۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

شریک جرم




در یکی از روز های بهاری سال ۱۳۵۲ از طرف اتاق کوه دانشگاه یک کلاس آموزش سنگ نوردی ترتیب داده شده بود که تعداد زیادی از بچه های قدیم و جدید کوهنورد در آن شرکت داشتند.من هم برای ارتقای مهارت های خود در صعود فنی در این برنامه شرکت کردم. یکی دیگر از کسانی که در این برنامه شرکت داشت از همدوره ای های ما در دانشکدهء برق بود و از دوستان بسیار نزدیک من. وی اگرچه اهل مشهد بود ولی از نظر مردانگی و مروت، نوعدوستی و فتوت، هوش و ذکاوت، از خود گذشتگی و شجاعت و بطور خلاصه در کلیهء صفات حسنه چیزی از اصفهانی ها کم نداشت. حتی در یک زمینه اضافه هم داشت و آن هم بزنم به تخته -چشم حسود کور- از جهت هیکل بود که به اندازهء یک سر در ارتفاع و به اندازهء یک شانه درعرض بر من می چربید. ( امیدوارم کاظم جلالی از نظر ارتفاع اعتراضی نداشته باشد.)


نام او مهدی بهاریان بود و از سال ۱۳۵۰ ، زمانی که برای اولین بار در خوابگاه به اتاق ما آمد و زبان باز نکرده پاسخ شنید "خاموش مرتجع"، دوستی ما آغاز شد و تا سال ۱۳۵۴ که دست تقدیر میانمان فاصله انداخت، ادامه یافت. قضیهء خاموش مرتجع را باید در فرصتی دیگر توضیح دهم، فعلا" بر می گردم سر اصل موضوع یعنی شریک جرم.

کلاس آموزش سنگ نوردی قرار بود در محل سنگ مریم برگزار شود که در دامنهء توچال زیر پناهگاه شیرپلا قرار داشت. این سنگ هر ساله میزبان گروه های زیادی از علاقمندان سنگ نوردی بود.

در آن روز پس از رسیدن به سنگ مریم و خوردن صبحانه، بچه ها به گروه های مختلف تقسیم شدند و آموزش ها شروع شد. ضلع شمالی سنگ مریم شیبی بیش از نود درجه دارد که اصطلاحا" به آن شیب منفی می گویند. برای صعود چنین شیب هایی، سنگ نورد در واقع به نوعی از سنگ آویزان می شود و با کوبیدن میخ های مخصوص در شیارهای سنگ خود را بالا می کشد. سنگ نورد برای جلوگیری از سقوط، طنابی را که به بدن خود متصل نموده از حلقه هایی بازشو (به نام کارابین) که به میخ ها متصلند، می گذراند. سر دیگر طناب در پایین سنگ در دو دست حمایت چی به گونه ای قرار می گیرد که بخشی از طناب با پشت او تماس دارد.

من اولین داوطلب صعود از شیب منفی بودم و مهدی هم رسم دوستی را به جا آورد و داوطلب شد که طناب حمایت من را در دست های پر توان خود گیرد. سنگ مناسبی پیدا کرد تا پارا حمایل سنگ کند. طناب را از پشتش رد کرد و با دو دست از دو طرف محکم گرفت.

من اگرچه تجربهء قبلی کوهنوردی و سنگ نوردی داشتم لیکن این اولین بار بود که صعود از شیب منفی را تجربه می کردم. به همان دلیل سابقهء قبلی، تند شروع به صعود کردم و با آرامش و انعطاف بدنی مناسبی به کوبیدن میخ و بالا رفتن ادامه دادم. در جریان صعود، سنگ نورد با هر میخ جدیدی که می کوبد، کارابینی به آن متصل کرده و از حمایت چی میخواهد تا طناب حمایت را شل کند. سپس طناب را از کارابین جدید میگذراند تا یک گام به بالای سنگ نزدیک تر شود. اینکار را ادامه میدهد تا به بالای سنگ برسد. بعد از او سایر کوهنوردان می توانند از همان میخ ها استفاده کرده و خود را به بالای سنگ برسانند. نفر آخر در حین صعود میخ ها را در می آورد تا در محل دیگری مورد استفاده قرار گیرد.

