۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه

غزل (۵)


 

 آن  پریچهر کمان  آبروی  مه  پیکر  رام،

چشم  پر غمزهء  خندان لب  باریک  اندام


 

جام  در دست   خرامان  به  سراغم  آمد

گفت  بر   پیر  خراباتی   ما   باد   سلام


 

ساغری باده  به من داد و به نجوایم  گفت

جمله می نوش  که  این  است  دوای  آلام


 

گفتمش عکس رخت چونکه دراین جام افتاد 

جرعه ای نوشم  از آن  تا شود  ایام  به کام


 

چشم  شهلای  تو  بر دختر  رز  می بینم

چونکه آغاز ره اینست چه باک از فرجام


 

آهوی  عشق  که  از هر بت  صیاد  رمید

از  کمند  سر  زلف  تو  بیفتاد  به  دام


 

چه شود  آن  لب  لعلت  نگرم لختی چند

هم به گیسوی  سیاه  تو زنم  چنگ  مدام


 

گفت دل هیچ مرنجان و براو خرده مگیر

کار دل خواسته در مذهب ما نیست حرام


 

هرچه خواهی کن و از عاقبت اندیشه مکن

رند را در همه  احوال  چنین  است  مرام

  
مسعود
 

۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

سحر


ضربه ای بر در خورد،

چرخش تند کلید،

و سپس نالهء خشک لولا.

پاس بند است که خواب آلوده می گوید،

"خیز وقت سحر است،"

"خواب کافی است دگر." 


او نمی داند هیچ،

که ز شب تا به سحر لشگر خواب،

پشت دروازهء چشمم،

                 - هشیار،

به کمین ماند آنقدر،

تا که خود خوابش برد.

رختخوابم، پتوی سربازی

                           - آغوشی،

بهر گرمای تن من نگشود،

گوییا می دانست

آتش قرمز سیگارم را

                           - تا به سحر،

من مجوسم امشب.

 مرغ اندیشهء من کز سر شب،

از دل پنجرهء فولادین بیرون زد،

گه به صبح دگران سر می زد،

گه به شب، این شب ظلمانیمان بر می گشت،

مدتی راه به دشت سبز خاطره هامان می برد،

گرد شاخ گل مهتاب رخت،

شادمان پر می زد.

پاسی از شب بگذشت،

رو سوی پنجره کردم که مگر،

مرغ اندیشهء سر گردان را ،

سوی خود خوانم باز،

زهره را دیدم

                  - نرم،

روی دیوار خزید.

او که آرام آرام،

دور از چشم نگهبانان 

                           - تیز،

از حصار زندان 

بالا آمده بود،

لب دیوار نشست،

و به چشم سیه پنجره ام چشمک زد.

شوق دیدارش را،

طبل سینه ز تپش های دلم،

بانگ شادی برداشت.

گفتمش این شب طولانی را،

هیچ پایانی هست؟

با زبان نگهش

               - نور امید،

مژده ام داد که صبح،

لشگرش را پیروز،

پیش می راند و شرق،

ز آتش سوختن خیمهء شب،

غرق در نور شده است.

از تو پرسیدم ،

               - گفت:

دخترک را بیدار،

با دلش وسعت شور،

ایستاده به لب پنجره اش می بینم،

که نگاه نگرانش سوی دیوار بلند،

رو بدین سو دارد،

و نگاه شوقش سوی فلق،

پارهء سوختهء خیمهء شب می نگرد.


 "وقت تنگ است، معطل نکنی ، تند، سریع."

وقت تنگ است؟ چه می گوید این؟

ماهها رفته و سالی است که من،

خالی از خاطر طیبم ،

                        لیک از وقت پرم. 

در میان همهء همبندان،

ظاهرا از همه خوش "وقت" ترم.

هستم از زمرهء انگشت شماران  

                            - حبس در حبس کشان ، خوشوقتان.


"پس کجایی؟ تو چرا محو دل خویشتنی؟"

"وقت سنگاب تو کمتر شود ار دیر کنی."

به یقین می داند،

دست شستن چه صفایی دارد.

چه کسی می داند؟

که فضای سنگاب،

بر کسی کو شده محروم از آن،

گاه از جنگل پردار فرحبخش تر است.

درک این معنی دستیت چو من می خواهد،

                                              - بر آتش،

یا که دستیت چو او،

که به دستوری بر آتش دستم بدمد.

