۱۳۹۲ شهریور ۱۴, پنجشنبه

اردو کشی

اردو کشی


پس از اینکه رئیس جمهور منتخب جنبش سبز را به اردو کشی تشبیه کرد ،  عده ای از خلائق شروع  کردند به آوردن اشعاری  از شعرای بزرگ در خصوص اردوکشی. پس از آن  هم دست بردن در اشعار و جا دادن "اردو" و "اردوکشی" در آنها باب شد،  به طوری که در حال حاضر چیزی نمانده مثنوی هفتاد من شود.

ما هم که نمی خواستیم مساله را بزرگ کنیم ، مدتی سکوت اختیار کردیم لیکن دیدیم قضیه به اندازهء کافی بزرگ شده و سکوت ما چیزی را تغییر نمی دهد، بلکه ممکن است رئیس جمهور منتخب فکر کند که ما از قافله عقب افتاده ایم. لذا خطاب به وی گفتیم که حسن جان تو یکی بودی و با "اردو کشیت" دل خلق را بردی اگر دو تا بودی چه می کردی:

تو یگانه ای و "اردوکشیت" ز خلق دل برد 

دل ما دو نیم کردی  به میانه  ار دو  بودی

لیکن از آنجا که نمایندگان مجلس که بسیاری از آنها چندان هم منتخب نیستند، از اردو کشی حسن جان ناراحت شدند, یاد کلید حسن افتادیم که باید برای حل مشکلات مردم به جان نمایندگان مجلس بیافتد و ناراحتی آنان را دو چندان کند. تصور اینکه نماینگان یک دست را سپر پشت کرده و با یک دست به سر زنند دشوار نیست :

کلید "اردوی" کابینه چون به مجلس شد 

زدند   جمله وکیلان به سر  که "واقفلا"


مسعود

شهریور ١٣٩٢

۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه

شب



شب 



بلور سینهء  دل  گر حریم  نام  من است 

                        چه باک همچو شبی گر برون ز پیرهن است 


اگر چه دیدهء اغیار شور و بد یمن است 

                              دم غنیمت ما را نه جای این سخن است 


به نام مهر به موج افکنیم هستی خویش 

                         کفی که سر زده از خشم موجمان کفن است 


شب است و شیون دل تا کرانه ها نرسد 

                             چرا که موج به بلعیدنش همه دهن است 


به  یاد  آر شبی  بر کرانه  می خواندی 

                            هجوم بحر  مرا جنگ دیو و پیلتن است 


به دام موج گرفتار و شب چو قیر سیاه 

                              امید  تکهء  چوبیم  قصهء  کهن  است 


مسعود
مرداد ١٣٩٢


۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

تعبیر خواب


تعبیر خواب 




خوشحالم و غمگینم ، زین پرده که می بینم 

                               خوشحال ز لبخندی ، روی  غم   دیرینم 


بر سینهء غم  نامم ، شیرین  نشود  کامم  

                           شهدی به سرابست این ، در چشم نظر بینم 


باز آ  به  سر کویم ، تا  قصه  ترا گویم 

                              هفتاد کرورم  بیش ، حرف  دل مسکینم 


از  دیده  گشایم  در ، بر لالهء  بازیگر 

                           هرصبح چو بر خیزم ، خوشبخت ز بالینم 


لبخند  شقایق را ، چیدم  به  دل صحرا 

                             زین روی  تبسم شد ، هم  دینم  و  آئینم 


روزی که ننالد کس ، از جور کس و ناکس 
  
                         جشن دل  و تعبیر ، خواب  خوش  دیرینم 


مسعود

مرداد ١٣٩٢



۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

شوخی با استاد

شوخی با استاد



 سال تحصیلی ١٣٥١ - ١٣٥٠ بود. درس ریاضیات مهندسی ١ داشتیم و استاد مشغول تدریس معادلات دیفرانسیل بود. حدود ٢٠٠-١٥٠ نفر دانشجو در یکی از تالار ها مشغول نت بردای از گفته های استاد و فرمول های روی تختهء سیاه بودند.تختهء سیاه که طولش  شاید  از ١٠ متر هم بیشتر بود پر شده بود از فرمولهای ریاضی و معادلات دیفرانسیل. 

