۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

خاطرات دانشجویی (۳)


روزهای پایانی اسفند ۱۳۵۲ روزهای پر مشغله ای برای اتاق کوه دانشگاه بود. برای تعطیلات نوروز ۱۳۵۳ برنامه ای ده روزه تدارک دیده بودیم برای صعود به تعدادی از کوه های استان فارس از جمله کوه سفید( کوه بل که بلند ترین قلهء استان فارس است) در  جنوب اقلید و چند قلهء دیگر در بخش های سوریان و جشنیان. برای اینکه برنامهء بدون درد سری داشته باشیم تعدادی از کوه نوردان آماتور(!!)  را فرستادیم به قلهء قارون در خوزستان دنبال نخود سیاه و ده دوازده تن از کوهنوردان حرفه ای (!!) را برای برنامهء خودمان گذاشتیم. در آن روزها جلسات متعددی برای تقسیم کار، تدارکات اولیه و هماهنگی های لازم برگزار می شد. قرار بود برای ده  روز غذا همراه داشته باشیم. بهمین دلیل نان معمولی، نان خشک، انواع کنسرو، کواکر ( که با آب گرم به یک آش مقوی فوری تبدیل می شد) و خرما تهیه می کردیم تا بین افراد مختلف توزیع شود تا کوله ها سنگینی متعادلی داشته باشند. مادهء غذایی مهم دیگری هم که لازم داشتیم حلوا بود. حسن حلوا در این بود که اولا غذای بسیار انرژی زایی بود که در سرمای کوه می توانست مورد استفاده قرار گیرد، و ثانیا براحتی قابل تقسیم برای وعده های مختلف غذایی در کیسه های پلاستیکی بود و برای هر وعده غذا می توانستیم یک قسمت را استفاده کنیم.

تا اینجا قضایا به طور عادی پیش می رفت تا اینکه حلوا برای بسته بندی و توزیع به اتاق کوه آورده شد. مقدار زیادی حلوا برای مصرف ده روز گروه تهیه شده بود که به دلیل مشکلی در فرایند پخت، بکلی شکرک زده بود. دانه های شکر در حلوا مثل الماس می درخشید. در هر صورت  چاره ای جز قبول وضع موجود نبود. اتفاقا همین حلوای شکرک زده کلی کمکمان کرد.

جریان از این قرار بود که در برنامهء مزبور اشتهای بچه ها باز شده بود بطوری که پس از صرف غذای مربوط به هر وعده، هنوز همه گرسنه بودند.در نتیجه یک وعده غذای دیگر را هم سر سفره می آوردیم. البته چون قرار گذشته بودیم که برنامه را سریع تر اجرا کنیم، بنظر نمی رسید با کمبود غذا مواجه شویم. با اینحال تنها حلوای شکرک زده بوه که با شیرینی بیش از حدش، احساس گرسنگی را از بین می برد. به همین دلیل بچه ها اسم آنرا ترمز گذشته بودند چون اشتهای بچه ها را ترمز میکرد. به این ترتیب در هر وعدهء غذا به اندازهء دو وعده غذا سرو می شد و سر آخر هم می گفتیم ترمز را بیاور و بچه ها با خوردن مقداری از حلوا سیر میشدند.

در طول برنامه های کوهنوردی، برای خواب در شب معمولا بدنبال محلی برای اطراق می گشتیم. محل مناسب برای اینکار معمولا مدرسه بود.  در این برنامه اولین مقصد اقلید بود که در نزدیکی کوه سفید قرار داشت. غروب گذشته بود که به اقلید رسیدیم. درست شب عید، که همه در تدارک جشن چند هزار سالهء نوروز بودند یک گروه خشن از مینی بوس پیاده شدند و در شهر بدنبال محل اطراق می گشتند. ظاهرا اعتراض به وضع موجود ما را تا بی توجهی به سنت ها هم کشانده بود. البته جای این جملهء معترضه اینجا نبود، ولی چه کنیم با این قلم که وقتی موضوعی را شروع می کنی خودش هر کجا بخواهد میرود و تو را هم با خود می کشد. ولی من این جمله را همین جا قیچی می کنم و تفصیل قضیه را به علما وا می گذارم. 

در هر حال یکی از بچه ها حسینیه ای در آن حوالی پیدا کرد و قرار شد شب را در آنجا سپری کنیم و فردا صبح به سوی قله رهسپار شویم. کسی در حسینیه نبود. هنگامی  که وسایلمان را از کوله ها در می آوردیم خادم حسینیه سری به آنجا زد ولی خیلی زود رفت. شام سریعی آماده کردیم که زود بخوابیم تا هم خستگی سفر را از تن بدر کنیم و هم صبح زود بیدار شویم و صعود را آغاز کنیم. همان طور که گفتم  قرار گذاشته بودیم برنامه را ضربتی اجرا کنیم، یعنی برنامهء ده روزه را پنج روزه تمام کنیم.

