در رثای حیاتش چنین چکامه سرودم 

                       بزن نشانهء باطل  به آبروی  هلی  فاکس 


کجاست لولی نوشیده تا به خرخره امشب 

                   که گل به زلف شما قی کند بموی هلی فاکس 


به رم نگر که چه سان میگشایدت دل و آغوش 

                  که پاک گشته فراموش خلق وخوی هلی فاکس 


چنان  ربوده  رم  از دست  اکثریت  ما   دل 

                  که زرد گشته فلانجا و سرخ روی هلی فاکس 








مسعود

شهریور ١٣٩٣


۱۳۹۰ بهمن ۱, شنبه

پیام ورزی "تصادفی" با دوستان



فرصتی دست داد تا در تعطیلات سال نوی میلادی از سرمای اینجا فرار کنیم و برویم به قشلاق در آتلانتا. بعد از یکی دوروز لذت بردن از هوای معتدل، یک روز صبح تا عصر بارون داشتیم. بارون که بند اومد زدیم بیرون که وقت رو بیش از این تلف نکنیم. بعد کمی گشت زدن و خوردن شام در حال برگشت بودیم که چشمتون روز بد نبینه، روی رمپ یک اتوبان به اتوبان دیگه سر خوردیم و با دماغ زدیم تو دیوار سیمانی کنار رمپ. دماغ ماشین خرد شد و فکش از جا در رفت و خون سبز از دهنش زد بیرون. اعلیحضرت بنده وعلیا حضرت بانو که جلو نشسته بودیم ، سر و دماغ و گل و گردن و سک و سینه و دک و دنده و پر و پا را له و لورده کردیم ولی به یمن کیسه های هوای ترکیده و کمربند ایمنی از خورد و خمیر شدنمان جلوگیری شد. بچه ها هم که عقب نشسته بودند کم و بیش همین وضعیت را داشتند به استثنای کیسهء هوایی. 

دو نفر با آمبولانس راهی بیمارستان شدند و ماشین هم با آمبولانس مخصوص خودش راهی "اوراقستان" شد. خوشبختانه عکس برداری در بیمارستان شکستگی مکستگی نشان نداد و پس از چند ساعت سوته دلان گرد هم آمدیم. بعد از سه چهار روز که حالمان کمی جا آمد و دوباره روی دندهء طنز افتادیم، فیس بوک را باز کردیم و در آن نوشتیم: 

توی تورونتو یخ و یخبندون برای سر خوردن کم بود! هزار و ششصد کیلومتر کوبیدیم اومدیم آتلانتا تا با یه نرمه بارون سر بخوریم هم ماشین رو داغون کنیم هم خودمون رو!!! 

دیری نپایید که برخی از دوستان که فریب ظاهر طنز را نخوردند اظهار لطف کرده و از حال ما جویا شدند. بنده هم با پیام های متقابل از ایشان تشکر کردم. ضمنا" پیام دادم که:

" مطلب بالا رو نوشتم تا از یه حادثهء ناگوار جنبهء خنده دارش رو دیده باشم."

از همهء دوستانی که اظهار لطف کرده بودند هم تشکر کردم و برای آنان و خانواده هایشان در سال نوی میلادی سلامتی آرزو کردم.

در این میان دکتر ابو، طنز ما را به زبان طنز پاسخ داد که:

"مهندس جان ، عوضش به سلامتی سال نو سر بخوری."

در پاسخ پیام دادم که:

"ابو الفضل جان در سرازیری زندگی سر خوردن امری کاملا محتمل است. و متاسفانه به سر خوردن فیزیکی ختم نمی شود. سر خوردن بیولوژیک قطعی است. سر خوردن های اقتصادی، اجتماعی،  سیاسی و ایدئولوژیک هم به وفور یافت می شود."