من در ادامهء مسیر به میخی برخوردم که از قبل در شکاف سنگ جامانده بود. بر خلاف میخ های استاندارد که ساختمانی فنری دارد، و ضمن داشتن استحکام در شکاف سنگ، در آوردن آن هم مشکل نیست، میخ مزبور با استفاده از نبشی (توسط بچه های دانشگاه خودمان) ساخته شده بود.و فنریت نداشت.در نتیجه باید محکمتر کوبیده می شد تا بتواند تحمل وزن کند.از آن طرف در آوردن آن هم چندان ساده نبود. میخ مورد بحث آنچنان محکم در شکاف سنگ فرو رفته بود که کسی نتوانسته بود آن را در بیاورد. در هر حال برای من غنیمت بود چرا که نیازی به پیدا کردن محل مناسب برای کوبیدن میخ نداشتم. لذا کارابین را به همان میخ انداختم و خود را بالاکشیدم برای کوبیدن میخ بعدی.

میخ بعدی را هم بلافاصله کوبیدم و باز خود را بالاکشیدم تا میخ بعدی را بکوبم. محل مناسبی برای میخ بعدی پیدا کردم ولی هر چه کردم دستم به آن نقطه نرسید. ده سانتی کم آورده بودم. با خود می گفتم چه می شد اگر این دست ده سانت بلندتر بود. حدود ده سانت پایین تر از آن شکاف تنگی وجود دشت که برای کوبیدن میخ مناسب نبود. در هر حال چاره ای جز این نداشتم که میخ را در محل نامناسب بکوبم. بدلیل تنگ بودن شکاف، بیش از نیمی از میخ در شکاف نرفت. این در حالی است که طبق اصول سنگ نوردی  حد اقل دو سوم میخ باید در شکاف سنگ درگیر باشد.از آنجا که بنظر نمی رسید چارهء دیگری باشد، کارابین را به میخ وصل کرده و جهت حصول از محکم بودن آن بتدریج وزن خود را روی آن انداختم. بنظر می رسید محکم باشد. دل به دریا زدم و به مهدی گفتم طناب حمایت را شل کن. طناب را به داخل کارابین انداختم و نگاهی به بالا انداختم. یکی دو میخ دیگر لازم بود تا به بالای سنگ برسم. خود را بالا کشیدم تا میخ بعدی را بکوبم که به یکباره میخ در رفت و من به طرف پایین سقوط کردم. در اثر ضربه ناشی از وزنم ، میخ بعدی هم در آمد و سقوط ادامه یافت. میخ بعدی همان میخی بود که از سال قبل جا مانده بود و آنچنان محکم بود که حتی ضربهء ناشی از سقوط من هم نتوانست آن را از جا بکند. مثل پاندول در بین زمین و هوا آویزان ماندم، چرا که طناب حمایت آن پایین در دست های پرتوان مهدی بود که با قدرت طناب را چسبیده بود. ضربهء ناشی از سقوط من هم نتوانسته بود او را از تعادل خارج کند. اگر کسی هم وزن خودم به حمایت نشسته بود چه بسا که در اثر ضربه به هوا بلند میشد. یا طناب را از دست میداد.

اگر فاصلهء میخ هارا حدود ۸۰ سانت تا یک متر فرض کنیم، و طول طناب از بدن من تا آخرین میخ را هم همین قدر تخمین بزنیم، این بدان معنی است طناب باید دو و نیم تا   سه متر آزاد شده باشد. یعنی من باید حدود ۵ تا شش متر سقوط کرده باشم. این در صورتی است که طناب روی بدن مهدی سر نخورده و بدن او در اثر ضربه جا به جا نشده باشد.

