‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات محیط کار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات محیط کار. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۳, سه‌شنبه

شوخی با همکاران انتقال و توزیع برق






شوخی با همکاران انتقال و توزیع برق 




عطری  زدیم بر تن و بر موی  شانه ای 

                               راهی شدیم شنبه سوی  قهوه خانه ای 


جمعند   دوستان  قدیم   و  جدید  نیز 

                             شمعند و هر کدام  بسوزد  به خانه ای 


فرداست روزمادر و جیم فنگ مشکلست 

                                 جستند  و  یافتند   خلایق  بهانه  ای 


آنان که نا مدند ، چو غایب ز محفلند  

                               موضوع غیبت اند و غر دوستانه ای 


آن  یار  یک کلام  که  گفتا  "موافقم"

                             چون نا مد از قضا  بزدیمش گمانه ای 


گفتیم: چون نگفت که با چی"موافق" است 

                                 استاده  شد  موافق  یار  روانه  ای 


شغل است نقل مجلس ونقل است زین و آن 

                         این یک  به دفتری رود  آن  کارخانه ای 


آه  از  نهاد  هر چه  "مشاور"  بلند  شد 

                               از سیم  خاردار  چو آمد  نشانه ای 








مسعود

اردیبهشت ١٣٩٣


۱۳۹۱ خرداد ۲۱, یکشنبه

شوخی آرمانی

                           


چند روز پیش با یکی از دوستان مشغول غذا خوردن بودیم که با یک سوال غیر منتظره مواجه شدیم. این دوست قدیمی ما بی مقدمه پرسید: یعنی ما باید صبح بیاییم سر کار و شب بریم خونه و دوباره بیاییم سر کار و بریم خونه و آخرش هم بمیریم؟ همش همین؟

ما بر اساس سابقهء ذهنی می دانستیم منظور او آرمان گرایی ما بود و اینکه می خواستیم مناسبات اجتماعی - اقتصادی جهان را تغییر دهیم و به قول حافظ "فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم". ولی برای اینکه خنده ای بر لبان او جاری کنیم گفتیم: اگر بخوای میتونیم عصر بریم پارک یک قدمی هم بزنیم. با این جواب ما گره از ابرو گشود و زد زیر خنده. حالا نخند و کی بخند.

این "همش همین" دوست ما و جوابی که به او دادیم ما را یاد "همش همین" دیگری انداخت که سال گذشته اتفاق افتاد و با تعریف کردن آن، دوست ما دیگر حسابی از خنده روده بر شد.

قضیه از این قرار بود که پارسال مرحله مقدماتی یکی از پروژه های ما تمام شده بود و در جلسه ای با کارفرما دستاورد های مرحلهء  مقدماتی را توضیح می دادیم تا در خصوص شروع مرحلهء طراحی تفصیلی مذاکره کنیم.

دکتر گاس، رئیس هیات مذاکره کنندهء کارفرما که از دفتر مرکزیشان در سویس آمده بود و کارشناسان کارفرما همه از او حساب می بردند، یک سوال غیر منتظره از ما کرد. پرسید قبل از اینکه به مرحلهء تفصیلی برسیم ، بفرمائید ببینم شما دویست  هزار دلار از ما گرفته اید که همین دو زونکن مشخصات فنی و نقشه ها را به ما بدهید؟ همش همین؟

اندرو، مدیر پروژهء ما که جا خورده بود، برای اینکه سوال را بی پاسخ نگذاشته باشد گفت: خب...البته... اگر بخواهید میتوانیم نقشه ها را روی سی دی هم به شما بدهیم. این پاسخ به یکباره جلسه را از خنده منفجر کرد.





اینهم عکس من و Brad و Andrew  در رستوران بین راهی در مسیر برگشت از جلسهء "همش همین" با کارفرما.