وه چه خوشبختی وقتی هر صبح،

از در بستهء سلول برون می آیی،

صورتی می شویی،

گاه از روزن سلول دگر،

صحبتی می شنوی،

آشنا می جویی.

فاش می گویم با خویش چنین:

وقت تنگ است کنون،

راست می گوید این.

زود سرپایی خود می پوشم،

و از پی اش لنگ زنان،

گام برمی دارم.


مسعود - ۱۳۶۲

 
 


 

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

دل مشتاق


دل من با من نیست،

چهچه چلچله ای آواره،

که به بامم پر زد، 

دل مشتاق مرا همره خویش،

سوی گلزاری دور،

چشمهء آب زلال، 

سبز فرش گلسنگ،

آبشار فرح افزای بلند،

گرد قطره افشان، 

بر سبکبال نسیم،

بازی قطره و نور خورشید،

پرتو قوس قزح، 

در دل درهء هفتاد و دو رنگ، 

سوی جولانگه عشق بلبل،

سوی بازیگه پروانه و گل،

سوی کوهستان برد.

سوی دلها پر مهر،

چهره های خندان، 

مردمان خوشبخت،

سوی منزلگه کار، 

کار در موطن همواره بهار، 

سوی آزادان برد.


 

     ***

در زمستانم سخت،

این منم، مانده به جا،

بی دل خویشتنم.

وین زمستان دمسرد،

هر گل مژده رسان را،

که جسورانه سر از خاک برون کرد، 

                                     - به سوز دم خویش،

غنچه نشکفته چه زود،

در جوانی افسرد.


 

     ***

دستهء زاغ سیاه،

 بر درختان، بی برگ،

در کنار کوچه می خوانند،

که دگر چلچله ای بر این بام، 

پر نمی یارد زد.

خاک دلمرده ز سوز سرما،

کی تواند یخ سخت،

از رخ خویش سترد؟


 

    ***

دیرگاهیست من اما
- هر صبح

چهچه چلچله را منتظرم.

زانکه باور دارم،

دستهء چلچله ها در راهند،

و به بامم خواهند،

در سحرگاهی خوش،

شادمانه پر زد.

آفتاب پر مهر،

از پس پرده برون خواهد شد.

قشر یخ اینک سخت،

حجم خود را خواهد،

در فراق سرما،

قطره قطره گریید.

خاک نمناک نفس تازه کنان،

دانه ها در دل خویش،

باز خواهد پرورد،

و گل مژده رسان از دل خاک،

سر جسورانه برون خواهد کرد.

دشتها رنگ به رنگ،

نقش ها خواهد خورد،

مرغکان مدهوش،

نغمهء شادی خواهند سرود.

مرغ بی تاب دلم، 

                    - اینک دور،

همره چلچله ها،

                    - پیک بهار،

خواهد آمد سویم،

و من او را خواهم،

باز بر سینه فشرد.


مسعود

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

داستان قیف و قیر




داستان قیف و قیر




دختر چل ساله  ترشیده   است  اما   پیر  نیست

                        گر چه زیبا  نیست  اما دل  از او  دلگیر  نیست

 
گر عروسش کردی و کردی  تو کدبانوی خویش

                        هان مخورافسوس چون خود کرده را  تدبیرنیست
  
باز صد رحمت براو چون خشک و تر سازد ترا

                         سیرسازد شوهراز زن خود ز شوهر سیر نیست

 
لیک  گر کارت  فتاد این جا  به آب  و فاضلاب 

                         خیس می سازند و هیچت چاره جز تبخیر نیست

 
کار تو  ترمز شود  هردم  در این  شرکت  مدام

                        خود روی  کارت  نگر بر تایرش  گلگیر نیست

 
گاه  مرئوس است  اندر مرخصی  گاهی  رئیس

                        از برای  مهر و امضاء  گه جوان  گه پیر نیست 

 
گاه  کاربن  نیست  تا  فرمی  برایت   پر  کنند

                         چون که  کاربن  شد  فراهم  کاغذ تحریر نیست

 
درب پارکینگ است بازازصبح تا شب، شب به صبح

                      چون که گاهی قفل نایاب است و گه زنجیر نیست

 
چون که خواهی سهم آش خویش گیری ازحساب

                       دیگ  خالی گشته  در آن جز یکی  کفگیر نیست

یادم   آید   داستان   قیف   و   آن   قیر   مذاب

                          چند روزی قیف نی، چندی بر آتش قیر نیست

 

 

مقدمه ای بر داستان قیف و قیر

 هنگام پست کردن غزل قبلی، ظاهرا لینک مربوطه کار نمیکرد. پس از اطلاع دوستان، به یاد داستان قیر و قیف افتادم. لینک را مجددا ارسال کردم و قول دادم که این داستان را برای شما هم تعریف کنم.