 البته در وضعیت پاندولی، من عمق فاجعه را آنگونه که بچه ها می دیدند درک نکردم. برای من همه چیز گویی در یک لحظه اتفاق افتاد. ولی بچه ها کنده شدن میخ ها را دیده بودند و تصور میکردند که همهء میخ ها یکی پس از دیگری کنده خواهد شد. در هر حال حالت پاندولی خود را بیشتر کردم تا به دیواره برسم و طناب حمایت را بگیرم. رکاب را به نزدیکترین میخ انداختم و شروع به بالا رفتن کردم. مربی ما که روی سنگ دیگری با فاصله ایستاده بود فریاد زد که ادامه می دهی یا میایی پایین. گفتم چیز زیادی نمانده ، ادامه میدهم. از میخ های موجود بالا رفتم و بلافاصله کار میخ کوبی را ادامه دادم تا به همان نقطه ای رسیدم که ده سانت کم آورده بودم. این بار با کمال تعجب و نا باوری دوستانی که شاهد ماجرا بودند بر ده سانت کوتاهی دست فائق آمدم و میخ را در محل مناسب کوبیدم. و پس از آن با یکی دو میخ دیگر به بالای سنگ رسیدم.

در بالای سنگ تعدادی از بچه ها آمده بودند تا مرا در آغوش گیرند. من انتظار چنین وضعیتی را نداشتم. بچه ها یکی پس از دیگری مرا در آغوش میگرفتند. اشک شوق را در چشمان برخی از آنها مشاهده کردم. تازه متوجه شدم که چه خطری از سرم رفع شده است!

یادم نمی آید که آیا از مهدی تشکر کردم که با تحمل ضربهء وزن من و شل نکردن طناب حمایت مرا از مرگ حتمی نجات داد یا نه. تعجبی ندارد اگر تشکر نکرده باشم، چرا که آنقدر وقت به بذله گویی گذرانده بودیم که دیگر جایی برای صحبت جدی باقی نمانده بود.

در هر حال به قول قدیمیها ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. من در همین جا رسما" از این دوست عزیز جهت نجات جان خود تشکر می کنم. اگر چه به قول خودش تعمیرات اساسی کرده و موتور پایین بالا گذاشته، امیدوارم سالهای سال سلامت باشد و سایه اش بر سر فرزندان مستدام بماند.

در پایان باید واقعیتی که ممکن است از دیده ها مخفی مانده باشد را نیز یاد آور شوم و آن اینکه ایشان با شل نکردن سر طناب و نجات جان من در کلیه جنایاتی که اینجانب در حق بشریت مرتکب شده, میشوم و خواهم شد سهیم بوده، هست و خواهدبود و بهیچوجه نمی تواند سهم خود در جنایات مزبور را منکر شود.


 

شهریور ۱۳۹۰ 

 
 

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

در محضر ابن قارون

 
 

همچنانکه در "کتاب الوجه" به قرائت مراسلات ماضیه در "تار عنکبوت عرض عالم " که به اختصارش  " تار ع  ع  ع " خوانند اشتغال داشتم، مرسله ای از ابن قارون رؤیت کردم  که ما را به جملهء  موجزی مفتخر و خستگی جسم و جان مختصر نمود. در زمان ، یاد ما از بیداد زمان گذشت و قطعهء زیر قلمی گردید:

سرمایهء ما همین اساتیدی هستند که هر ازگاهی بنده نوازی کرده چند خطی می فرستند. استاد محمد ابن قارون هم از این قاعده مستثنی نیست، هر چند در جمله ای کوتاه بنویسد: " تو و فرهادت خوش باشین و خرم"

جهت اطلاع دوستان جوانی که نام استاد محمد ابن قارون را از اجدادشان شنیده، حضرتش را ندیده، و فیوضاتش را نفهمیده اند، لازم دانستم که شرحی از تلمذ در محضر استاد را به "اوراق خاطرات" بیافزایم.

 
 

ابن قارون از علمای ما قبل تاریخ - به اعتباری ما قبل انقلاب - بود که در علم العلوم ید طولایی داشت و درتهذیب احوالات نفس طریقتی اولی. نگارنده مدتی در محضرش از ارسطو تا کانت را  تلمذ نمود و در احوالات نفس تفحص. اگر چه حجرهء کوچکی داشت، لیکن طالبان حقیقت اولی در صفی مجازی در کویش به زیارت مایل بودند و در انتظار تا به درک او نایل آیند و همچو حضرتش  در سیر و سلوک کامل. 

