۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

"طنزل" - پیوست طنز نیشکری (۲)


 

چه شود که من از آن دست تو چای تازه نوشم

چه خوش آنکه در جوار تو به نیشکر  بکوشم

 
 

تو نباشدت نیازی ،  نه  به نیشکر نه شکر

که لب  شکر فشانت ،  بربود  عقل  و هوشم

 
 

تو ز من مپرس جانا،  ز چه دم نیاورم بر

که زغمزه ات درافغان بدل و به لب خموشم

 
 

به هوای دیدنت تا دل هفت تپه رفتم

بکشان که خوش کشاندی تو زاصفهان به شوشم

 
 

ز غم تو دیده تر نیمه شبی  به خواب  رفتم

به تنت حریر دیدم  خود اگر چه خرقه پوشم

 
 

چو به خواب دیدم آن روی مه و چه زنخدان

لب چاه خواند در گوش من از لبت سروشم

 
 

بفشار نیشکر را و عصاره اش جدا کن

می آن به قرع و انبیق  بگیر  تا بنوشم

 
 

تابستان ۱۳۷۳  


 

خاطرات نیشکری (۲)

همان گونه که ذکر آن در خاطرات نیشکری (۱) رفت به  صورت  مشاور  در  شرکت توسعهء نیشکر و  صنایع  جانبی  کار  می  کردم.  جهت  اطلاع  دوستان ، قرار  بود  هفت  طرح  کشت  و  صنعت  نیشکر  دراستان  خوزستان  اجرا   شود   که   شامل  آماده  سازی  زمین  جهت کشت  نیشکر، تاسیسات زیربنایی مربوطه  و  نیز  احداث هفت کارخانهء  تهیه  و تصفیهء  شکر ، سه کارخانهء عظیم کاغذ سازی و ده کارخانهء دیگر شامل واحد های   خوراک  دام ،  فیبر  فشرده  و... بود.

 یکی  از  پروژه  هایی  که  کار زیادی  برد و از  نظر  زمان  بندی  هم  قرار  بود  زود تر به نتیجه  برسد  ، پروژهء  احداث هفت  کارخانهء شکربود. به همین دلیل گاهی کارهای  مهندسی  بایستی  به طور فشرده انجام  می  شد. عصر ها باید  بیشتر  می ماندیم   و  پنجشنبه ها هم.

روزهای پنجشنبه ساعت کاراز۸  تا ۱۲ ظهر بود و بعد از ظهر کادر اداری و مهمتر از همه  آبدارچی شرکت  حضور نداشت.  در  این زمان آبدارخانه حالت سلف سرویس  پیدا  می  کرد. 

یکی  از  همین  پنج  شنبه ها من سخت مشغول  کار بودم و نه تنها زن و بچه بلکه چای را هم فراموش کرده
بودم. در  همین  حال  مدیر  پروژهء  شکر  به  اتاق  آمد  و  دید  من  هنوز مشغول کارم . گفت می دانی که  آبدارچی نیست. من چای  تازه دم کرده ام. اگرمیخوری یک لیوان برایت  بیاورم. گفتم  نیکی  و  پرسش؟ همان لحظه  به ذهنم رسید: " چه شود  که  من از آن دست تو چای تازه نوشم". چند لحظه بعد با یک لیوان چای برگشت. تشکر کردم وگفتم: "چه خوش آنکه در جوار تو به نیشکر بکوشم". طبق معمول این بیت را روی برگه ای نوشتم  تا  فراموشم نشود و در کیف گذاشتم تا شب درخانه فکری برای بقیه اش بکنم.  

این بیت در آن آخرهفته تبدیل شد به مطلع غزلی عاشقانه که در پست  بعدی می خوانید.  البته فکر بدی نکنید. هم ایشان آدم محترمی  بود و هم بنده اهل حرمت  شکنی نبودم.  

من  خود  را  با  شعرای  غزل  گو  مقایسه  نمیکنم  که  قیاسی  مع الفارق است، لیکن با این اتفاق می توان تصور کرد که  برخی   از غزل های عاشقانهء  بزرگان نیزمی تواند از اموری این چنینی   شروع   شده  باشد. نمی  دانم  وقتی  حافظ  می  فرماید: "زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست -  پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در  دست"، واقعا با چه صحنه ای روبرو بوده است!
درهرحال این شما واین هم "طنزل" یعنی طنز غزلی یاغزل طنزی من که در پست بعدی تقدیم می گردد.   


 

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

آمال گمشده

 من درک  می کنم

آن روز های غم را

آن روز های رنج

آن روزهای حسرت آمال گمشده 

دوران خود شکستن نام آوران عشق

بر باد رفتن همه آمال عاشقان.