صبح خیلی زود بیدار شدیم و پس از خوردن صبحانه، مشغول جمع و جور کردن وسایل بودیم که سر و کلهء خادم و یکی دیگر از اعضای هیات امنای حسینیه پیدا شد. ایشان شدیدا به خوابیدن ما در حسینیه اعتراض داشت و میگفت این عمل شنیع از مسلمان بعید است. کافر حربی هم چنین کاری نمی کند. ما که متوجه نشدیم کجای کار ما جنایت محسوب می شد.حدس زدیم آنها فکر می کنند ما می خواهیم کل تعطیلات نوروزی را آنجا پلاس شویم. نمی دانستند که ما در حال رفتن هستیم و بنا نداریم شب به آنجا برگردیم. برایشان توضیح دادیم که قصد ماندن نداریم. آنها هم با دیدن جمع و جور کردن وسایل باورشان شد و کمی آرامتر شدند. ما هم بلافاصله به راه افتادیم تا از برنامه عقب نمانیم.

از آن سفر سی و پنج سال گذشت و در سال ۱۳۸۸، یکی از دوستان همنورد بنام عباس موسوی به تورونتو آمد و قرار شد در آخر هفته همدیگر را ببینیم. اتفاقا، در همان آخر هفته، بر و بچه های انجمن فارغ التحصلان دانشگاه صنعتی یک برنامهء پیاده روی درجنگل تک صخره ( که در گویش محلی به آن منو کلیف می گویند) در بخش نارنجستان (ایضا اورنج ویل) ترتیب داده بودند. عباس را به آن برنامه دعوت کردم و او هم با خوشحالی پذیرفت. 

در طول این برنامه صحبت های زیادی از خاطرات دوران دانشجویی شد، از جمله برنامهء نوروز ۱۳۵۳ و حلوای شکرک زده. جالب اینجا ست که می گفت کولهء من از همه سنگینتر بود چون حلوا ها همه در کولهء من بود. البته قبل از سفرکوله ها را متعادل می کردیم، ولی چون حلوا ها فقط به عنوان ترمز استفاده می شد، مقدار زیادی از آن تا آخرین روز باقی بود.

با توجه به رد و بدل شدن خاطرات و زنده شدن خاطراتی که به فراموشی سپرده شده بود شعری به ذهنم رسید که بعد از سفر آن را یادداشت کردم. امیدوارم بزودی فرصت تایپ کردن آن را بیابم و برایتان پست کنم. در این حال از دوستان عزیز درخواست دارم اگر خاطراتی از آن سفریا سفر های مشابه دارند، ارسال کنند تا به آگاهی سایر دوستان هم برسد.

از آنجا که عکسی از این برنامه در دسترس ندارم، عکس گروه کوهنوردان آماتور(!!) که به کوه قارون رفته بودند را ضمیمه می کنم.
 
آن بالا عکسی از کوه بل را می بینید که از وبلاگ "روز نوشت" عاریه گرفته ام.

مسعود پرچم کاشانی



 

۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه

غزل (۵)


 

 آن  پریچهر کمان  آبروی  مه  پیکر  رام،

چشم  پر غمزهء  خندان لب  باریک  اندام


 

جام  در دست   خرامان  به  سراغم  آمد

گفت  بر   پیر  خراباتی   ما   باد   سلام


 

ساغری باده  به من داد و به نجوایم  گفت

جمله می نوش  که  این  است  دوای  آلام


 

گفتمش عکس رخت چونکه دراین جام افتاد 

جرعه ای نوشم  از آن  تا شود  ایام  به کام


 

چشم  شهلای  تو  بر دختر  رز  می بینم

چونکه آغاز ره اینست چه باک از فرجام


 

آهوی  عشق  که  از هر بت  صیاد  رمید

از  کمند  سر  زلف  تو  بیفتاد  به  دام


 

چه شود  آن  لب  لعلت  نگرم لختی چند

هم به گیسوی  سیاه  تو زنم  چنگ  مدام


 

گفت دل هیچ مرنجان و براو خرده مگیر

کار دل خواسته در مذهب ما نیست حرام


 

هرچه خواهی کن و از عاقبت اندیشه مکن

رند را در همه  احوال  چنین  است  مرام

  
مسعود
 

۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

سحر


ضربه ای بر در خورد،

چرخش تند کلید،

و سپس نالهء خشک لولا.