مسعود
ژوئن ٢٠١٢


۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

دست علیرضا

دست علیرضا



عباس رفت و سوته دلان در فغان نهاد 

                                  داد از نهاد ریش  به هفت آسمان  نهاد 

دردا  امیر هم  به ره افتاده  در پی اش

                                 دردی به سینه بود یکی هم به جان نهاد

این  رسم  "ارتحال"  ز کار علی   بود

                                  او بود کاین سخن  به لب این و آن نهاد

آندم که با دو پله ز"تی تی" صعود کرد

                                رسمی به پیش هر دوی این دوستان نهاد

در گردو است دست "ماریو" از این خبر

                                 عباس رفت و دست حسن در همان نهاد

دست علیرضا  که به  تقدیر  طعنه  زد

                                  این سرنوشت را به زمین و زمان نهاد



مسعود


۲۹ آوریل 2012

۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

اندر حکایت استعفای سید از "تی تی"

اندر حکایت استعفای سید از "تی تی" 
و رفتن به شرکت رقیب 

با ما بدی بی ما شدی ، بر جا بدی بر پا شدی یکباره نا پیدا شدی ، افسانه چون عنقا شدی از روز اول ای صنم، خود وعده دادی دم به دم وصل تو نا دیده ، شدم مجنون و تو لیلا شدی از هجر تو گل بر سرم ، کم نیست جامه بردرم بنگرچه بی پا و سرم ، چون بهرما طوبی شدی "پت" برتو شد تبریک گو، شاداست ازدست عدو! گویا نفهمیده است او ، از قید "تی تی" وا شدی با تکیه ات بر صندلی، بودت دعا گویان "علی" در حسرت رویت ولی، مانده است تا آنجا شدی عباس ازهجرت به تب، محمود گریان روز وشب روبه چو بلعید آن عنب، در اندرون غوغا شدی از مهرداد است این سخن هم با امیر و هم حسن افشین و با رامین و من، غم همدم "عذرا" شدی سرمایه را گر برده ای ، لیکن دریدی پرده ای زان دم که ترکش کرده ای ، سید بدی آقا شدی جانا فراموشم مکن ، از غصه خاموشم مکن چون خانه بردوشم مکن اکنونکه بی پرواشدی دانی که نیروگاهیم ، ار یونسی من ماهیم ور پست هشصد خواهیم ، آرم اگر با ما شدی مسعود - فوریه ۲۰۱۲

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

مقدمه ای بر داستان قیف و قیر

 هنگام پست کردن غزل قبلی، ظاهرا لینک مربوطه کار نمیکرد. پس از اطلاع دوستان، به یاد داستان قیر و قیف افتادم. لینک را مجددا ارسال کردم و قول دادم که این داستان را برای شما هم تعریف کنم.

سال ها پیش لطیفه ای بر سر زبان ها بود از این قرار که تعدادی ایرانی پس از مرگ متوجه میشوند که جهنمی هستند. لیکن جهنم هم مثل همین جهان به کشور های مختلف تقسیم شده است. ایشان متوجه میشوند که برنامه از این قرار است که هر صبح با استفاده از قیف مقداری قیر مذاب در دهان هر کس می ریزند و تا صبح بعد کاری با آنها ندارند. در ابتدا هم از هرکس می پرسند که میخواهد در چه کشوری ساکن شوند. خلاصه یکی میگوید حالا که جهنمی هستم میروم فرانسه که حد اقل از مزایای جهنم استفاده کنم. دیگری میخواهد به هلند برود و الی آخر. این وسط یک نفر میگوید من به ایران میروم. همه بر او می شورند که در آن دنیا محرومیت در این دنیا هم محرومیت؟ مگر مغز در کله تو نیست؟ طرف جواب میدهد که واقعا که متوجه نیستید. در بلاد فرنگ هر صبح قبل از اینکه به محل قیر خوران برسید همه چیز آماده است. یک نفر قیف را در دهان شما می گذارد و یک نفر هم سهمیهء قیرتان را نه یک قطره کم نه یک قطره زیاد در آن می ریزد. مملکت خودمان را عشق است که یک روز قیف نیست یک روز قیر نیست، یک روز مامور قیر ریز در ترافیک گیر کردهء یک روز بچه دار شده، یابرای جلسه تعاونی مسکن به سالن اجتماعات رفته و از این قبیل. خلاصه اگر سالی یک بار قیر نصیبمان شود از بد شانسیمان بوده است.

در سال ۱۳۷۴ که سر و کارمان به شرکت آب و فاضلاب بوشهر افتاد، به عمق این داستان پی بردم. پروژهء سه ساله ای از طرف طرح ملی کاهش آب به حساب نیامده در وزارت نیرو به ما ابلاغ شده بود و قرار بود برای اولین بار در ایران، در شبکهء آب بوشهر به عنوان پایلوت اجرا شود. علیرغم بر خورد بسیار خوبی که مدیریت آن شرکت با ما و پروژهء ما داشت ولی در بسیاری موارد یک چیزی لنگ بود. از همه اسفناک تر چک های ماهانه ای بود که باید درمقابل فعالیتهای ما پرداخت میشد وبه روش  های مختلف با تاخیر مواجه  میشد.