دوران کارزار درونی

میدان جنگ باور و اندیشه های نو.

من درک میکنم.

سهل است،

بر خود نهیب دادن و بر خویش تاختن

پا روی "من" گذاشتن و خرد کردنش

تا خود "من" ات بکوبی و "چیز دگر" شوی

من درک می کنم

نو زایشی است سخت

تا "من" در این گذار ببالد.

سنگین بار را

بر کوله بار صدق

تا قلهء شرافت انسان

در تند باد حادثه،

                 - طوفان بی امان،

خم بر نیاورد به دو ابرو.


 

اردیبهشت ۱۳۶۵

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

قصهء دیرینه




                               قصهء دیرینه

 گرد آمدیم 

           - قصهء دیرینه باز گوی

ایثار، حبس،

             - عشق، زخم،

                            - ضجه، ترانه.

آن دوستان بی غش همراه، 

یاران آن ستارهء  گلگون. 

آن دشمنان فاسد گمراه، 

آن ناکسان گاه شبیخون.

یاد رفیق و آن پر پرواز،

در قلعه، ظلم ساقی سرباز.

سلول تنگ، از همه سو بسته، روز شب،

بی نور، زخم دیده و هذیان به لب ز تب.

آن دل به بوی دنبه بهم خوردن خراب،

حیرت زده ز جیرهء آن روز،

نان خمیر و دنبهء در آب.

آن خط خط خراش به دیوار،

تاریخ بندیان.

آن آرزوی گشته به دیوار تیره حک،

آن جملهء سه واژه 

               - که امید می دهد،

تشویش می برد:

"این نیز بگذرد."


 مسعود
تیر ماه ۱۳۸۹

  

خاطرات دانشجویی (۱)

جوانان قدیم حتمابه خاطر دارند در زمان کودکی و نو جوانی وقتی به سینما می رفتیم نه تنها دو ساعتی تفریح می کردیم بلکه تا یکی دو هفته هم با خاطرات آن کیفور بودیم. یکی می گفت آنجایش را دیدی که آرتیسته با مشت زد ... دیگری میگفت کچله را دیدی تخم مرغ روی کله اش ....

اکنون که سن و سالی از ما گذشته وقتی دوستان قدیم را می بینیم همان وضیعیت را داریم با این تفاوت که یاد فیلم زندگی خودمان می افتیم. یکی می گوید یادت هست سر کلاس ریاضی .... و دیگری میگوید یادت می آید در تظاهرات ....

شاید یکی از دلایل مرور خاطرات گذشته ‎، این باشد که انسان گذشت عمر را فراموش می کند و خود را در همان حال و هوای جوانی می بیند.

چندی پیش فر صتی دست داد تا با یکی از جوانان قدیم پس از سال ها جدایی دیداری داشته باشم. صحبت از زمان دانشجویی شد و بگیر و ببند و قضایای قزل قلعه و استوار ساقی که در حیطهء "کار" خود خدا را بنده نبود. حتی تیمسار ارتش هم به او سلام نظامی می داد.

شعر قصهء دیرینه یادگار این دیدار است. 

 
 

۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

دادنیها

در اول کار وعده ویلا دادند 

برجی ز زمین تا به ثریا دادند 


 

چون پایهء برج بر خط زلزله بود

هم وعدهء دیوو و هیوندا دادند


 

زآن بعد سواری چو به قیمت کم گشت،

در مجلس ختم وعده حلوا دادند


 

ویلا و سواری چو بشد حذف زلیست 

یک وعده سفر به دور دنیا دادند


 

چون بحث سفر بخارج آمد به میان

هم وعده به هند و هم به کوبا دادند


 

یک روز که فرم از سفارت آمد 

تکمیل و به ما برای امضا دادند


 

گفتند که در سفر مواظب باشید

دستور حذر از آن خطاها دادند


 

تایلند چو بود جمله آلوده به ایدز

دستور به لغو فرم ویزا دادند


 

گفتند به کل پرسنل وام دهیم

این رای به اتفاق آرا دادند


 

ز این وعده چو مدتی نیامد خبری

گفتند که داد وام کاینجا دادند؟


 

اسناد شکرفروش چون رفت به ارز

پاداش به ارز وعده گویا دادند


 

دادیم و ندادند و پس آنهم دادیم

در حین عمل وعده به نجوا دادند


 

ماندیم وهرآنچیزکه دلشان می خواست

دادیم و به ما سوزش آنجا دادند


 

باید که عمل کنیم آنجامان زود

این حاصل آنچه بد که بر ما دادند


 

 
 

  
 


 

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

خاطرات شیرین نیشکری (۱)