پاس بند است که خواب آلوده می گوید،

"خیز وقت سحر است،"

"خواب کافی است دگر." 


او نمی داند هیچ،

که ز شب تا به سحر لشگر خواب،

پشت دروازهء چشمم،

                 - هشیار،

به کمین ماند آنقدر،

تا که خود خوابش برد.

رختخوابم، پتوی سربازی

                           - آغوشی،

بهر گرمای تن من نگشود،

گوییا می دانست

آتش قرمز سیگارم را

                           - تا به سحر،

من مجوسم امشب.

 مرغ اندیشهء من کز سر شب،

از دل پنجرهء فولادین بیرون زد،

گه به صبح دگران سر می زد،

گه به شب، این شب ظلمانیمان بر می گشت،

مدتی راه به دشت سبز خاطره هامان می برد،

گرد شاخ گل مهتاب رخت،

شادمان پر می زد.

پاسی از شب بگذشت،

رو سوی پنجره کردم که مگر،

مرغ اندیشهء سر گردان را ،

سوی خود خوانم باز،

زهره را دیدم

                  - نرم،

روی دیوار خزید.

او که آرام آرام،

دور از چشم نگهبانان 

                           - تیز،

از حصار زندان 

بالا آمده بود،

لب دیوار نشست،

و به چشم سیه پنجره ام چشمک زد.

شوق دیدارش را،

طبل سینه ز تپش های دلم،

بانگ شادی برداشت.

گفتمش این شب طولانی را،

هیچ پایانی هست؟

با زبان نگهش

               - نور امید،

مژده ام داد که صبح،

لشگرش را پیروز،

پیش می راند و شرق،

ز آتش سوختن خیمهء شب،

غرق در نور شده است.

از تو پرسیدم ،

               - گفت:

دخترک را بیدار،

با دلش وسعت شور،

ایستاده به لب پنجره اش می بینم،

که نگاه نگرانش سوی دیوار بلند،

رو بدین سو دارد،

و نگاه شوقش سوی فلق،

پارهء سوختهء خیمهء شب می نگرد.


 "وقت تنگ است، معطل نکنی ، تند، سریع."

وقت تنگ است؟ چه می گوید این؟

ماهها رفته و سالی است که من،

خالی از خاطر طیبم ،

                        لیک از وقت پرم. 

در میان همهء همبندان،

ظاهرا از همه خوش "وقت" ترم.

هستم از زمرهء انگشت شماران  

                            - حبس در حبس کشان ، خوشوقتان.


"پس کجایی؟ تو چرا محو دل خویشتنی؟"

"وقت سنگاب تو کمتر شود ار دیر کنی."

به یقین می داند،

دست شستن چه صفایی دارد.

چه کسی می داند؟

که فضای سنگاب،

بر کسی کو شده محروم از آن،

گاه از جنگل پردار فرحبخش تر است.

درک این معنی دستیت چو من می خواهد،

                                              - بر آتش،

یا که دستیت چو او،

که به دستوری بر آتش دستم بدمد.

وه چه خوشبختی وقتی هر صبح،

از در بستهء سلول برون می آیی،

صورتی می شویی،

گاه از روزن سلول دگر،

صحبتی می شنوی،

آشنا می جویی.

فاش می گویم با خویش چنین:

وقت تنگ است کنون،

راست می گوید این.

زود سرپایی خود می پوشم،

و از پی اش لنگ زنان،

گام برمی دارم.


مسعود - ۱۳۶۲

 
 


 

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

دل مشتاق


دل من با من نیست،

چهچه چلچله ای آواره،

که به بامم پر زد، 

دل مشتاق مرا همره خویش،

سوی گلزاری دور،

چشمهء آب زلال، 

سبز فرش گلسنگ،

آبشار فرح افزای بلند،

گرد قطره افشان، 

بر سبکبال نسیم،

بازی قطره و نور خورشید،

پرتو قوس قزح، 

در دل درهء هفتاد و دو رنگ، 

سوی جولانگه عشق بلبل،

سوی بازیگه پروانه و گل،

سوی کوهستان برد.

سوی دلها پر مهر،

چهره های خندان، 

مردمان خوشبخت،

سوی منزلگه کار، 

کار در موطن همواره بهار، 

سوی آزادان برد.


 

     ***

در زمستانم سخت،

این منم، مانده به جا،

بی دل خویشتنم.