 
 

محشر کبری است سر کوی دوست

جان به فدای خم آبروی دوست.

 
 

حجره اش مختصر بود بی زرق و برق به ابعاد کمتر از یک ذرع در دو  ذرع و ظرفیت بیش از دو طلبه را نداشت. اگرچه در ارتفاع دو و نیم ذرعی از زمین قرار داشت، ولی در مرتبهء سوم بود و طلبهء علم می بایست از مرتبهء اول و دوم بالا می رفت و در مرتبهء سوم در خدمت استاد می نشست. گویا می خواست، به شاگرد بفهماند که اگر طالب نیل به اعلی علیین هستی، می بایست هر یوم اندکی به مرتبهء خود بیافزایی. ارتفاع حجره را دلیل دیگری هم بود و آن اینکه نمی بایست از استماع محاجهءما یار بهترین را حرجی افتد و اغیار کمترین را - به خبر چینی - فرجی.

ارتفاع حجره به طالب علم القاء می نمود که نقطهء کوچکی بیش در عالم وجود نیست و جز اتکای بی ثباتی در راه سلوک به  اعلی علیین ندارد و هر لحظه می تواند با سر به اسفل السافلین سقوط کند.

 
 

همدرس حقیر در محضر ابن قارون طلبهء جوانی بود اهل قزوین بنام جواد. وی که سالها قبل در قریه طرشت با نحله ای از اجتماعیون عامیون حشر و نشر داشت به جواد جوجه معروف بود تا با جواد دیگری که با هیئت بزرگتر به دست خر الشعراء مشهور بود(اگر چه ضابط الشعراء بر وی روا تر) اشتباه نشود. در همان حوالی جواد دیگری هم ادعای جوادی داشت و به جواد یره معروف بود (اگر چه بعد ها به ضیاء الصنایع مشهور شد) و از آواز خوانی خود مشعوف.

آی یره یره یره.... 

 
 

از آنجا که اینهمه جواد فی الواقع اسد اندر اسد را بخاطر متبادر می نمود، ابن قارون او را بنام ملا جواد قزوینی ملقب نمود. ایشان نگارنده را نیز بی نصیب نگذاشت و به اراده او لقب میرزا مسعود کاشی مرا به یادگار ماند. 

 
 

بر خلاف من که سابقه در علم کهربا داشتم، پیشینهء ملا جواد کیمیا گری بود. پس از تحمل مشقات در مراتب کیمیاگری خدمت استاد رسیده بود تا به عرض برساند که:


 

از طلا گشتن پشیمان گشته ایم

مرحمت فرموده ما را مس کنید.


 

نگارنده هم از باب ادب خدمت استاد رسیده و گفت:


 

اگرچه کاشی ام و جمله کهربا کارم

به خال رهروی علم العلوم بیمارم


 

استاد از افلاطون و ارسطو آغاز کرد و پرتوی از اشراق افلاطونی را بما نمایاند و جرعه ای از مشرب مشاء ارسطویی بما چشاند.


 

گفت ز ماهیت مشائیان

نقش به دیوار ز اشراقیان


 

حکمت اشراق کم از عرش نیست

چونکه ورا هیچ بجز نقش نیست


 

نگارنده که بابت ارادت به معلم ثانی به مشرب مشاء تعلق خاطر بیشتری داشت ناگهان خود را در مکتب اشراق غوطه ور دید.


 

اشراق فلاطونی ، دیوانه ترم کرد

مشاء ارسطویی ، از سر بدرم کرد


 

و آن هنگام که سخن به برهان وجود آگوستین قدیس رسید،


 

گفت وجود ارجح موجود بین

عارض او بین همه فرش زمین


 

استفاده از محضر ابن قارون دیری نپایید. امواج انقلاب بدوا" حجره اش را به اعتبار اولویت واقعیت عینی بر حقایق ذهنی ( و پس از چند صباحی به دلیل تمامیت خواهی بخشی از واقعیت عینی) تعطیل ، و در زمان پرونده اش در اتاق تمشیت تکمیل و در عزلت نشینی اش تعجیل به عمل آمد.