دکتر ابو پیام داد که: 

"مسعود جان مرسی برای پاسخ. البته منظورم (اینم از ویژگی های خط فارسی است) سر خوردن بود که در آلمان برای تبریک سال نو می گویند و تو با آن احاطه ات بر فارسی واقعیتی از «سر خوردگی» نسل ما را گفتی که به گمانم پدیده ای تاریخی در ایران بوده و به«جان شیفته» ایرانی بر می گردد که اندیشه ای پر از احساس است و با تعریف غربی اندیشه زیاد هم خردمندانه نیست. خب باید بمیریم دیگه این که سر خوردن نیست، روندی است ذاتی زندگی و چه خوب. حالا برگردیم به تصادف تو، خوشحالم که اون تصادف «سر خوردن بیولوژیک» را جلو نیانداخت :-) و تندرست هستی. ارادت" 

ما که از آن "احاطه ات بر فارسی" بفهمی نفهمی خوشمان آمده بود، پیام دادیم که: 

سرخورده از زمانه و سرخوده برزمین 
این شوخ بین که خنده به تقدیر می کند 

دکتر ابو پیام داد که: 

"شاید اگر حمل بر خودستایی نشود، دانستن بیشتر یاری دهد تا از غم «تقدیر» رها شویم. مسعود جان «نیچه» پاسخگوی این غم است. فلسفه او چشمان را به این "تقدیر" بیشتر باز می کند. ارادت" 

ما هم که جلوی طنزمان را نتوانستیم بگیریم گفتیم: 

"نیچه اگه همش هیچه ولی یه چیزش چیزه! اونم اینه که میگه "چیزی که نمیکشه، قویت میکنه". به قول عباس شاهرخ (lo que no mata engorda) این برای راضی کردن بچه برای خوردن غذایی که دوست نداره کاربرد داره." 

(توی پرانتز اضافه کنم که البته این همون گفتهء نیچه هست به زبان اسپانیایی. گفتم به قول عباس چون می خواستم یادی از "رابطهء ویژهء" عباس با زبان اسپانیایی -که با هر دو مون در میان گذاشته- کرده باشم.)

دکتر ابو پیام داد که: 

"زدی به هدف اما یه کم اگاه شدن به این ناتوانی کمک می کنه آرامش بیابیم، من این چور میفکرم. و ارادت دارم"

پیام دادم که: 

این مکالمه با دکتر" ابو" هم ما را سر کار گذاشت تا دست به کار شویم و چند بیت به بیت بالا اضافه کنیم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید: 

 سرخورده از زمانه و سرخورده برزمین 
این شوخ بین که خنده  به تقدیر می کند 

دلو بضاعتش    شده  همزاد    آبکش 
حالی خوشست وطعنهء کفگیرمی کند 

 گفتا "ابو" که "نیچه" به داد تو میرسد 
چون ناله ات  حواله به   تقدیر می کند 

 گفتم که "آنچه نا کشدت، سازدت قوی" 
اعجاز ها به   کودک   دلگیر  می کند 

 پیام داد که: 

"خرد است حواله ای که او می کند دست همه پیامبران تک خدایی را رو می کند از زردشتت تا مسیح پیامبر همه را لخت و عور می کند تا ببینیم واگنر رمانتیک مثل شوپنهاور "تیک" می کند" 

و ادامه داد:

"مسعود جان یه پرسش فنی، چه جوری مثل تو شعر رو می شه ردیف کرد با ارادت" 

ما که فکر کردیم دکتر ابو ما را آدمی حساب کرده و از شعر می پرسد، بادی به غبغب انداختیم وبا عاریه گرفتن "گره خوردگی اندیشه و خیال"  در تعریف دکتر اسماعیل خویی از هنر پیام دادیم که: 

"نگارگر ، اندیشه و خیال را با رقص قلم بر بوم نقاشی گره میزند. شاعر به شیوه ای دیگر "گره خوردگی اندیشه و خیال" را در قالب واژه های موجز متجلی می سازد. کمی سرت را از روی بوم نقاشی بلند کن و شعر های شعرای بزرگ (همردیف من را) بخوان، بعد می بینی که شعر خود بخود می آید." 