وین زمستان دمسرد،

هر گل مژده رسان را،

که جسورانه سر از خاک برون کرد، 

                                     - به سوز دم خویش،

غنچه نشکفته چه زود،

در جوانی افسرد.


 

     ***

دستهء زاغ سیاه،

 بر درختان، بی برگ،

در کنار کوچه می خوانند،

که دگر چلچله ای بر این بام، 

پر نمی یارد زد.

خاک دلمرده ز سوز سرما،

کی تواند یخ سخت،

از رخ خویش سترد؟


 

    ***

دیرگاهیست من اما
- هر صبح

چهچه چلچله را منتظرم.

زانکه باور دارم،

دستهء چلچله ها در راهند،

و به بامم خواهند،

در سحرگاهی خوش،

شادمانه پر زد.

آفتاب پر مهر،

از پس پرده برون خواهد شد.

قشر یخ اینک سخت،

حجم خود را خواهد،

در فراق سرما،

قطره قطره گریید.

خاک نمناک نفس تازه کنان،

دانه ها در دل خویش،

باز خواهد پرورد،

و گل مژده رسان از دل خاک،

سر جسورانه برون خواهد کرد.

دشتها رنگ به رنگ،

نقش ها خواهد خورد،

مرغکان مدهوش،

نغمهء شادی خواهند سرود.

مرغ بی تاب دلم، 

                    - اینک دور،

همره چلچله ها،

                    - پیک بهار،

خواهد آمد سویم،

و من او را خواهم،

باز بر سینه فشرد.


مسعود

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

داستان قیف و قیر




داستان قیف و قیر




دختر چل ساله  ترشیده   است  اما   پیر  نیست

                        گر چه زیبا  نیست  اما دل  از او  دلگیر  نیست

 
گر عروسش کردی و کردی  تو کدبانوی خویش

                        هان مخورافسوس چون خود کرده را  تدبیرنیست
  
باز صد رحمت براو چون خشک و تر سازد ترا

                         سیرسازد شوهراز زن خود ز شوهر سیر نیست

 
لیک  گر کارت  فتاد این جا  به آب  و فاضلاب 

                         خیس می سازند و هیچت چاره جز تبخیر نیست

 
کار تو  ترمز شود  هردم  در این  شرکت  مدام

                        خود روی  کارت  نگر بر تایرش  گلگیر نیست

 
گاه  مرئوس است  اندر مرخصی  گاهی  رئیس

                        از برای  مهر و امضاء  گه جوان  گه پیر نیست 

 
گاه  کاربن  نیست  تا  فرمی  برایت   پر  کنند

                         چون که  کاربن  شد  فراهم  کاغذ تحریر نیست

 
درب پارکینگ است بازازصبح تا شب، شب به صبح

                      چون که گاهی قفل نایاب است و گه زنجیر نیست

 
چون که خواهی سهم آش خویش گیری ازحساب

                       دیگ  خالی گشته  در آن جز یکی  کفگیر نیست

یادم   آید   داستان   قیف   و   آن   قیر   مذاب

                          چند روزی قیف نی، چندی بر آتش قیر نیست

 

 

مقدمه ای بر داستان قیف و قیر

 هنگام پست کردن غزل قبلی، ظاهرا لینک مربوطه کار نمیکرد. پس از اطلاع دوستان، به یاد داستان قیر و قیف افتادم. لینک را مجددا ارسال کردم و قول دادم که این داستان را برای شما هم تعریف کنم.

سال ها پیش لطیفه ای بر سر زبان ها بود از این قرار که تعدادی ایرانی پس از مرگ متوجه میشوند که جهنمی هستند. لیکن جهنم هم مثل همین جهان به کشور های مختلف تقسیم شده است. ایشان متوجه میشوند که برنامه از این قرار است که هر صبح با استفاده از قیف مقداری قیر مذاب در دهان هر کس می ریزند و تا صبح بعد کاری با آنها ندارند. در ابتدا هم از هرکس می پرسند که میخواهد در چه کشوری ساکن شوند. خلاصه یکی میگوید حالا که جهنمی هستم میروم فرانسه که حد اقل از مزایای جهنم استفاده کنم. دیگری میخواهد به هلند برود و الی آخر. این وسط یک نفر میگوید من به ایران میروم. همه بر او می شورند که در آن دنیا محرومیت در این دنیا هم محرومیت؟ مگر مغز در کله تو نیست؟ طرف جواب میدهد که واقعا که متوجه نیستید. در بلاد فرنگ هر صبح قبل از اینکه به محل قیر خوران برسید همه چیز آماده است. یک نفر قیف را در دهان شما می گذارد و یک نفر هم سهمیهء قیرتان را نه یک قطره کم نه یک قطره زیاد در آن می ریزد. مملکت خودمان را عشق است که یک روز قیف نیست یک روز قیر نیست، یک روز مامور قیر ریز در ترافیک گیر کردهء یک روز بچه دار شده، یابرای جلسه تعاونی مسکن به سالن اجتماعات رفته و از این قبیل. خلاصه اگر سالی یک بار قیر نصیبمان شود از بد شانسیمان بوده است.