سال ها پیش لطیفه ای بر سر زبان ها بود از این قرار که تعدادی ایرانی پس از مرگ متوجه میشوند که جهنمی هستند. لیکن جهنم هم مثل همین جهان به کشور های مختلف تقسیم شده است. ایشان متوجه میشوند که برنامه از این قرار است که هر صبح با استفاده از قیف مقداری قیر مذاب در دهان هر کس می ریزند و تا صبح بعد کاری با آنها ندارند. در ابتدا هم از هرکس می پرسند که میخواهد در چه کشوری ساکن شوند. خلاصه یکی میگوید حالا که جهنمی هستم میروم فرانسه که حد اقل از مزایای جهنم استفاده کنم. دیگری میخواهد به هلند برود و الی آخر. این وسط یک نفر میگوید من به ایران میروم. همه بر او می شورند که در آن دنیا محرومیت در این دنیا هم محرومیت؟ مگر مغز در کله تو نیست؟ طرف جواب میدهد که واقعا که متوجه نیستید. در بلاد فرنگ هر صبح قبل از اینکه به محل قیر خوران برسید همه چیز آماده است. یک نفر قیف را در دهان شما می گذارد و یک نفر هم سهمیهء قیرتان را نه یک قطره کم نه یک قطره زیاد در آن می ریزد. مملکت خودمان را عشق است که یک روز قیف نیست یک روز قیر نیست، یک روز مامور قیر ریز در ترافیک گیر کردهء یک روز بچه دار شده، یابرای جلسه تعاونی مسکن به سالن اجتماعات رفته و از این قبیل. خلاصه اگر سالی یک بار قیر نصیبمان شود از بد شانسیمان بوده است.

در سال ۱۳۷۴ که سر و کارمان به شرکت آب و فاضلاب بوشهر افتاد، به عمق این داستان پی بردم. پروژهء سه ساله ای از طرف طرح ملی کاهش آب به حساب نیامده در وزارت نیرو به ما ابلاغ شده بود و قرار بود برای اولین بار در ایران، در شبکهء آب بوشهر به عنوان پایلوت اجرا شود. علیرغم بر خورد بسیار خوبی که مدیریت آن شرکت با ما و پروژهء ما داشت ولی در بسیاری موارد یک چیزی لنگ بود. از همه اسفناک تر چک های ماهانه ای بود که باید درمقابل فعالیتهای ما پرداخت میشد وبه روش  های مختلف با تاخیر مواجه  میشد.

از هنگامی که گزارش پیشرفت کار ماهانه و صورت حساب مربوطه را ارسال میکردیم تا وقتی که چک آن وارد حسابمان شود هفت خوان که هیچ ده دوازده خوان را باید طی میکرد. هر کدام از این خوان ها هم بنا به دلایل عدیده به تاخیر می افتاد. یک روز امضای فرم بدلیل مرخصی عقب می افتاد، گاهی کاربن تمام می شد. گاه کاغذ نبود. امکان خرید ملزومات اداری از بیرون هم نبود، زیرا از ساعت ۱۲ تا چهار بعد از ظهر تمام شهر تعطیل بود. دوستان ما هم در شرکت آب و فاضلاب بوشهر ساعت دو و نیم بعد از ظهر کرکره را پایین می کشیدند و می رفتند خانه تا فردا.

یک بار که داستان این نیست آن نیست کفرم را در آورده بود به دفترمان رفتم و دق دل خود را در قالب طنز "داستان قیف و قیر" بر کاغذ آوردم.

روز بعد آن را برای معاون شرکت آب و فاضلاب بوشهر خواندم. ایشان از طبع شعر من تعریف کرد و گفت آنرا به عنوان یادگاری نزد خود نگه میدارد. در عین حال مودبانه اولتیماتوم داد که بهتر است کسی در وزارت نیرو از این شعر خبردار نشود در غیر این صورت همین مختصر قیر هم از ما دریغ خواهد شد.