راقم این سطور نیز که مدتی را به عزلت گذرانید، مدت ها از مصاحبت ابن قارون و ملا جواد محروم و در خلوت خود مغموم ، به کشف و شهود مرسوم پرداخت تا اینکه بر وی مسموع افتاد که در بلاد فرنگ علم کهربا در اولویت است و کهرباگران را وفور نعمت.


 

آن شنیدسی که در اقصی دور 

کهرباگر سور و ساتش جفت و جور؟


 

از این رو رخت سفر بربست و در شمال شهر (نورت یورک) تورونتو در منطقه ای بنام بید آباد (ویلو دیل) رحل اقامت گزید که فاصلهء چندانی از خار تپه (تورن هیل) نداشت. پس از مدتی غور در بازار استخدام و تفحص مدام، در شهر بلوطستان (اوک ویل) در بیست فرسنگی بیدآباد به کار کهرباگری مشغول شد.

در تعطیلات جمعه که در بلاد فرنگ با دو روز تاخیر در یوم یکشنبه برگزار می شود، با گذر از خار تپه به قهوه خانهء قنبر در تپهء غنی آباد (ریچموند هیل) می رفت تا ضمن غور در احوالات نفس، نشانی از ابن قارون و ملا جواد بیابد.

سالها گذشت تا به یمن " کتاب الوجه" در "تار ع ع ع" ابتدا ابن قارون را در بوستون از بلاد شمالی ایالات متحده یافت و سپس ملا جواد را در محال قزوین.

علی ایحال، هر چند حجرهء استاد همچنان تعطیل، لیکن صف طلاب علم العلوم همچنان در تطویل، "کتاب الوجه" پر از افاضات جمیل و مراسلات کهربایی پر از اشارات بی بدیل. ابن قارون موش مصنوعی در دست، از قلم نی چوبین گسست، لوح سنگی وانهاد تا خویش را با لوح فرنگی آشنا کناد. حضرتش می رود تا انگشتان بر صفحه کلید نشاند و داد سالک مظلوم از تقدیرنه چندان محتوم ستاند.


 

تمت ۱۷ شهر امرداد سنهء ۱۳۹۰

کتبه بارق المهندسین میرزا مسعود کاشی.

   
  

 
 

۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه

کودکانه


 

رقصان به روی صفحه کلید است،  

انگشتهای من.

اندیشه لیک،

نوشیده یادمان می از ساغر خیال، 

بسته است راه پنجگانهء حس را. 

چشمان به ژرفنای مانیتور،

جز خاطرات بوسهء دزدانه 

                                   - پشت بام،

پنهان به پشت ملحفهء روی بند رخت، 

در سالهای دور، 

نمی بیند.



مسعود - ۱۳۷۴


۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

خاطرات امروز


 

یکی از دوستان که بعد از حدود سی سال بی خبری مرا از طریق اینترنت
پیدا کرد برایم چنین نوشت:


 

درودی و سرودی بسیار.

 خرسندم که سرانجام تو را در جایی از این جهان،دست ِ کم از راه ِ فیس بوک و رایانه پیام، پیدا کرده ام. بد نیست بدانی که همراه ِ زندگی ام،نسرین، تو را می شناسد. من ناگزیرم سلام ِ او را هم برسانم! به امید ِ روزهای ِ خوشتر و شادتر. با مهر و دوستی. 

فرهاد


 

من هم که رفتم توی همان حال و هوای سی سال پیش ، فراموش کردم که به مناسبت سن و سال باید کمی سنگین رنگین تر خوش و بش کنم و در جوابش نوشتم:


 

نسرین تو گر همی شناسد مارا،
من نیز همی شناسم او را جانا،
خواهی تو دلیل ادعایم ؟ بشنو،
"نونی" به سرش نهاده "نونی" بر پا.
ضمنا اگر گفت من با کسی حساب شوخی ندارم ، یک جوری به من برسان تا با یک شعر جدی ، ماست مالی کنم.


 

تاکنون عکس العمل شریک مربوطه به من ابلاغ نشده. اگر مدتی از من خبری نشد، بدانید یا با لنگه کفشی (پاشنه بلند ) تصادف نموده ، و یا از ترس تصادف با آن زندگی زیرزمینی اختیار کرده ام.