از هنگامی که گزارش پیشرفت کار ماهانه و صورت حساب مربوطه را ارسال میکردیم تا وقتی که چک آن وارد حسابمان شود هفت خوان که هیچ ده دوازده خوان را باید طی میکرد. هر کدام از این خوان ها هم بنا به دلایل عدیده به تاخیر می افتاد. یک روز امضای فرم بدلیل مرخصی عقب می افتاد، گاهی کاربن تمام می شد. گاه کاغذ نبود. امکان خرید ملزومات اداری از بیرون هم نبود، زیرا از ساعت ۱۲ تا چهار بعد از ظهر تمام شهر تعطیل بود. دوستان ما هم در شرکت آب و فاضلاب بوشهر ساعت دو و نیم بعد از ظهر کرکره را پایین می کشیدند و می رفتند خانه تا فردا.

یک بار که داستان این نیست آن نیست کفرم را در آورده بود به دفترمان رفتم و دق دل خود را در قالب طنز "داستان قیف و قیر" بر کاغذ آوردم.

روز بعد آن را برای معاون شرکت آب و فاضلاب بوشهر خواندم. ایشان از طبع شعر من تعریف کرد و گفت آنرا به عنوان یادگاری نزد خود نگه میدارد. در عین حال مودبانه اولتیماتوم داد که بهتر است کسی در وزارت نیرو از این شعر خبردار نشود در غیر این صورت همین مختصر قیر هم از ما دریغ خواهد شد.

قبل از اینکه داستان منظوم قیف و قیر را به استحضار برسانم، لازم میدانم یک نکته را توضیح دهم. عده ای شایع کرده اند که فلانی نه تنها گرایش ضد فمینیستی دارد بلکه آن را در طنز خود هم آورده است. بنده در اینجا شدیدا صحت و سقم این ادعا را تکذیب و تایید کرده، اعلام میدارد که این گونه شایعات از طرف برخی عناصر کم قیر در شرکت مزبور دامن زده شده تا بر کمبود قیرو نبود قیف سرپوش بگذارند.

این شما و این هم داستان قیف و قیرکه در پست بعدی خواهد آمد.


 


 

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

"طنزل" - پیوست طنز نیشکری (۲)


 

چه شود که من از آن دست تو چای تازه نوشم

چه خوش آنکه در جوار تو به نیشکر  بکوشم

 
 

تو نباشدت نیازی ،  نه  به نیشکر نه شکر

که لب  شکر فشانت ،  بربود  عقل  و هوشم

 
 

تو ز من مپرس جانا،  ز چه دم نیاورم بر

که زغمزه ات درافغان بدل و به لب خموشم

 
 

به هوای دیدنت تا دل هفت تپه رفتم

بکشان که خوش کشاندی تو زاصفهان به شوشم

 
 

ز غم تو دیده تر نیمه شبی  به خواب  رفتم

به تنت حریر دیدم  خود اگر چه خرقه پوشم

 
 

چو به خواب دیدم آن روی مه و چه زنخدان

لب چاه خواند در گوش من از لبت سروشم

 
 

بفشار نیشکر را و عصاره اش جدا کن

می آن به قرع و انبیق  بگیر  تا بنوشم

 
 

تابستان ۱۳۷۳  


 

خاطرات نیشکری (۲)

همان گونه که ذکر آن در خاطرات نیشکری (۱) رفت به  صورت  مشاور  در  شرکت توسعهء نیشکر و  صنایع  جانبی  کار  می  کردم.  جهت  اطلاع  دوستان ، قرار  بود  هفت  طرح  کشت  و  صنعت  نیشکر  دراستان  خوزستان  اجرا   شود   که   شامل  آماده  سازی  زمین  جهت کشت  نیشکر، تاسیسات زیربنایی مربوطه  و  نیز  احداث هفت کارخانهء  تهیه  و تصفیهء  شکر ، سه کارخانهء عظیم کاغذ سازی و ده کارخانهء دیگر شامل واحد های   خوراک  دام ،  فیبر  فشرده  و... بود.