من و زنده یاد مصطفی (دقیق همدانی) که اهل نت برداشتن نبودیم طبق معمول در ردیف آخر نشسته , پا ها را روی صندلی ردیف جلو گذاشته و مشغول صحبت های خودمان بودیم. 

ما که تمام سالهای دبیرستان را باهم گذرانده , هر دو در رشتهء برق دانشگاه صنعتی پذیرفته شده و در خوابگاه در یک اتاق زندگی می کردیم , زبان یکدیگر را خوب می فهمیدیم و برای انتقال افکار نیازی به توضیح واضحات نداشتیم.

نیم ساعتی از شروع  کلاس گذشته بود و بجای استاد ما خسته شده بودیم. در این بین شخصی در تالار را باز کرد و از استاد اجازه گرفت و اسامی دو نفر را خواند و گفت این دو نفر هر چه سریعتر به ادارهء آموزش مراجعه کنند. استاد نگاهی به جمعیت کرد و چون کسی بلند نشد رویش را به سمت تابلو برگرداند که به ادامهء درس بپرداژد. 

من که در شوخی گرفتن جدی ترین مسایل زندگی ید طولایی دارم , نیم خیز شدم و به مصطفی گفتم: "برویم؟" او هم بلافاصله قضیه را گرفت و بلند شد. هر دو خونسرد و با تظاهر به اینکه آن دو نفریم,  از ردیف آخر راه افتادیم به طرف در (که آن جلو در کنار تختهء سیاه بود.) بچه ها که صدای پای ما را شنیدند برگشتند عقب و با دیدن ما زدند زیر خنده.

استاد با شنیدن صدای خندهء بچه ها رویش را به سمت کلاس برگرداند تا ببیند چه شده, و دید دو نفری که از طرف ادارهء آموزش احضار شده بودند دارند می روند ولی از علت  خندهء بچه ها سر در نمی آورد.  طبیعی است که استاد اسامی این همه دانشجو را نمی دانست.

ما هم بدون توجه به خندهء ممتد بچه ها آرام آرام رفتیم تا جلوی تالار و از درب خارج شدیم. در را پشت سر خود بستیم لیکن هنوز خندهء کلاس را می شنیدیم.

با اینکه سالها از آن واقعه  می گذرد, فکر می کنم هنوز یک عذر خواهی به آن استاد عزیز بدهکارم.


مسعود
تابستان ١٣٩٢ 

۱۳۹۲ مرداد ۱۱, جمعه

HOPE




HOPE



In the dark dark fright

of the long long night

singing burden 

has taken its toll

on the rooster's crow

and the vital sign

is leaving the lantern's glow



A little more patience

                                         -for God's sake                                          
The breeze is gone 

climbing the mountain

to call the dawn



Masoud Kashani
Jan. 23rd, 2013

۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه

یادها وخاطره ها







یادها وخاطره ها

یاد داشت زیر را جواد عزیز -یکی از جوانان قدیم- نوشته که ضمن تشکر از وی عینا" جهت اطلاع دوستان نقل میکنم:

زمستان سال53  دانشگاه به علت اعتصاب تعطیل بود و من در قزوین بودم. روزپنجشنبه طبق برنامه ای که قبلا"برنامه ریزی شد ه بود  برای  صعود به توچال به تهران رفتم، لیکن به علت بدی آب وهوا برنامه لغو شد.