  ۲۵ جولای ۲۰۱۱


 

۱۳۹۰ تیر ۱۶, پنجشنبه

اقلید در نارنجستان


 

یاد برنامهء نوروز گرامی بادا

یاد آن روز گرامی بادا

چادر و شمع شب افروز گرامی بادا

 یاد آن روز گرامی بادا


 

چادر و خیمه به شب دامن البرز خوش است

یاد مسعود و فریبرز خوش است

یاد یکرنگی دیرینهء ما

یاد آن روز گرامی بادا


 

گر چه نوروز بد و خلق همه دست افشان

این یکی خانهء آن یک مهمان

لیک ما را نبد از ترک ولایت پروا

یاد آن روز گرامی بادا


 

شهر اقلید نبد هیچ چو شهر من و تو 

نبدم عیدی و نی ماهی پلو

شهد و شیرینی ما بود سرود زیبا

یاد آن روز گرامی بادا


 

یاد آن روز که خواندیم دلی با ما بود

زهره آن یار پری سیما بود

باز خواندیم و ندیدیم وصال او را

یاد آن روز گرامی بادا


 

یاد باد آنکه شبی را به حسینیه شدیم

شام خوردیم و در آن خسبیدیم

صبح از خادم دلگیر رسید این فتوا

یاد آن روز گرامی بادا


 

گفت هر چند حبیب است به حق ابن سبیل

لیک بشنو ز من این بانگ رحیل

چون حسینیهء ما نیست دگر جای شما

یاد آن روز گرامی بادا


 

حیف از آن نیست که از بارگهش رانده شدیم 

مشرکی ، کافرکی خوانده شدیم

نیست باک ار چه که زندیق بخواند ما را 

یاد آن روز گرامی بادا


 

از حسینیه روان سوی نوک قله شدیم

خسته و کوفته فی الجمله شدیم

راه دشوار و چه خوش وزن بود کولهء ما

یاد آن روز گرامی بادا


 

کوله ای پر ز کواکر بدم و ماهی تن

نظرم نیست دو تن یا که سه تن !!

لیک عباس بنالید ز ثقل حلوا

یاد آن روز گرامی بادا


 

آن فرو سوخته حلوا شکرک چون زده بود

چرب و شیرینی اش ار چه دل اغیار ربود

اشتها بر شده بر سفره چو ترمز حلوا

یاد آن روز گرامی بادا


 

به ره قله برفتیم و زمانی بگذشت

مهدی مشهدی ما بنشست

نه به تهدید و به تطمیع نه استاد به پا

یاد آن روز گرامی بادا


 

از چنین واقعه سی سالی وپنجی بگذشت

کوه پیمایی ما هم شده محدود به دشت

چونکه تحلیل برفته است ز ما قوه و نا

یاد آن روز گرامی بادا


 

شانس شد یار که عباس مرا شد مهمان

بردمش شهرک نارنجستان

باش در جنگل تک صخره شدم ره پیما

یاد آن روز گرامی بادا

 
 

راه رفتیم و از این خاطره ها حرف زدیم 

یاد اقلید نمودیم و جوانان قدیم

این همه خاطره بد حاصل آن زمزمه ها

یاد آن روز گرامی بادا



 



۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

خاطرات دانشجویی (۳)