 یکی  از  پروژه  هایی  که  کار زیادی  برد و از  نظر  زمان  بندی  هم  قرار  بود  زود تر به نتیجه  برسد  ، پروژهء  احداث هفت  کارخانهء شکربود. به همین دلیل گاهی کارهای  مهندسی  بایستی  به طور فشرده انجام  می  شد. عصر ها باید  بیشتر  می ماندیم   و  پنجشنبه ها هم.

روزهای پنجشنبه ساعت کاراز۸  تا ۱۲ ظهر بود و بعد از ظهر کادر اداری و مهمتر از همه  آبدارچی شرکت  حضور نداشت.  در  این زمان آبدارخانه حالت سلف سرویس  پیدا  می  کرد. 

یکی  از  همین  پنج  شنبه ها من سخت مشغول  کار بودم و نه تنها زن و بچه بلکه چای را هم فراموش کرده
بودم. در  همین  حال  مدیر  پروژهء  شکر  به  اتاق  آمد  و  دید  من  هنوز مشغول کارم . گفت می دانی که  آبدارچی نیست. من چای  تازه دم کرده ام. اگرمیخوری یک لیوان برایت  بیاورم. گفتم  نیکی  و  پرسش؟ همان لحظه  به ذهنم رسید: " چه شود  که  من از آن دست تو چای تازه نوشم". چند لحظه بعد با یک لیوان چای برگشت. تشکر کردم وگفتم: "چه خوش آنکه در جوار تو به نیشکر بکوشم". طبق معمول این بیت را روی برگه ای نوشتم  تا  فراموشم نشود و در کیف گذاشتم تا شب درخانه فکری برای بقیه اش بکنم.  

این بیت در آن آخرهفته تبدیل شد به مطلع غزلی عاشقانه که در پست  بعدی می خوانید.  البته فکر بدی نکنید. هم ایشان آدم محترمی  بود و هم بنده اهل حرمت  شکنی نبودم.  

من  خود  را  با  شعرای  غزل  گو  مقایسه  نمیکنم  که  قیاسی  مع الفارق است، لیکن با این اتفاق می توان تصور کرد که  برخی   از غزل های عاشقانهء  بزرگان نیزمی تواند از اموری این چنینی   شروع   شده  باشد. نمی  دانم  وقتی  حافظ  می  فرماید: "زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست -  پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در  دست"، واقعا با چه صحنه ای روبرو بوده است!
درهرحال این شما واین هم "طنزل" یعنی طنز غزلی یاغزل طنزی من که در پست بعدی تقدیم می گردد.   


 

۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

دادنیها

در اول کار وعده ویلا دادند 

برجی ز زمین تا به ثریا دادند 


 

چون پایهء برج بر خط زلزله بود

هم وعدهء دیوو و هیوندا دادند


 

زآن بعد سواری چو به قیمت کم گشت،

در مجلس ختم وعده حلوا دادند


 

ویلا و سواری چو بشد حذف زلیست 

یک وعده سفر به دور دنیا دادند


 

چون بحث سفر بخارج آمد به میان

هم وعده به هند و هم به کوبا دادند


 

یک روز که فرم از سفارت آمد 

تکمیل و به ما برای امضا دادند


 

گفتند که در سفر مواظب باشید

دستور حذر از آن خطاها دادند


 

تایلند چو بود جمله آلوده به ایدز

دستور به لغو فرم ویزا دادند


 

گفتند به کل پرسنل وام دهیم

این رای به اتفاق آرا دادند


 

ز این وعده چو مدتی نیامد خبری

گفتند که داد وام کاینجا دادند؟


 

اسناد شکرفروش چون رفت به ارز

پاداش به ارز وعده گویا دادند


 

دادیم و ندادند و پس آنهم دادیم

در حین عمل وعده به نجوا دادند


 

ماندیم وهرآنچیزکه دلشان می خواست

دادیم و به ما سوزش آنجا دادند


 

باید که عمل کنیم آنجامان زود

این حاصل آنچه بد که بر ما دادند


 

 
 

  
 


 

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

خاطرات شیرین نیشکری (۱)


 