روزشنبه خبر آمد که تعدادی از کوه نوردان روی قله توچال(که همیشه بادشدیدی دارد) دچار کولاک شده وبرنگشته اند .ازلحظهء پخش خبر،  گروه های کوهنوردی دانشجویی وآزاد بودند که سراسیمه راهی دامنه های توچال شدند.  شب در پناهگاه شیر پلا بودیم ازگروهها وسلیقه ها وگرایشهای مختلف درکنار هم که تنها دغدغه شان پیدا کردن مفقود شده ها بود. یازده کوهنورد از گروه کوهنوردی.....(اسم گروهشان یادم نیست) پس از صعود به قله موقع برگشت در فاصله کمی از قله دچار کولاک شده و زمین گیر میشوند.

نیمه های شب روز دوم جستجو چند نفر که دست از جستجو بر نداشته بودند خبر پیدا شدن اجساد آنها را آوردند.با روشن شدنٍ هوا اکیپها براه افتادند. بیش از دویست تا سیصد کوهنورد دامنه توچال سفید پوش را اشغال کردند.

 ده کوهنورد با ارادهای استوار وآرام در کیسه های خوابشان آرمیده بودند به امید آنکه با طلوع خورشید از خواب بیدار شوندهرکدام از اجساد را که همچون مجمسمه ای ازسنگ خارا بودند ، حدودآ" بیست نفر طناب پیچ کرده وبطرف پناهگاهٍ شیر پلا حرکت دادند.

هوا آفتابی بود وجمعیت انبوه. چون امکان سقوط بهمن در مسیر وجود داشت سعی میشد حرکت به آرامی وبا فاصله انجام شود. یکی از یازده نفر که به علت نداشتن دید کافی به لبه شیب نزدیک شده بود ظاهرا" سرخورده وبه ته دره رفته بود وجنازه اش بعد از آب شدن برفها پیدا شد.البته شرح این ماجرا در این مجمل نمی گنجد.

 همه کسانی که در اون سالها با کوه سرو کاری داشتند اون واقعه را هرگز فراموش نمیکنند همانطور که این روزها را فراموش نخواهند کرد.

یاد همه جانباختگان کوهستان گرامی باد.


مرداد ١٣٩٢

۱۳۹۲ تیر ۱, شنبه

فاصله





فاصله 




با خاطرات کوی صفا 

وآن چهرهء گشاده و خندان مادرت 

آن زن که بود مادر من های بیشمار 

وآن دعوتش به دیدن کرسی 

در سالهای دور 

پیوند می خورم. 




دیروز بود ،

 انگار

         - یا هم اینک 

در غیبت غمین تو مشتاق ، کنجکاو 

با بهره از بهانهء کرسی 

آرام می روم ، که ببینم 

آنجا کجاست 

                - که چندیست 

ماوای خلوت مردی 

بیگانه آشناست. 




در زیر پوست می دود انگار 

گرمای مهربانی  

و اندر میانه هیچ ، هیچ ، هیچ 

                                   - جز کتاب

این من!

حیران ز بعد فاصله 

از بوم روزمرهء کوخی 

در باور غریزی این دختر جوان 

تا بام رازوارهء کاخی 

ز اندیشه های نو 

بوی حضور واژهء از خود گذشتگی

در لابلای متن دلاویز هر کتاب 

بر این مشام شیفته دلچسب می وزد. 




آه  این چه غیبت است

                           - که عریانی فضا 

سنگینی حضور ترا 

بر جسم خود ، تهی 

احساس می کند.

           
            * * * 

نازک نهال دختر دیروز 

اکنون زنی است 

با خاطرات خندهء پنجاه و یک بهار 

با تلخی مکرر پنجاه و یک خزان 

گویی  خزان گرفته درختی است 

دل نا گران ز ریزش هر برگ 

هر دم اسیر باد. 

باری ،  

این طفل ترد پیکر دیروز 

قلبش به خاطرات حضور تو می تپد 

وین پر خزان درخت 

تا رقص برگ آخر جانش  

بر شاخه های تن  

مستی ز بوی سرکش مردانهء تو را

آن عطر آشنا  

در خاطرات کرسی و انبوهی کتاب 

تیمار می کند. 



مسعود

خرداد  ١٣٩٢