دکتر ابو با پیامش آب سردی روی سر ما خالی کرد که: 

مهندس جان من نه مدعیم و نه توانش شاعری دارم، که به اشعار شاعران همردیف تو بنگرم و بیاموزم، پرسش من نه در فن شعر(معر) که در فن دستگاه «کی بورد» بود. چون هر گاه می خواستم ردیف پشت سر هم بزنم می پرید و پیام «معر من» فرستاده می شد و در یک ردیف(شعری نه، بلکه شکلی :-) ه گمانم باید یه راهی باشه تا همه مطلب نوشته شده را یکباره فرستاد. 

درست مثل الان که می خواستم سر خط برم و دکمه را فشار دادم و پرید و پیام فرستاده شد 

در حالیکه(ای بابا بازم پرید) می خواهم یاد بگیرم که اگر دکمه (به آلمانی می دانم) ورودی را بزنم پیام نپرد. شاعر قرون و اعصار و دوران من کی و شعر کفتن کجا؟ تازه معر هم بگم خیلیه. ارادت 

ما که زیر آب سرد خیس شده بودیم پیام دادیم که: 

ابو جان ما رو از عرش هنر کشوندی به فرش اپراتوری کامپیوتر. عزیز جان اینکه کاری نداره ،همهء کارا با تقلب درست می شه. یه جای دیگه تایپ کن و کپی کن توی فیس بوک. 

پیام داد که:

"مهندس، اینم یه «عرش» بود دیگه عرش فن که من فرش کردم دیگه.خیالیدم بدون کپی مستقیم میشه. ارادت، اما بی خیال هم مهندسی واسه من هم «...ترین» (جاش رو خودت پر کن مثلا بزرک، عظیم، بی همتا، بی رقیب، آخه ایرونیها همیشه "ترین" اند دیگه) شاعر همه قرون و سده ها و اعصار و دوران هستی و خیلی هم دلم می خواد به جای این که با ماشین بری و "سر" بخوری سوار هواپیما بشی بیای اینجا با هم "سر" بخوریم بازم ارادت 

ما ماندیم با سرا پای خیس که چه بگیم که اوضاع از این خرابتر نشه!

  مسعود - ژانویهء ۲۰۱۲

 

۱۳۹۰ مهر ۲۴, یکشنبه

خیال خام


 

بهنگام تشکیل پروندهء مهاجرت به فرنگ، اطلاعات مختلفی ازقبیل مدارک تحصیلی، سوابق کار، دارائیها و غیره به فرم تقاضای مهاجرت ضمیمه  میشود که  تقریبا" اطلاعات ناگفته ای باقی نمی ماند.


 

 از جمله برای مهندسین ، تائید مدارک توسط انجمن مهندسین حرفه ای  مربوطه از ضروریات است.  ما  هم که  مدارکمان  قبل  از مهاجرت به تائید  انجمن  رسید  در  این  خیال خام که وقتی به فرنگ آمدیم، شرکت های مهندسی صف بسته اند تا در استخدا م ما از یکدیگر سبقت بگیرند. چه چیز بهتر از اینکه مهندسی با بیست سال سابقه کار به فرنگ بیاید ودر ابتدای کار حاضر باشد با هر حقوقی مشغول کار شود تا به اصطلاح تجربهء کار فرنگی کسب کند.


 

از سوئی دیگر از طریق دوستان و آشنایان می شنیدیم که فلان مهندس به کار کارگری مشغول است. بهمان دکتر کار را با تحویل پیتزا به درب منازل آغاز کرده و دیگری عطای کار تخصصی را به لقایش بخشیده و با خرید تاکسی به مسافر کشی مشغول است. این تناقضی بود که  برای شخص حل نشده باقی می ماند تا خود پا به دنیای جدید گذارد و سرنوشت خود را تجربه کند.


 

همچنین شنیده بودیم که برخی از مهاجران بیگدار به آب نمی زنند. به این معنی که خانم و بچه ها در فرنگ می مانند و آقا کار خود را در ولایت ادامه میدهد تا جای پایی برای خود در فرنگ محکم کند. این امر هم آنقدر مرسوم است که نام هایی هم برای آن انتخاب شده و این آقایان را مزدا (مردان زن در امریکا) و مزدک (مردان زن در کانادا) می نامند.