قبل از اینکه داستان منظوم قیف و قیر را به استحضار برسانم، لازم میدانم یک نکته را توضیح دهم. عده ای شایع کرده اند که فلانی نه تنها گرایش ضد فمینیستی دارد بلکه آن را در طنز خود هم آورده است. بنده در اینجا شدیدا صحت و سقم این ادعا را تکذیب و تایید کرده، اعلام میدارد که این گونه شایعات از طرف برخی عناصر کم قیر در شرکت مزبور دامن زده شده تا بر کمبود قیرو نبود قیف سرپوش بگذارند.

این شما و این هم داستان قیف و قیرکه در پست بعدی خواهد آمد.


 


 

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

غزل (۴)

 
 

نگار  من   چو  به   کاشانه   باز  می آید

غزاله  ای  است  که  گردن فراز  می آید


 

خوش آن که یار مرا دیده  نور باران  کرد

گلم  شکفت   که   آن  سرو   ناز   می آید


 

خوش است  چشم  طمع بر بلور  دختر رز

چو دوست  بی خبر از حرص  وآز می آید


 

گشوده گشت خرد را هزار عقده  از آنک

همای  بخت  منش   چاره  ساز   می آید


 

تذرو عشق که بی تاب می شد  از غم هجر

 به  شاخ  سرو  به  راز   و  نیاز  می آید 


 

به پرده رفت چوچشم ازشرنگ دوری دوست

ز  شهد   وصل   به   خمخانه   باز  می آید


 

چو  مشک  زلف  به  با زیگه  نسیم   رسید

شمیم    باد    صبا    دل    نواز     می آید


 

دمی  که  عارض  خندان  لب    الههء  ماه

به   چشم    زمزم   هاجر   فراز   می آید


 

صدای  بلبل  عاشق   به   بیکرانه   رسد

چو   با   نسیم   طرب   هم نواز   می آید


 

مسعود

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

خاطرات دانشجویی (۲) - سیب های شهرستانک.



سیب های شهرستانک 




بسیاری از خاطرات دانشجویی ما به برنامه های کوهنوردی یکی دو روزه در آخر هفته ها و برنامه های چند روز در تعطیلات نوروزی یا تابستان ها مربوط می شود.در برنامه های اتاق کوه تعداد شرکت کننده زیاد بود و معمولا امکان کوهنوردی سریع وجود نداشت. به همین دلیل گاهی بچه ها در گروه های دو سه نفره به اجرای برنامه های ضربتی می پرداختند. 

اواخر تابستان یا اوایل پاییز ۱۳۵۰ بود که با مرتضی مقدم - یکی از همدوره ای های دانشگاهی- قرار گذاشتیم یک برنامهء دو نفرهء سریع اجرا کنیم که شامل صعود به توچال و بازگشت از درهء شهرستانک و جاده چالوس بود. 



البته آن مو قع از تله کابین خبری نبود و نمیشد تا زیر توچال را سواره رفت و گفت به توچال صعود کردم!! تله سی یژ هم که ملت را از سربند تا نزدیکی پس قلعه می برد، مورد استفادهء کوه نوردان نبود.

سرتان را درد نمی آورم. از بالا رفتن  نمیگویم چون که شیرینی قصه مربوط به سیب های شهرستانک است. برنامهء موفقیت آمیزی بود. باهم صحبت می کردیم و خستگی را نمی فهمیدیم.بالای قله کمی خستگی در کردیم ولی قرار گذاشتیم از ناهار خوردن صرف نظر کنیم و هر چه زود تر به سمت شهرستانک سرازیر شویم تا قبل از تاریکی شب به جادهء چالوس برسیم.

به سرعت راهی شدیم و نفهمیدیم چگونه به نزدیکی های شهرستانک رسیدیم. باغهای سیب شهرستانک در دو طرف جاده شکم گرسنه را وسوسه می کردند. تا چشم کار میکرد درخت سیب بود با سیب های درشت و قرمز پاییزی. حدود نیم ساعتی در جادهء باریک مالرو می رفتیم و سیب ها بد جوری چشمک می زدند. شاید هم یک ربعی بیشتر نبود ولی بر اساس تئوری خودمان که انیشتین از آن ناشیانه اقتباس کرده ، زمان بر آدم گرسنه تند تر میگذرد.