در سال ۱۳۷۴ که سر و کارمان به شرکت آب و فاضلاب بوشهر افتاد، به عمق این داستان پی بردم. پروژهء سه ساله ای از طرف طرح ملی کاهش آب به حساب نیامده در وزارت نیرو به ما ابلاغ شده بود و قرار بود برای اولین بار در ایران، در شبکهء آب بوشهر به عنوان پایلوت اجرا شود. علیرغم بر خورد بسیار خوبی که مدیریت آن شرکت با ما و پروژهء ما داشت ولی در بسیاری موارد یک چیزی لنگ بود. از همه اسفناک تر چک های ماهانه ای بود که باید درمقابل فعالیتهای ما پرداخت میشد وبه روش  های مختلف با تاخیر مواجه  میشد.

از هنگامی که گزارش پیشرفت کار ماهانه و صورت حساب مربوطه را ارسال میکردیم تا وقتی که چک آن وارد حسابمان شود هفت خوان که هیچ ده دوازده خوان را باید طی میکرد. هر کدام از این خوان ها هم بنا به دلایل عدیده به تاخیر می افتاد. یک روز امضای فرم بدلیل مرخصی عقب می افتاد، گاهی کاربن تمام می شد. گاه کاغذ نبود. امکان خرید ملزومات اداری از بیرون هم نبود، زیرا از ساعت ۱۲ تا چهار بعد از ظهر تمام شهر تعطیل بود. دوستان ما هم در شرکت آب و فاضلاب بوشهر ساعت دو و نیم بعد از ظهر کرکره را پایین می کشیدند و می رفتند خانه تا فردا.

یک بار که داستان این نیست آن نیست کفرم را در آورده بود به دفترمان رفتم و دق دل خود را در قالب طنز "داستان قیف و قیر" بر کاغذ آوردم.

روز بعد آن را برای معاون شرکت آب و فاضلاب بوشهر خواندم. ایشان از طبع شعر من تعریف کرد و گفت آنرا به عنوان یادگاری نزد خود نگه میدارد. در عین حال مودبانه اولتیماتوم داد که بهتر است کسی در وزارت نیرو از این شعر خبردار نشود در غیر این صورت همین مختصر قیر هم از ما دریغ خواهد شد.

قبل از اینکه داستان منظوم قیف و قیر را به استحضار برسانم، لازم میدانم یک نکته را توضیح دهم. عده ای شایع کرده اند که فلانی نه تنها گرایش ضد فمینیستی دارد بلکه آن را در طنز خود هم آورده است. بنده در اینجا شدیدا صحت و سقم این ادعا را تکذیب و تایید کرده، اعلام میدارد که این گونه شایعات از طرف برخی عناصر کم قیر در شرکت مزبور دامن زده شده تا بر کمبود قیرو نبود قیف سرپوش بگذارند.

این شما و این هم داستان قیف و قیرکه در پست بعدی خواهد آمد.


 


 

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

غزل (۴)

 
 

نگار  من   چو  به   کاشانه   باز  می آید

غزاله  ای  است  که  گردن فراز  می آید


 

خوش آن که یار مرا دیده  نور باران  کرد

گلم  شکفت   که   آن  سرو   ناز   می آید


 

خوش است  چشم  طمع بر بلور  دختر رز

چو دوست  بی خبر از حرص  وآز می آید


 

گشوده گشت خرد را هزار عقده  از آنک

همای  بخت  منش   چاره  ساز   می آید


 

تذرو عشق که بی تاب می شد  از غم هجر

 به  شاخ  سرو  به  راز   و  نیاز  می آید 


 

به پرده رفت چوچشم ازشرنگ دوری دوست

ز  شهد   وصل   به   خمخانه   باز  می آید


 

چو  مشک  زلف  به  با زیگه  نسیم   رسید

شمیم    باد    صبا    دل    نواز     می آید


 

دمی  که  عارض  خندان  لب    الههء  ماه

به   چشم    زمزم   هاجر   فراز   می آید


 

صدای  بلبل  عاشق   به   بیکرانه   رسد

چو   با   نسیم   طرب   هم نواز   می آید


 

مسعود