 

ما هم برای اینکه اطلاعات دست اولی برای خود دست و پا کنیم، به یکی از دوستان که چند سال قبل مهاجرت کرده و در نهایت به کار مهندسی دست یافته بود، زنگ زدیم و پرسیدیم که اگر کار مهندسی به سادگی یافت نمی شود، آیا امکان آن هست که آدم به عنوان نقشه کش در شرکت های مهندسی استخدام شود تا بتواند قابلیت های خود را نشان دهد؟ پاسخ شنیدیم که افرادی مثل تو از همان اول به عنوان مهندس استخدام خواهند شد.

زهی خیال باطل !

 
 

( ادامهء خاطرات فرنگ در فرصتی دیگر)

 
 

۱۵ اکتبر ۲۰۱۱

 
 


 

 
 

۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

پنج شنبهء آخر ماه







 
 خیابان سر آسیاب (یورک میلز) که در شمال شهر (نورت یورک) تورونتو قرار دارد، جزء مناطق تقریبا" گران قیمت شهر محسوب می شود و قیمت خانه های آن نسبت به سایر جاها بالاتر است. تعدادی از هموطنان ما هم که "باد" افزایش قیمت نفت "چیز" هایی برایشان به ارمغان آورده بدون وام بانکی و بصورت نقد (جیرینگی) اقدام به خرید خانه در این منطقه کرده اند. رییس مستعفی بانک ملی یکی از آنهاست. البته "باد" افزایش صادرات چین برخی از کمیسیون مداران آن کشور را هم به این منطقه کشانده و به خرید "جیرینگی" واداشته است.

در تقاطع سر آسیاب و منظر خلیج (بی ویو) بازارچه ای هست که تعدادی مغازه از جمله رستوران دارا دار (ریچ تری) را در خود جای داده است. رستوران دارا دار بر خلاف موقعیتش رستوران گرانی نیست چرا که وضعیت خود نوکری دارد. اگر چه تعدادی خانم و آقا به چاکرم نوکرم مشغولند، لیکن وظیفهء آنها بیشتر تخلیهء میز هاست. هر کس برای گرفتن غذا نوکر خودش است. داخل رستوران هم حالت بازارچه دارد. دور تا دور غرفه هایی است که هر یک انواعی از اطعمه و اشربه را ارائه می دهند.


در ابتدای ورود به هر نفر کارتی داده می شود که می توانید با آن از کلیهء غرفه ها خرید کنید. لازم نیست دست به جیب شوید. با ارائهء کارت همه چیز مجانی است.بهمین دلیل بچه ها خیلی از آن خوششان می آید. منتهای مراتب، در آخر کار کارت ها را مثل نامهء اعمال به خورد کامپیوتر می دهند و مبلغ مربوط به کلیهء اطعمه و اشربه را به اضافهء سیزده در صد مالیات و پانزده در صد حق چاکرم نوکرم از شما می گیرند.

 چند سالی است که دیدار های ماهانهء اعضاء و هواداران انجمن فارغ التحصیلان دانشگاه صنعتی شاخهء تورونتو، در این محل برگزار می شود. محفلی است عمدتا" درویشی در آخرین پنجشنبهء هر ماه.

  حسن دارا دار در این است که با همهء سلیقه ها جور در می آید. عده ای به قهوه و شیرینی و بستنی بسنده میکنند. تعدادی شام می خورند و اهل خمره هم البته چیز هایی برای انتخاب دارند که به سلامتی دوستان بالا بیاندازند.

 بد نیست بدانید که قهوه اش واقعا" خوردن دارد. هم کیفیتش خوب است و هم کمیتش. نوع بزرگش در فنجانی ارائه می شود که از پیالهء سوپ هم بزرگتر است. چیزی از پیاله چای ترکمن های خودمان هم بزرگتر.

 در ماه سپتامبر ، از آنجا که یار ترک دیار کرده بود، انتظار پنجشنبهء آخر ماه در اثر فشار تنهایی خود را بیش از پیش نشان می داد. نتیجه چه شد؟ قطعه شعری بنام "دارا دار" که در پست بعدی خواهید دید و عکسهایی که در آن بالا ملاحظه نمودید. 