از تئوری گذشته،  باغ های سمت چپ همسطح جاده بودند، ولی باغهای سمت راست حدود دو متر از جاده پایین تر، به طوری که شاخه های درختانش سیب های قرمز را  درست در مقابل صورت ما به نمایش گذاشته بودند. در نظر  بیاورید: توچال را صعود کرده باشید، کلی راه هم در آن طرف توچال رفته باشید، ناهار نخورده، شکم خالی، سیب ها هم به شما چشمک بزنند. توافق ناگفته ای بین من و مرتضی بود که این سیب ها مال مردم است و نباید از آن ها خورد. جالب اینکه هیچکس آن اطراف دیده نمی شد.



سر آخر من طاقت نیاوردم و گفتم: این سیب ها بد جوری چشمک می زنند. نظرت چیست؟ ظاهرا، او هم منتظر همین بود و چیزی در تایید حرف من گفت. ایستادیم و دست بسوی شاخه دراز کردیم تا دلی از عزا در آوریم که صدایی از ته باغ بلند شد.از لابلای شاخه ها به داخل باغ نگاه کردیم و دیدیم مردی با چوبی در دست از آن سوی باغ به سوی ما میدود و فحش می دهد.



به مرتضی گفتم ظاهرا ناهار (به عبارت دیگر عصرانه ) را باید اینجا بخوریم. پریدیم پایین داخل باغ و شروع کردیم چاق سلامتی کردن با مرد روستایی از راه دور . او می دوید و فحش میداد و چوبش را در هوا تکان میداد. ما هم دست تکان می دادیم و می گفتیم: سلااااام! چطوووررری ی ی؟ و این قضیه آن قدر تکرار شد که مرد روستایی از رو رفت. دویدنش تبدیل به راه رفتن شد و در نهایت هم ایستاد. ما به او نزدیک شدیم و گفتیم دنبال جایی می گشتیم کمی استراحت کنیم. ولی هیچکس این طرف ها نیست. گفت همه جا هستند. شما آن ها را نمی بینید.اگر سیب میخواستید چرا به خودم نگفتید؟ 

بالاخره یک جوری سرو ته قضیه را هم آوردیم و همان طور که با او صحبت می کردیم، رفتیم تا رسیدیم به محلی که مرد روستایی آتشی برای خود روشن کرده بود. نشستیم کنار آتش و کنسرو لوبیا و خرما و نان را از کوله بیرون آوردیم و به او هم تعارف کردیم.


میزبان ما با چوبش آتش را به هم زد و از میان خاکستر، چند سیب زمینی "لای خل" (به قول آن روزی ها) در آورد و به ما تعارف کرد. با خوردن سیب زمینی ها تئوری دوم ما که انیشتین نتوانست از آن سر در بیاورد هم اثبات شد: نسبت سیب زمینی لای خل به بیابان مثل کباب سلطانی است به رستوران.

جای همهء دوستان خالی، ناهار بسیار خاطره انگیزی بود.آدم در رستوران "میان باغ"  بجای کتک ، کباب سلطانی بخورد باید هم خاطره انگیز باشد. القصه ، ناهار که تمام شد نوبت چایی شد و از میزبان اصرار که چای راهم باید میهمان من باشید. آخ که چای در کتری و قوری دود زده کنار آتش چه لذتی دارد!

چای هم تمام شد و ما نگران تاریک شدن هوا بودیم. به میزبانمان گفتیم که باید برویم. همین طور که وسایل را در کوله میگذاشتیم، میزبان ما هم از آن اطراف دامن دامن سیب میاورد و در کوله های ما می ریخت. هر چه گفتیم ما سیب نمی خواهیم، می گفت نه حتما باید ببرید. ما که از خستگی توان زیادی برای راه رفتن نداشتیم حالا باید کولهء پر از سیب را هم حمل می کردیم. بهر حال از ادب به دور بود که تعارفش را قبول نکنیم. به راستی که هر که نا دار تر سخاوتمند تر. 

خداحافظی کردیم و راه افتادیم. با کولهء پر از سیب مجبور شدیم از آنجا تا جادهء چالوس پیاده برویم.


فکر میکنم حدود ساعت یازده ، یازده و نیم بود که به جادهء چالوس رسیدیم. نیم ساعتی هم طول کشید تا اتوبوسی ما را سوار کند. نمیدانم اول خوابمان برد بعدا روی صندلی اتوبوس نشستیم، یا اول روی صندلی نشستیم و بعدا خوابمان برد....   


 

 
 مسعود 


بیستم مهر ماه ١٣٨٩