روزهای پایانی اسفند ۱۳۵۲ روزهای پر مشغله ای برای اتاق کوه دانشگاه بود. برای تعطیلات نوروز ۱۳۵۳ برنامه ای ده روزه تدارک دیده بودیم برای صعود به تعدادی از کوه های استان فارس از جمله کوه سفید( کوه بل که بلند ترین قلهء استان فارس است) در  جنوب اقلید و چند قلهء دیگر در بخش های سوریان و جشنیان. برای اینکه برنامهء بدون درد سری داشته باشیم تعدادی از کوه نوردان آماتور(!!)  را فرستادیم به قلهء قارون در خوزستان دنبال نخود سیاه و ده دوازده تن از کوهنوردان حرفه ای (!!) را برای برنامهء خودمان گذاشتیم. در آن روزها جلسات متعددی برای تقسیم کار، تدارکات اولیه و هماهنگی های لازم برگزار می شد. قرار بود برای ده  روز غذا همراه داشته باشیم. بهمین دلیل نان معمولی، نان خشک، انواع کنسرو، کواکر ( که با آب گرم به یک آش مقوی فوری تبدیل می شد) و خرما تهیه می کردیم تا بین افراد مختلف توزیع شود تا کوله ها سنگینی متعادلی داشته باشند. مادهء غذایی مهم دیگری هم که لازم داشتیم حلوا بود. حسن حلوا در این بود که اولا غذای بسیار انرژی زایی بود که در سرمای کوه می توانست مورد استفاده قرار گیرد، و ثانیا براحتی قابل تقسیم برای وعده های مختلف غذایی در کیسه های پلاستیکی بود و برای هر وعده غذا می توانستیم یک قسمت را استفاده کنیم.

تا اینجا قضایا به طور عادی پیش می رفت تا اینکه حلوا برای بسته بندی و توزیع به اتاق کوه آورده شد. مقدار زیادی حلوا برای مصرف ده روز گروه تهیه شده بود که به دلیل مشکلی در فرایند پخت، بکلی شکرک زده بود. دانه های شکر در حلوا مثل الماس می درخشید. در هر صورت  چاره ای جز قبول وضع موجود نبود. اتفاقا همین حلوای شکرک زده کلی کمکمان کرد.

جریان از این قرار بود که در برنامهء مزبور اشتهای بچه ها باز شده بود بطوری که پس از صرف غذای مربوط به هر وعده، هنوز همه گرسنه بودند.در نتیجه یک وعده غذای دیگر را هم سر سفره می آوردیم. البته چون قرار گذشته بودیم که برنامه را سریع تر اجرا کنیم، بنظر نمی رسید با کمبود غذا مواجه شویم. با اینحال تنها حلوای شکرک زده بوه که با شیرینی بیش از حدش، احساس گرسنگی را از بین می برد. به همین دلیل بچه ها اسم آنرا ترمز گذشته بودند چون اشتهای بچه ها را ترمز میکرد. به این ترتیب در هر وعدهء غذا به اندازهء دو وعده غذا سرو می شد و سر آخر هم می گفتیم ترمز را بیاور و بچه ها با خوردن مقداری از حلوا سیر میشدند.

در طول برنامه های کوهنوردی، برای خواب در شب معمولا بدنبال محلی برای اطراق می گشتیم. محل مناسب برای اینکار معمولا مدرسه بود.  در این برنامه اولین مقصد اقلید بود که در نزدیکی کوه سفید قرار داشت. غروب گذشته بود که به اقلید رسیدیم. درست شب عید، که همه در تدارک جشن چند هزار سالهء نوروز بودند یک گروه خشن از مینی بوس پیاده شدند و در شهر بدنبال محل اطراق می گشتند. ظاهرا اعتراض به وضع موجود ما را تا بی توجهی به سنت ها هم کشانده بود. البته جای این جملهء معترضه اینجا نبود، ولی چه کنیم با این قلم که وقتی موضوعی را شروع می کنی خودش هر کجا بخواهد میرود و تو را هم با خود می کشد. ولی من این جمله را همین جا قیچی می کنم و تفصیل قضیه را به علما وا می گذارم. 

در هر حال یکی از بچه ها حسینیه ای در آن حوالی پیدا کرد و قرار شد شب را در آنجا سپری کنیم و فردا صبح به سوی قله رهسپار شویم. کسی در حسینیه نبود. هنگامی  که وسایلمان را از کوله ها در می آوردیم خادم حسینیه سری به آنجا زد ولی خیلی زود رفت. شام سریعی آماده کردیم که زود بخوابیم تا هم خستگی سفر را از تن بدر کنیم و هم صبح زود بیدار شویم و صعود را آغاز کنیم. همان طور که گفتم  قرار گذاشته بودیم برنامه را ضربتی اجرا کنیم، یعنی برنامهء ده روزه را پنج روزه تمام کنیم.

