۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۰, شنبه

شرط دوستی



شرط دوستی




مرا و آینه را شرط دوستی این بود

که جز  ترنم آوای راستی

به گوش چشم نخواند

که بر شکستن رویش

به قهر مشت نکوشم




نگاه سردش اینک

ز عمق دیده انکار نیک می خواند

که دست کینه ی این آشنای گاه غریب

به کنج عزلت جیب

گره زمشت فروخورده خشم وا نتواند.


مسعود
اردیبهشت 1399

۱۳۹۸ اسفند ۵, دوشنبه

سفر با باد و مه




سفر با باد و مه





در طول شب

اندام یک سبوی نگارین 

با رنگ و آب شرقی

در زمهریر سرد خزان

                     - نقش می شود

بر خاک.

آبی زلال،

از تنگ آبراه دهانه

آرام

     - پخش می شود

برسینه زمین

این خاک سینه چاک.

تا همسفر 

با باد و مه

با جان سنگ و کوه 

                  - در آمیزد.


***

این قصه را نسیم

هر جا که گفت

خوابی 

حتی ز هیچ تشنه نیاشفت


***

در صبح یوسف آباد

برپله های سنگی

مشرف به بوستان

می ایستد خیال

تا داستان لرزش مژگان 

در سیل اشک را 

زآن سوی دود و مه

از سرو آشنا

صد باره بشنود.


نهم آذر ۱۳۹۸

۱۳۹۸ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

گمشده






گمشده



کجاست آفتاب 

چرا رخی نمینمایدم 

اگر به راه دور دست کهکشان

شبانه توشه بر گرفت

چو نقطه ای اگر

بر آسمان شب نشست

چرا مرا 

به میهمانی نگاه آشنا نمی برد

چرا به چشمکی

به اوج شادمانگی 

نمی نوازدم

چو نقطه ای چرا

به کهکشان جاودانگی

کنار خود نمی نشاندم



مسعود
مرداد 1398

۱۳۹۸ شهریور ۵, سه‌شنبه

پرواز






پرواز


آهسته آمدی
وز بام صبر
بر دشت لاله خیره شدی
در سکوت غم


نرگس که در سحرگه غمگین
در خاوران به شبنم ماتم نشست
بر دامن نگاه تو زد چنگ و ماند
تا هاله ای ز پرتو رنگین کمان عشق
بر بوم و بر فشاند


در مهر بینهایت آغوش آشنا
زان بارگه، بلند
وین بوم دودمان
آهسته پر گشودی
آرام، بی صدا و سبکبار
تا اوج آسمان


مسعود
در سوگ مادر خاوران
تیر ماه 1398

۱۳۹۸ تیر ۱۲, چهارشنبه

ساقی کجاست؟










ساقی کجاست؟


امشب

گیسوی بید

این آبشار نقره که میریزد از بلندی مهتاب

در چشم  زنده رود  چرا

تابی نمی دهد؟

ساقی کجاست؟

کو لحظه های شوخی و مستی؟

در این دراز شب

دیگر چرا دهان صراحی

آوای آشنای شرابی نمی دهد؟


مسعود
1398



۱۳۹۷ شهریور ۱۳, سه‌شنبه

رقص موج





رقص موج


ای آشنای دیده دیر آشنای ما
باران که از طراوت آوای مهر تو
رنگین کمان خاطره را
در گام های آخر خورشید بی نفس
شاداب می کند
گو خود ببار.


در این غروب غم
تفتیده خاک فاصله را
سیراب کن
از آبدانه ها
جان مایه های رویش لبخند.


حرفی بزن
در ساحل سکوت غم آلود
در محضر سپید صنوبر
زان سوی خاطره
وان آتش نگاه که از آب دیده تر
چیزی بگو.


باشد که زنده رود
بر تاب پر زبانه آتش
آغوش موج خویش گشاید
در چشم هر کرانه هم امشب
رقصی چنان کناد که شاید.


 مسعود
مرداد ۱۳۹۷


۱۳۹۶ بهمن ۲۸, شنبه

جام خاطره

جام خاطره


آنسوتر از امید

در تنگنای این سر بی باک

در کنج قصر پیر

دهلیز تنگ و تار 

دیوار بس بلند

اصطبل اسبهای فروخفته زیر خاک

جامیم داد دوست

تا

با مستی اش به قاف رهایی سفر کنم.

رندانه بگذرم

از مرز پوچ

آنسوی نا کجا تر بیمرز بوم

با رمز آشنا

با میگسار و ساقی و میخانه سر کنم.



مسعود
آذر ۱۳۹۶