 

سال ۱۳۷۲ بود و با تعدادی از دوستان شرکت مهندسین مشاوری راه انداخته و در بدر به دنبال پروژه بودیم. روزی منشی شرکت پیغامی از دکتر افشاری ( ورودی ۱۳۴۸ فیزیک دانشگاه صنعتی شریف)  به من داد به این مضمون که اگر کاسه آب یخ هم در دست داری زمین بگذار و بیا کارت دارم.
زنگ زدم و فهمیدم که دکتر افشاری به طرح توسعهء نیشکر رفته و پروژه های شکر در شرف آغاز اند و من هم چاره ای جز کمک ندارم. قرار شد مسائل فنی را با مهندس ترابی فرد(ورودی سال ۱۳۴۸ برق دانشگاه صنعتی شریف) همآهنک کنیم و مسائل مالی راهم  به دیگران واگذاریم.
خلاصه مطلب اینکه من ( رییس هیات مدیرهء یک شرکت مهندسی مشاور) به عنوان مشاور خصوصی با ساعتی ۷۰۰ تومان در طرح توسعهء نیشکر و صنایع جانبی به طور پاره وقت مشغول کار شدم. این در حالی بود که ما در شرکت خودمان در همان روزها یک نقشه کش سیویل استخدام کرده بودیم و ساعتی ۷۰۰ تومان به او حقوق میدادیم. فرق معامله در این بود که از ۷۰۰ تومان من ۱۰ % به عنوان مالیات علی الحساب کسرمی شد در حالی که ۷۰۰ تومان نقشه کش ما خالص بود و مالیات آن را هم خودمان میپرداختیم. در هر حال طرح دولتی بود و آنطور که من اطلاع یافتم برای همین مبلغ هم از انواع تبصره ها و اختیارات هیات مدیره استفاده شده بود. البته من با این کار عمق "نبوغ اقتصادی" برقی ها را به نمایش گذاشتم که تا آن هنگام کشف نشده بود. همه می دانستند که بچه های برق دانشگاه صنعتی نه تنها در زمینهء تخصصی برق بلکه در زمینه هایی نظیر مدیریت، ریاضی، فوتبال، بسکتبال، شطرنج، پینگ پنگ، کشتی، نقاشی، مجسمه سازی، شعر، نویسندگی، فلسفه، سیاست، عرفان، معلومات عمومی، فیلم سازی، آواز، گویندگی، طنز، استادی دانشگاه های معتبر جهان و ... سر آمد روزگار هستند ولی "نبوغ اقتصادی" را من برای اولین بار در این طرح به نمایش گذاشتم.

بگذریم، گذشت تا بررسی پیشنهاد های مناقصه شکر فرا رسید. برای اینکار فرصتی صد روزه داشتیم. متخصصین مختلف در رشته های مورد نیاز را گرد هم آوردیم و کار شروع شد. هر روز یک یا چند بیت شعر روی تابلوی اعلانات و روی دیوار اتاقها میزدیم که تعداد روزهای باقی مانده تا پایان مهلت بررسی را به دوستان گوشزد کنیم وضمن ایجاد انگیزه، محیط هم از حالت خشک و خسته کننده خارج شود.

یک روز مهندس شاهین ( از فارغ التحصیلان مکانیک دانشگاه صنعتی شریف) پیش من آمد و گفت تو که شرکت خصوصی داری از حال ما کارمندان بیخبری. در اینجا هر روز ما را با یک وعده سرگرم می کنند و هیچگاه هم این وعده ها عملی نمی شود. بیا و یک طنزی برای اینها بگو تا لا اقل دل ما خنک شود. سپس، سفرهء دل خود را باز و وعده های عملی نشده هیات مدیره رایکی پس از دیگری بازگو کرد.

شب در خانه طنز "دادنیها" را به همین مناسبت نوشتم. روز بعد زحمت تایپ آنرا هم خانم توزالت منشی مراکشی الاصل ما کشید و روی تابلوی اعلانات ظاهر شد. شاهین یک نسخه از آن را هم بدست دکتر افشاری داد. دکتر افشاری هم شعر را به جلسهء هیات مدیره برد و خطاب به اعضای هیات مدیره طرح توسعهء نیشکر (که دیگر به "شرکت توسعهء نیشکر و صنایع جانبی" تغییر نام داده بود) گفت این شعر را بخوانید و ببینید با این خلف وعده ها چه بر سر بچه های ما (منظور مهندسین بخش صنعت شرکت توسعهء نیشکر) می آورید.

این طنز را در ادامه پست میکنم و امیدوارم دوستان بی تربیتی شاعر را به با تربیتی خود ببخشند