 مسعود پرچم کاشانی
سپتامبر ۲۰۱۱ 

 

۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه

خاطرات فرنگ - کسبهء نوین




 

اولین چیزی که در فرنگ به چشم می خورد فقدان کسبه به مفهومی که در مملکت خودمان می شناسیم و حضور ملموس فروشگاه های بزرگ زنجیره ای است در تمام مناطق شهری و روستایی. فروشگاه های بزرگی که به خرده فروشی به مصرف کننده مشغولند لیکن اجناس خود را نه از عمده فروش بلکه مستقیما" از تولید کننده تامین می کنند.گاهی تمام محصول یک تولید کننده را یکجا می خرند و آنرا با استفاده از سیستم انبار داری و حمل و نقل اختصاصی، به شعبات بی شمار خود در اقصی نقاط کشور و حتی سایر کشور ها می رسانند.از آنجا که این فروشگاه ها به صورت یک مکعب مستطیل بسیار بزرگ ساخته می شوند، به آنها جعبهء بزرگ یا "بیگ باکس" هم می گویند. این فروشگاه ها به قول معروف از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را در خود جای داده اند. برخی از آنها علاوه بر فروش انواع کالاها، خدماتی نظیر خشک شویی، عکاسی، نسخه پیچی در داروخانه، اصلاح سر، تعمیر اتومبیل، و غیره را هم ارائه می دهند. به این ترتیب نابودی کسبهء خرده پا را بوضوح می توان دید.


 

یکی دو هفته پس از آمدن ما به فرنگ، فستیوال تابستانهء ایرانیان در میدان اصلی شمال شهر (نورت یورک) برگزار میشد. فرصتی بود تا ببینیم در دنیای مهاجرت چه می گذرد. اولین چیزی که در میدان جلب توجه میکرد، آگهی های تبلیغاتی هموطنانی بود که به عنوان مشاور معاملات املاک بر در و دیوار خود نمایی می کرد. هر یک پوستر خود را با عکس بزرگی از خود با لبخندی بر لب مزین کرده و شعاری هم برای خود انتخاب کرده بود. 

"کلید خانهء شما در دست من است."

" سراغ خانهء رویایی خود را از من بگیرید."


 

آگهی های دیگری هم بود از مشاورین وام مسکن با عکس هایی مزین به لبخند و شعارهایی از قبیل:

"بهترین نرخ وام مسکن"

"اگر بانک میگوید نه، ما می گوییم آری."


 

جالب اینجاست که همهء آنها بدون استثناء در کنار عکس خود آرم یک شرکت بزرگ (که به آن وابستگی داشتند) را هم زده بودند. در واقع در عین حال که برای خود تبلیغ می کردند، برای شرکت مربوطه نیز تبلیغ می کردند. آدم در این فکر که جل الخالق! شرکت باید برای کارمند تبلیغ کند یا کارمند برای شرکت؟

پس از کنکاش معلوم شد که آنان نه کارمند حقوق بگیر بلکه کسبهء نوع جدیدی هستند که با تبلیغ برای خود و شرکت مربوطه، مشتری جلب کرده و با هر معامله در صدی به عنوان کمیسیون دریافت می کنند. البته این لب مطلب به صورت ساده است لیکن روابط و قضایا پیچیدگی های زیادی دارد که از شرکت به شرکت و صنف به صنف می تواند متفاوت باشد. 


 

در هر حال اگرچه کسبه به مفهوم سنتی آن تقریبا" بر افتاده لیکن به صور جدیدی ظهور کرده و جای آنها را گرفته است.


 

جالب آنکه روحیهء کاسبکاری در تمام سطوح جامعه تبلیغ می شود به طوریکه حتی کارمندان تمام وقت بخش عمومی و بخش خصوصی را هم در بر گرفته است. چگونگی آموزش این روحیه به متقاضیان کار را در فرصتی دیگر خواهم آورد.


 

شهریور ۱۳۹۰