سال ۱۳۷۲ بود و با تعدادی از دوستان شرکت مهندسین مشاوری راه انداخته و در بدر به دنبال پروژه بودیم. روزی منشی شرکت پیغامی از دکتر افشاری ( ورودی ۱۳۴۸ فیزیک دانشگاه صنعتی شریف)  به من داد به این مضمون که اگر کاسه آب یخ هم در دست داری زمین بگذار و بیا کارت دارم.
زنگ زدم و فهمیدم که دکتر افشاری به طرح توسعهء نیشکر رفته و پروژه های شکر در شرف آغاز اند و من هم چاره ای جز کمک ندارم. قرار شد مسائل فنی را با مهندس ترابی فرد(ورودی سال ۱۳۴۸ برق دانشگاه صنعتی شریف) همآهنک کنیم و مسائل مالی راهم  به دیگران واگذاریم.
خلاصه مطلب اینکه من ( رییس هیات مدیرهء یک شرکت مهندسی مشاور) به عنوان مشاور خصوصی با ساعتی ۷۰۰ تومان در طرح توسعهء نیشکر و صنایع جانبی به طور پاره وقت مشغول کار شدم. این در حالی بود که ما در شرکت خودمان در همان روزها یک نقشه کش سیویل استخدام کرده بودیم و ساعتی ۷۰۰ تومان به او حقوق میدادیم. فرق معامله در این بود که از ۷۰۰ تومان من ۱۰ % به عنوان مالیات علی الحساب کسرمی شد در حالی که ۷۰۰ تومان نقشه کش ما خالص بود و مالیات آن را هم خودمان میپرداختیم. در هر حال طرح دولتی بود و آنطور که من اطلاع یافتم برای همین مبلغ هم از انواع تبصره ها و اختیارات هیات مدیره استفاده شده بود. البته من با این کار عمق "نبوغ اقتصادی" برقی ها را به نمایش گذاشتم که تا آن هنگام کشف نشده بود. همه می دانستند که بچه های برق دانشگاه صنعتی نه تنها در زمینهء تخصصی برق بلکه در زمینه هایی نظیر مدیریت، ریاضی، فوتبال، بسکتبال، شطرنج، پینگ پنگ، کشتی، نقاشی، مجسمه سازی، شعر، نویسندگی، فلسفه، سیاست، عرفان، معلومات عمومی، فیلم سازی، آواز، گویندگی، طنز، استادی دانشگاه های معتبر جهان و ... سر آمد روزگار هستند ولی "نبوغ اقتصادی" را من برای اولین بار در این طرح به نمایش گذاشتم.

بگذریم، گذشت تا بررسی پیشنهاد های مناقصه شکر فرا رسید. برای اینکار فرصتی صد روزه داشتیم. متخصصین مختلف در رشته های مورد نیاز را گرد هم آوردیم و کار شروع شد. هر روز یک یا چند بیت شعر روی تابلوی اعلانات و روی دیوار اتاقها میزدیم که تعداد روزهای باقی مانده تا پایان مهلت بررسی را به دوستان گوشزد کنیم وضمن ایجاد انگیزه، محیط هم از حالت خشک و خسته کننده خارج شود.

یک روز مهندس شاهین ( از فارغ التحصیلان مکانیک دانشگاه صنعتی شریف) پیش من آمد و گفت تو که شرکت خصوصی داری از حال ما کارمندان بیخبری. در اینجا هر روز ما را با یک وعده سرگرم می کنند و هیچگاه هم این وعده ها عملی نمی شود. بیا و یک طنزی برای اینها بگو تا لا اقل دل ما خنک شود. سپس، سفرهء دل خود را باز و وعده های عملی نشده هیات مدیره رایکی پس از دیگری بازگو کرد.

شب در خانه طنز "دادنیها" را به همین مناسبت نوشتم. روز بعد زحمت تایپ آنرا هم خانم توزالت منشی مراکشی الاصل ما کشید و روی تابلوی اعلانات ظاهر شد. شاهین یک نسخه از آن را هم بدست دکتر افشاری داد. دکتر افشاری هم شعر را به جلسهء هیات مدیره برد و خطاب به اعضای هیات مدیره طرح توسعهء نیشکر (که دیگر به "شرکت توسعهء نیشکر و صنایع جانبی" تغییر نام داده بود) گفت این شعر را بخوانید و ببینید با این خلف وعده ها چه بر سر بچه های ما (منظور مهندسین بخش صنعت شرکت توسعهء نیشکر) می آورید.

این طنز را در ادامه پست میکنم و امیدوارم دوستان بی تربیتی شاعر را به با تربیتی خود ببخشند