صبح خیلی زود بیدار شدیم و پس از خوردن صبحانه، مشغول جمع و جور کردن وسایل بودیم که سر و کلهء خادم و یکی دیگر از اعضای هیات امنای حسینیه پیدا شد. ایشان شدیدا به خوابیدن ما در حسینیه اعتراض داشت و میگفت این عمل شنیع از مسلمان بعید است. کافر حربی هم چنین کاری نمی کند. ما که متوجه نشدیم کجای کار ما جنایت محسوب می شد.حدس زدیم آنها فکر می کنند ما می خواهیم کل تعطیلات نوروزی را آنجا پلاس شویم. نمی دانستند که ما در حال رفتن هستیم و بنا نداریم شب به آنجا برگردیم. برایشان توضیح دادیم که قصد ماندن نداریم. آنها هم با دیدن جمع و جور کردن وسایل باورشان شد و کمی آرامتر شدند. ما هم بلافاصله به راه افتادیم تا از برنامه عقب نمانیم.

از آن سفر سی و پنج سال گذشت و در سال ۱۳۸۸، یکی از دوستان همنورد بنام عباس موسوی به تورونتو آمد و قرار شد در آخر هفته همدیگر را ببینیم. اتفاقا، در همان آخر هفته، بر و بچه های انجمن فارغ التحصلان دانشگاه صنعتی یک برنامهء پیاده روی درجنگل تک صخره ( که در گویش محلی به آن منو کلیف می گویند) در بخش نارنجستان (ایضا اورنج ویل) ترتیب داده بودند. عباس را به آن برنامه دعوت کردم و او هم با خوشحالی پذیرفت. 

در طول این برنامه صحبت های زیادی از خاطرات دوران دانشجویی شد، از جمله برنامهء نوروز ۱۳۵۳ و حلوای شکرک زده. جالب اینجا ست که می گفت کولهء من از همه سنگینتر بود چون حلوا ها همه در کولهء من بود. البته قبل از سفرکوله ها را متعادل می کردیم، ولی چون حلوا ها فقط به عنوان ترمز استفاده می شد، مقدار زیادی از آن تا آخرین روز باقی بود.

با توجه به رد و بدل شدن خاطرات و زنده شدن خاطراتی که به فراموشی سپرده شده بود شعری به ذهنم رسید که بعد از سفر آن را یادداشت کردم. امیدوارم بزودی فرصت تایپ کردن آن را بیابم و برایتان پست کنم. در این حال از دوستان عزیز درخواست دارم اگر خاطراتی از آن سفریا سفر های مشابه دارند، ارسال کنند تا به آگاهی سایر دوستان هم برسد.

از آنجا که عکسی از این برنامه در دسترس ندارم، عکس گروه کوهنوردان آماتور(!!) که به کوه قارون رفته بودند را ضمیمه می کنم.
 
آن بالا عکسی از کوه بل را می بینید که از وبلاگ "روز نوشت" عاریه گرفته ام.

مسعود پرچم کاشانی



 

۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه

غزل (۵)


 

 آن  پریچهر کمان  آبروی  مه  پیکر  رام،

چشم  پر غمزهء  خندان لب  باریک  اندام


 

جام  در دست   خرامان  به  سراغم  آمد

گفت  بر   پیر  خراباتی   ما   باد   سلام


 

ساغری باده  به من داد و به نجوایم  گفت

جمله می نوش  که  این  است  دوای  آلام


 

گفتمش عکس رخت چونکه دراین جام افتاد 

جرعه ای نوشم  از آن  تا شود  ایام  به کام


 

چشم  شهلای  تو  بر دختر  رز  می بینم

چونکه آغاز ره اینست چه باک از فرجام


 

آهوی  عشق  که  از هر بت  صیاد  رمید

از  کمند  سر  زلف  تو  بیفتاد  به  دام


 

چه شود  آن  لب  لعلت  نگرم لختی چند

هم به گیسوی  سیاه  تو زنم  چنگ  مدام


 

گفت دل هیچ مرنجان و براو خرده مگیر

کار دل خواسته در مذهب ما نیست حرام


 

هرچه خواهی کن و از عاقبت اندیشه مکن

رند را در همه  احوال  چنین  است  مرام

  
مسعود